خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

بگذر از کنار ویترین‌ها!

سلام

حالا که اوضاع شلوغ پلوغ است و سرم هم، گفتم یک یادداشت قدیمی بگذارم این جا تا زیاد هم خاک نگیرد عنبرافشانم.

توضیح این که این یادداشت را به عنوان یک نمونه کار برای خبرگزاری فارس کار کردم. قرار بود در بخش فرهنگ و هنرش مشغول به کار شوم که به هزار و یک دلیل نشدم. اولی اش این که خوشم نیامد.


بگذر از کنار ویترین‌ها!

خیابان‌گردی در یک هوای پاییزی می تواند از لذت بخش ترین کارهای دنیا باشد. وقتی برگ های خشک افتاده از درخت‌ها زیر پایت می شکنند و مخصوصا وقتی آن خیابان، یک خیابان فرهنگی باشد. گشت و گذار ما، من و چند نفر از کتاب دوستان، در خیابان انقلاب تهران، به عنوان یکی از فرهنگی ترین خیابان های ایران، با انگیزه ی بررسی ویترین کتاب فروشی‌ها انجام شد. 

قدم زدن را از کتابفروشی انتشارات آموزشی «گاج» شروع می کنیم. گاج، عکسی از اینشتین را در دیواره ی کناری ویترینش نصب کرده است و کتابهای شیمی و ریاضی و زبان را کف ویترین چیده است. حامد می گوید: «این دیگر چه وضع ویترین است؟ انگار سفره ی عقد چیده!»

کتابفروشی گاج

 

می رسیم به یک کتابفروشی بی نام و نشان. این جا کتابهای خیلی زیادی چیده شده در ویترین. بیش تر هم کتابهای ادبیاتی. کتاب های گزیده شعر شاعران کف ویترین، کتاب های مختلف ادبی در دیواره ی اصلی ویترین و آلبوم های موسیقی هم چسبیده به دیوار کناری.


جلوتر به کتابفروشی خوارزمی می رویم. تصویری از سیمین دانشور با عنوان «سووشون» به دیواره ی کناری ویترین خوارزمی نصب شده است. کتاب های خوارزمی با جلدهای ساده شان کف ویترین اند و دیگر کتاب ها بالاتر. حامد می گوید: «کتابفروشی یعنی این! باید جوری کتاب ها را چید که مردم بریزند سر کتاب ها.»


باز جلوتر می رویم و می رسیم به ترنجستان. جایی که قرار بوده توزیع کننده ی کتاب های دینی و انقلابی باشد. ترنجستان، ویترین خود را سه بخش کرده است. یک بخش کودکان، یک بخش کتاب ها و یک بخش آثار هنری. کتاب ها روی چند سکو چیده شده اند. سی دی سریال های تلویزیونی در کنار ویترین به چشم می آیند. در مرکز ویترین هم تصویری از مهدی اخوان ثالث روی جلد یکی از کتاب ها مشخص است. حامد این جا هم می‌گوید: «این جا دکور چیده بعد کتاب ها را کف زمین گذاشته!»

 

 

سری هم می زنیم به بخش شعر کتابسرای نیک که در زیرزمین یک پاساژ است. جایی که عملا ویترینی ندارد. کاغذ کادو و کیف های تزئینی چیده و کتابهایی دو طرف ویترین گذاشته شده اند. حامد می گوید: «این جا کتاب‌فروشی است یا لباس زنانه فروشی؟! شاید اشتباه آمده ایم.»


از جنوب خیابان دل می کَنیم و می رویم به سمت شمال خیابان. مجید که تا آن لحظه ساکت بوده، می گوید: «یکی از پدیده‌های جالب خیابان انقلاب تفاوت زیاد بدنه‌ی شمالی و جنوبی است. بدنه‌ی شمالی بر برهوت و بدنه‌ی جنوبی از پرجنب و جوش‌ترین جاهای شهر. همیشه کلی آدم دارند درش راه می‌روند. بساطی‌ها و دست دوم فروش‌ها هم همیشه همین پیاده روی جنوبی‌اند. خیلی جاهای این بدنه جایی نیست که ویترین‌ها نگاه آدم را بدزدند. راستش من کم‌تر یادم است در بین میدان انقلاب تا خیابان ابوریحان از روی ویترین کتاب دیده باشم و پسندیده باشم. این ویترین دیدن معمولا یا در فرعی ها و پاساژها بوده یا از ابوریحان به شرق که جای ایستادن و تماشا کردن و فکر کردن هست. حتی کنار بساطی‌هایی که در آن تکه‌ی شلوغی کتاب می‌فروشند، نمی‌شود ایستاد و کتاب دست دوم ورق زد و انتخاب کرد. جاهای خلوت آدم ممکن است ازشان کتاب بخرد.»

رسیده‌ایم به کتابفروشی افق. جایی که در ویترین اصلی اش یک میز و دو صندلی گذاشته است با کتاب و پیپ و سیگار روی میز و دو کت آویزان به صندلی ها. به قول حامد «ادا اطوار کافه ای را با کتاب خواندن قاطی کرده است.» دو طرف ویترین هم روی زمین برگ های خشک پراکنده شده اند. بالاتر در قفسه های دیواره های ویترین کتاب های قدیمی و جدیدی چیده شده اند.

 

 


رضا می‌گوید: «کتاب فروشی باید تخت خواب داشته باشد!» فکر می‌کنیم شاید خسته شده از قدم زدن. اما بعد توضیح می‌دهد که «ویترین و کتاب‌فروشی و انقلاب برای من یعنی کابوس: از آدم‌های ویترینی کتاب خوان متنفرتر از آدم‌های کتاب نخوانم. ویترینِ کتاب، من را یاد آدم‌هایی می‌اندازد که همه‌ چیز را بیهوده و درهم برهم می‌چنیند برای پسند خریدار؛ در عوض اگر ساعت‌ها لای قفسه‌های آرام یک کتاب فروشی ورق بزنم و ورق بزنم خسته نمی‌شوم، این قدر که بعدش لازم است یک تخت آن جا باشد تا یک خواب راحت بروم.»

مجید بعد از این می زند به ریشه ی قضیه و اصل ویترین دیدن را زیر سوال می برد: « قضیه این که ویترین چقدر در کتاب‌فروشی مهم است جای سوال است. یعنی آدم دو حال کتاب می خرد: یا قصد خرید کتابی خاص دارد یا گذری می خواهد یک چیزی بخرد. ویترین احتمالا در این حال دوم مهم می شود. این هم وقت هایی است که آدم دلش گرفته. می خواهد توی کتابفروشی بنشیند ورق بزند. حتی نزدیکش برود قهوه بخورد. انقلاب شاید چهل سال پیش اینجور بوده. اما الان زیاد اینجور نیست. هر چند فرعی هایی هست و کتابفروشی هایی خلوت و شیرینی فرانسه ای.»

حالا با این حرف ها، عماد هم به حرف می آید و می گوید: «کتاب فروش باید در بند پول نباشد وگرنه آشغال‌فروش می‌شود. متاسفانه در بازار کتاب سودجویی با آشغال فروشی گره خورده است.» و بعد به کتابفروشی‌هایی که دیده ایم این جوری امتیاز می دهد: «اول افق، بعد خوارزمی، ترنجستان، کتابسرای نیک، آن کتابفروشی بی نام و نشان و آخر هم گاج.» حامد می گوید: «اما امتیازهای من این جوری است: اول خوارزمی و بعد هم آن کتابفروشی معمولی.»

سفر ما به پایان رسیده است. هم در این هوای خوب، قدمی زده ایم و هم گپ و گفت خوبی در مورد کتاب و کتابفروشی ها داشته ایم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search