خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran
Iraq Visa

پیاده تا اربعین-2: شاید گره خورد نزدیک تر شوم به تو

سلام

این روزها یا خیلی شادم و دور از وبلاگ نویسی یا خیلی غمگین و باز دور از وبلاگ نویسی. آن حال میانه که مدت ها داشتم و حداقل خوبی اش نظم اندکی دادن به امورم بود الان وجود ندارد. اما گفتم آخرش چه؟ هی اگر منتظر این حال بنشینم شاید خودش نیاید بهتر که خودم سراغش بروم.

ماجرا از شب عاشورا شروع شد. امسال جای منظمی برای عزاداری رفتن نداشتم امسال. گاهی مسجد محله می رفتم گاهی مسجد دانشگاه امام صادق گاهی هیچ جا. آن شب امام صادق رفته بودم. بعد از عزاداری و در مسیر برگشت فکری به ذهنم رسید. دیدم زندگی ام خیلی یکنواخت شده، خیلی کرخت و بی حال. دیدم باید یک کار بزرگ کنم. دیدم چقدر خوب است که بروم کربلا با پای پیاده در اربعین.

واقعیتش من از سفر کربلا گریزان بود. همان بار اولی هم که می خواستم بروم گریزان بودم. نه این که شوق نداشته باشم، ولی فکر می کردم باید این سفر مبدا اتفاقات بزرگی در زندگی ام باشد و این که هی بروم و هی بیایم و هی هیچ به هیچ، برایم غیر قابل قبول بود. سال ها قبل دوستی بهم گفته بود آن قدر مشهد رفته بوده که دیگر برایش تکراری شده بوده. می گوید امام رضا! قسمتم نکن بیایم سفر تا وقتی که خیلی دلم بخواهد. دوستم مدتی به مریضی سختی گرفتار شد و این جور وقت ها آدم مذهبی یاد زیارت می افتد و او هم. رفته بود مشهد و یکی از دل انگیزترین سفرهایش را تجربه کرده بود.

من هم همین بودم. گرچه می فهمم تحول را خود آدم باید در زندگی اش ایجاد کند، گرچه می فهمم بخشی از این نخواستن و گریزان بودن از سفر کربلا، بهانه ای بود برای به تعویق انداختن تحول. و گرچه در هر دو سفرم به کربلا، تا آخرین لحظه آن قدرها هم آماده نشدم.

به هر صورت شب عاشورا تصمیم جدی گرفتم که بروم کربلا. حالا با چه روبرو بودم؟ گذرنامه ای که کم تر از چهار ماه به انقضایش مانده بود و در حالت عادی نمی شد با آن به سفر رفت.

این جا نمی دانم هفت خوان تعویض گذرنامه را برایتان تعریف کنم یا نه. ماجرای عجیبی که به من فشل بودن سیستم های اداری و شوخی بودن رایانه ای و شبکه ای شدن آن ها و خفت باری کار کارمندی و میانمایگی کارمندان ما را نشان داد.

همین قدر بگویم که دو سه روز درگیر گرفتن گذرنامه ای بودم که به علت مشکل خود اداره ی گذرنامه در گلوی پر پیچ و خم این اداره ی در هم بر هم گیر کرده بود. البته می توانم ماجرای صبح زودی را که پیش از باز شدن این اداره (در ستارخان) رفتم و بعد از باز شدن درب، به داخل رفتم و دو ساعت (و باور کنید دروغ نمی گویم یا اغراق نمی کنم) منتظر بودیم (من و همه ی دیگر ارباب رجوع های بیچاره ای که کارشان گیر «مسلمانان شیعه» افتاده بود) تا حضرات آقایان و خانم ها زیارت عاشورایشان را بخوانند (قربتن الی الله) و صبحانه ی امام حسین را تناول بفرمایند و نانی هم کف کاسه هاشان بکشند تا اسراف نشود و کمی هم در مورد فضائل حضرت و لزوم عاشورایی بودن در عصر حاضر دور هم سخن بگویند و آخرش دمپایی ها را بپوشند و لِک و لِک کنان بیایند سر کارشان (ان شا الله این قبیل عبادات مورد قبول درگاه حق تعالی قرار گیرد بلند بگو آمین).

یا می توانم حدود صد هزار تومان خرج تعویض (به جای تمدید!) گذرنامه ام را بگویم. یا می توانم پیچاندن های مدام کارمندان و رئیس این اداره را ذکر کنم و برخوردهای بعضن زننده شان که مشخصن از روی جهل و نادانی و «نگذار بفهمند کارت را بلد نیستی» و حال نداری و «کارش را راه نینداز پررو می شود» و این قبیل چیزها باشد. یا بروم سراغ این که وقت گرفتاری، هیچ کس، مطلقن هیچ کس، نه دوست، نه آشنا، نه فامیل نمی تواند (و اکثرن: نمی خواهد) به آدم کمک کند. این نکته را یک بار توی اوج گرفتاری دانشگاه صنعتی اصفهان و حراستش دیدم و حالا توی استیصال این اداره ی بی در و پیکر و بی صاحب.

یا می توانم حالا که تا این جای بدش را گفته ام بقیه را بی خیال شوم و بروم سراغ بخش خوب قضیه که برخورد با روی باز یکی از کارمندان این اداره بود (در صبح روز شنبه) و زنگ زدن و پیگیر کارم شدن و سریع پست شدن گذرنامه.

گذرنامه را که گرفتم رفتم سراغ ویزا. ویزا کار آسان تری بود. چون قرار بود پول بدهم و ویزا بگیرم اما وقتی تقاضا برود بالا، حتا آن که در قبال پول امکانات و کالا می دهد هم به خود اجازه می دهد بد برخورد کند. صف طولانی و پانصد ششصد نفری روبروی آژانس طلوع (میدان ولی عصر، نزدیک سفارت عراق، مسئول انجام امور ویزای عراق) دفعه ی اول ترساندم. رفتم توی صف و حرف های عجیب مردم را شنیدم. یکی می گفت ما پارسال رفتیم حسینیه جا نداشت دو طبقه خوابیدیم. یعنی یک سری خوابیده بودند ما روی آن ها خوابیدیم. دیگری می گفت یادتان نرود کنده با خودتان ببرید. کنده؟ آره! آن جا خیلی سرد است نیاز می شود آتش بزنید تا گرم شوید.

دفعه ی دوم عزمم را جزم کردم و صبح نسبتن زود (ساعت هشت) رفتم و صف کمی کوتاه تر بود و آدم ها معقول تر. از خاطرات سفرهای قبلی شان می گفتند و می شنیدند. این که چقدر خرج سفر می شود، چطور باید رفت و آمد. چه چیزهایی باید برد. آن جا با چه روبرو می شویم و حرف های مفیدی از این دست. دو سه ساعتی طول کشید تا نوبت من شد و صد و چهل هزار (نزدیک چهل و پنج دلار) دادم و رسید ویزا را گرفتم. دو روز بعد هم رفتم و گذرنامه ی ویزادار شده را تحویل گرفتم. همان جا هم به سفارش «بهمن» (یکی از دو هم سفر من در این سفر) یک سیم کارت عراقی برای یکی از دوستانش خریدم.

بعد از این دیگر می توانم بروم دنبال کار و زندگی میان مایه وار خودم. و فقط نزدیک سفر است که دنبال گوگلیدن  اربعین و این که آن جا چه باید ببریم و چه جوری برویم و این ها می شوم. چند تا راهنما و نقشه می گیرم و می ریزم روی تبلتم. آموزش زبان عربی عراقی را هم چند صفحه ی کاربردی اش را (شامل بیست سی صفحه) پرینت می گیرم و آماده می کنم.

اصرارم به دوستانم برای هم سفر شدن چندان نتیجه نمی دهد. جز حجت که در کمال تعجب حاضر می شود بیاید و پی کارهایش را می گیرد و با چند نفر دیگر گذرنامه و ویزا گرفته آماده ی سفر می شود.

روزهای آخر، کارم نوشتن فهرست چیزهایی که باید ببرم است و نوشتن وصیت نامه و انجام کارهایی که باید قبل از سفر تمام کنم و شنیدن غرهای خانواده که چرا آماده نمی کنی خودت را.

و البته شنیدن این که ویزای عراق کشک شده و همه را بی هیچ کارت شناسایی راه می دهند و هی شایعه پشت شایعه که عوارض خروج (دوازده هزار و پانصد تومان در بانک ملی) می گیریم یا نمی گیریم (آخرش نمی گیرند)، گذرنامه داشته باشید یا نداشته باشید (داشتنش سودمند است)، ویزا حتمن بگیرید یا نگیرید (نیاز به گرفتن نبود) و… این جاست که می فهمم مسئولان عراقی هم مثل مسئولان ایران خودمان هستند و به حرف شان نمی شود و نباید اعتماد کرد و امروز یک چیزی می گویند (حتمن قبل از سفر در شهر خود، ویزا تهیه کنید) و فردا یک چیز دیگر در می آید (دم مرز ویزای یک دلاری می فروشیم) و پس فردا جور دیگر عمل می شود (نیاز به ویزا یا گذرنامه یا هیچ چیز دیگری نیست).

ظهر روز سفر می روم صرافی تا کمی ارز بخرم. هیچ کس دینار عراقی ندارد و دلار می خرم به جای دینار. چهارصد دلار در چهار برگه ی صد دلاری. دلار به جای دینار، در عراق می فهمم، اگر بهمن و زبان عربی دانستنش نبود، به کار نمی آمد.

در قسمت بعد خواهید خواند: ماجراهای روز اول و دوم سفر، از تهران تا نجف. رفتن ممنوع الخروج ها به آن سوی مرز، آغاز پیاده روی از ایران، تابلوهای باقیمانده از زمان صدام، تریلی های رایگان و ون های هزینه ای و…

آن چه در این بخش به دست آمد و در راهنما خواهید خواند: فهرست وسایل سفر، راهنمای آماده شدن برای سفر عراق، چه چیز دلیل خوبی برای رفتن است، چه چیز دلیل خوبی برای رفتن نیست.

منبع عکس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search