خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

سلینجر

پسر عموی من تازه پا گذاشته است توی سن بلوغ. که یعنی صدایش دورگه و خروسی شده. و این خروسِ جوان، تازگی به تشویق یکی از معلم هایش، کتاب خوان هم شده است. آقای معلم به چند نفر از دانش آموزان، که لابد احساس می کرده بیش از بقیه اهل فکرند، کتاب معرفی می‌کند که بخوانند و بعد بیایند در حضور او بحث کنند. اولین کتابی هم که انتخاب کرده‌اند، «ناتور دشت» است. 

پسر عمو کتاب را خوانده و حالا آمده به من، که می داند سر سوزن ذوقی دارم، گیر داده که از سلینجر بیش‌تر بهم بگو. می گویم برو توی اینترنت بگرد. مطلب فراوان است. می گوید حال ندارم. حال ندارد یک گوگل باز کند و تازه این دانش آموز، نسبت به بقیه، اهل فکرتر است. مهم نیست. برایش می گویم در حدی که می دانم. از این که سلینجر زیاد اهل مصاحبه نبوده است. که بعد از مصاحبه با یک دختر دانش آموز برای یک روزنامه ی دیواری، دیگر مصاحبه نمی کند. که ناراحت بوده از این که ناشر، هولدن کالفیلد را نفهمیده است. که بعد از دو سه کتابی که می نویسد، دیگر کاری نمی کند و کتابی منتشر نمی کند. 

پسر عمو گیر می دهد به همین «کاری نمی کند». می گوید یعنی چه که سی چهل سال کاری نمی کرده؟ پس اگر کاری نمی کرده چه کار می کرده؟ می خواهم بگویم منظورم این است که کتابی بیرون نداده، کاری که نمود بیرونی داشته باشد نکرده. اما می بینم خودم هم ناخودآگاه، گفته ام که سلینجر، سی چهل سال کاری نکرده است. 

پسر عمو باز هم می پرسد واقعن در این سی چهل سال چه کار می کرده سلینجر؟ داستان منتشر نمی کرده، مصاحبه هم نمی کرده. پس برای چه زنده بوده است؟ چرا همان وقت نرفته بمیرد؟ می بینم این نوجوان بی پروا، جدی است در حرفش. می بینم باید از حیثیت سلینجر دفاع کنم. می گویم مگر حتمن باید یک کاری کند که توی چشم بیاید تا کاری کرده باشد؟ داشته زندگی اش را می کرده. مثل همه ی آدم های دیگر. مثل من. مثل تو. می گوید نه. من هنوز چندان بزرگ نشده ام. بگذار بزرگ بشوم تا بفهمی زندگی کردن یعنی چه. که زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد. شک ندارم که این جمله ی آخر را از جایی شنیده. با این حال، صراحتش جالب است.

همان شب، حوصله ام سر می رود و بعد از ماه ها، لپ تاپ را که روشن می کنم، جی تاک را هم باز می کنم. دو دقیقه نگذشته که فروغ پی‌ام می دهد و سر صحبت را باز می کند. می گوید یک ماه پیش آمده ایران و تا آخر هفته هم می ماند و بعد دوباره می رود. می گوید یک قراری بگذاریم و ببینیم هم دیگر را. بعد از هفت سال.

فروغ هم کلاسی دانشگاهم بود. دوره ی کارشناسی. حسابی درس خوان بود آن زمان. توی کلاس برنامه سازی دکتر تقوایی، رقیب هم بودیم. دکتر تقوایی از آمریکا آمده بود و فقط دو ترم توی دانشگاه تدریس کرد و بعد هم برگشت همان جا. آدم شوخ و شنگی بود. با همه دوست بود و آدم سر کلاسش، درس خواندنش می گرفت. تکلیف‌هایش کاربردی بود و لذت بخش. به همه هم راحت نمره می داد و تنها چیزی که ناراحتش می کرد، تقلب بود. فروغ توی این کلاس هم مثل همه ی کلاس های دیگر، حسابی درس می خواند و جزوه می نوشت و تکلیف انجام می داد و سوال می پرسید. من هم همین طور بودم. البته فقط در همین یک کلاس. آن جا شدیم رقیب هم. او داشت روند طبیعی درسش را طی می کرد. مثل همیشه درس می خواند. ولی برای من، درس دکتر تقوایی یک اتفاق بود. من می خواندم و لذت می بردم. و از رقابت کردن هم لذت می بردم. آخرهای ترم بود که ما دو تا شدیم دو نفر اول کلاس و دکتر به جفت مان، یک هدیه ی کوچک داد. دو تا لیوان بزرگ سفالی. و بعد گفت مبارکشان باشد. دوباره تکرار کرد و سه باره با لحن شیطنت آمیزی تکرار کرد: مبارک باشد.

بعد دیگر کم تر فروغ را دیدم. او افتاد دنبال همان درس خواندنش و من افتادم دنبال دغدغه های دیگری که داشتم. سیاست و ادبیات و اصلاح جامعه و این جور چیزها که فکر می کردم بیش تر از درس مهم اند. فکر می‌کردم این ها مهم اند و درس اصلن مهم نیست. همان ترم، دو درس افتادم و یک ترم عقب تر شدم از فروغ. و برای همین هم بود که دیگر سر کلاس ها هم کم تر می دیدمش.

بیش تر توی شب شعرها می دیدمش. ماهی یک بار. سعی می کرد همه چیزش برنامه داشته باشد. از همان وقت برای بیست سال بعدش هم برنامه ریخته بود. و قدم به قدم پیش می رفت. شب شعرها را که هفتگی برگزار می شد، ماهی یک بار می آمد و شعر گوش می داد و سرخوش می شد و می رفت تا ماه بعد. این که می گویم سرخوش می شد، واقعی است. توی چهره اش می دیدم. به چهره اش نگاه می کردم شب شعرها. حس خوبی بود. نه این که مثلن عاشقش باشم یا حتا دوستش داشته باشم. آن زمان بیش از فروغ، فروغ فرخزاد را دوست داشتم. و عاشق قیصر بودم و وقتی مُرد، جوری برایش گریه کردم که بعید می دانم عاشق های این روزها آن طوری برای معشوق شان گریه کنند. با این حال، چهره ی فروغ توی آن شب شعرها دیدنی بود. هر وقت که توی راهروی دانشکده می دیدمش، اخم کرده بود و در هم بود و به زور جواب سلامم را می داد. به گمانم همیشه از سر حل مسئله ی دشواری بلند شده بود. و بعد از آن همه درس خواندن و اخم و فکر و برنامه نویسی، ماهی یک بار سرخوش می شد از شعر شنیدن و این در قیافه اش دیده می شد.

شعر گفتن بلد نبود. ادعایی هم نداشت. فقط می آمد شعر گوش کند و هر وقت نوبتش می رسید، همین را می‌گفت. من هم شعر گفتن بلد نبودم. اما ادعایش را داشتم. آن زمان تازه گروتسک را یاد گرفته بودم و هی سعی می کردم از دل زشتی ها، زیبایی بیافرینم و از میان دیوارهای بتونی دانشگاه، عشق و شور و سبزه در بیاورم. توی سر و صدای خوابگاه که نمی شد اما ساعت کوک می کردم تا نصف شب از خواب پا شوم و در خلسه فروبروم و شعر بگویم. یکی اش را یادم هست: «دیو.. دی… دیواره های دانشکده/ سبزه ای/ آهی/ آه از دل دیوانه ای/ آه ای ستاره ی کم فروغ شب های تاریک من». شاید در ناخودآگاهم نظری هم به فروغ داشته ام برای گفتن این مثلن شعر. نمی دانم.

سال آخر، همان ماهی یک بار و همان گاه به گاه راهروی دانشکده هم نمی دیدمش. داشت کارهای پذیرشش را می کرد و سخت مشغول پروپوزال و مقاله و رزومه و ایمیل به این و آن بود. برای او البته سال آخر بود. من، با احتساب یک ترم تعلیقم، دو سال بعدش فارغ التحصیل شدم.

یکی از روزهای آخرش، من داشتم پوسترهای برنامه ی مناظره ی بین نماینده های انجمن و بسیج را، که بعدن همان دردسر شد برایم، می زدم به در و دیوار که خندان جلو آمد. گفت چطوری رقیب قدیمی؟ بعد گفت که پذیرشش را گرفته بالاخره. با کمک دکتر تقوایی و پنج ماه دیگر می رود. پرسید من چه کار می کنم و گفتم می‌بینی که! دارم به اصلاح بشر کمک می‌کنم. خندید و گفت آفرین. خوش به حالت. من هیچ وقت نتوانستم مثل تو کلان فکر کنم. همیشه جزئی. همیشه به فکر خودم بوده ام. می دانستم حرف مفت می زند. شاید برای دلخوشی من. آدم وقتی خرش از پل گذشت، می تواند دل بقیه ای را که خرشان در گِل مانده، الکی خوش کند و امیدواری بدهد بهشان که مثلن من یک عمر آرزو داشتم که خَرم بماند در گِل ولی اشتباهی از پل رد شد! گفتم: شما درست می فرمایید خانم مهندس. 

بعد از آن دیگر ندیدمش. خبرش را دورادور داشتم البته. که دارد ارشدش را می گذراند، که دکترایش را شروع کرده، که دکترایش رو به اتمام است و همین طور تا آخر که دیگر البته نپرسیدم و نمی دانم. احتمالن اگر فردا ازش می پرسیدم ده سال بعد کجای کاری همان جوابی را می داد که اگر ده سال قبل می پرسیدم بیست سال بعد کجای کاری. روند زندگی اش، گفتم که، مشخص و برنامه ریزی شده بود.

حالا بعد از هفت سال می خواهد هم دیگر را ببینیم که چه بشود؟ می خواهد دوباره بپرسد تو چه کار می کنی؟ من که دیگر حتا نمی توانم بگویم دنبال اصلاح بشرم. بعد از این که درسم تمام شد، کنکور جامعه شناسی شرکت کردم. یک ترم هم رفتم اما دیدم چیزی نیست که من دنبالش هستم. می خواستم سریع یک دارو، یک روش درمانی بدهند بهم برای درست کردن جامعه، دیدم اساتید دارند وضع صد سال پیش را توصیف می کنند و تا بخواهند به امروز برسند، من پیر شده ام و خودشان مرده اند. زدم بیرون و رفتم سراغ نویسندگی. نه، اگر بخواهم به ترتیب بگویم اول رفتم سراغ خبرنگاری. سه چهار ماهی مشغول بودم در یک روزنامه ی مثلن کثیرالانتشار مملکت. حداقل به خیال خودم جسور بودم و بی پروا. ترمزم را کشیدند و گفتند با این تازه کاری ات نباید تند بروی، گفتم چشم. اما بعد دو سه ماه دیدم جایی که قرار است از جامعه گزارش بدهد و با گزارش دادنش جامعه را اصلاح کند، خودش بدتر است. زیرآب زنی این سردبیر برای آن خبرنگار و لایی کشیدن آن یکی برای دیگری. 

زدم بیرون و گفتم نویسنده شوم. یک مدت برنامه ریختم که مثلن صبح نرمش کنم و صبحانه بخورم و بروم کافه ویونای نزدیک خانه و شروع کنم به نوشتن تا ظهر و بعد ناهار و بعد تا شب مطالعه. قرار بود رمانی خلق کنم اما آخرش یک داستان کوتاه درست حسابی هم ازش در نیامد. بعد دیدم این جوری خیلی دارم مفت خوری می کنم. نان بابایم را می خورم و ول می گردم. گفتم بزنم توی یک کار نان و آب دار. دو سه جا کار کردم و بیرون آمدم! یکی‌اش یک موسسه ی دولتی بود، دو تاش هم شرکت خصوصی. آن جاها برنامه نویسی می کردم و پول هم زیاد نمی دادند اما بد هم نبود. آمدم بیرون از هر سه جا به خاطر این که تنبل بودم و بهانه ام این بود که نمی‌خواهم به زندگی و اخلاق کارمندی عادت کنم و از این جور حرف ها.

حالا با این وضعیت، باید فروغ را ببینم که چه بشود؟ لابد بعد از سلام و احوال پرسی اولین سوالی که می پرسد این است که خب! چه کار می کنی؟ نمی توانم که همه ی این ها را برایش شرح دهم. تا بخواهم قصه ی حسین کُردم را شروع کنم، خسته شده و دیگر به بقیه اش گوش نمی دهد. وقتی خودش جواب سرراستی دارد، چرا باید به حکایت طولانی من گوش کند؟

من مثل بوسهل زوزنی ام. در همه ی کارها ناتمامم. و هیچ کس، حتا خود بوسهل، از بوسهل ها خوشش نمی‌آید. من خبرنگار نصفه کاره ام، نویسنده ی ناقص، نیمچه کارمند. آخرش چه هستم؟ الان کجا ایستاده ام؟ قرار است ده سال نه، همین یک سال دیگر کجا باشم؟ به چه علاقه دارم؟ در چه استعداد دارم؟ نمی دانم.

حالا که البته نگاه می کنم می بینم آن قدرها هم به بطالت و بیهودگی نگذرانده ام. حداقلش کلی تجربه دارم. جوری که می توانم اگر پسر آینده ام ازم پرسید بابا! تو چه کار کرده ای در زندگی؟ با افتخار برایش از ماجراجویی‌هایم بگویم و خاطره سر هم کنم برایش. اما غیر از پسرم، کی حوصله دارد به شرح پریشانی های من گوش کند؟

می توانم برای فروغ بگویم که یک نفرِ خیلی مصمم را از خودکشی منصرف کرده ام، پنج بار پنهانی و بی آن که کسی بویی ببرد به چند نیازمند کمک های زیاد کرده ام، بی هیچ چشمداشتی ده ها صفحه برای نشریه های دانشجویی مطلب نوشته ام. و کلی کار دیگر. اما باز هم که چی؟ آخرش که چی؟ او از من جواب مشخص می‌خواهد. جوابی که بتوانم تیترش را در پنج ثانیه بگویم و شرحش را در پنج دقیقه تمام کنم.

فروغ مثل یک استاد سختگیر دانشگاه است (شاید هم الان اصلن استاد دانشگاه باشد). کاری به ده صفحه راه‌حل من ندارد. اول به جواب آخر نگاه می کند. اگر جواب درست باشد بعد نگاهی هم به راه حل ها می اندازد. من به جواب آخر نرسیده ام. و استادِ زرنگ و سختگیر من می داند که حتا به جواب آخر، نزدیک هم نشده ام.

می‌توانم از خودش کمک بگیرم. بپرسم به نظر تو برای موفقیت در زندگی چه باید کرد؟ تو چه کار کردی که به این جا رسیدی؟ فایده ای ندارد البته. دو حالت بیش تر ندارد. یا شروع می کند به شرح چیزهایی که خودم هم می‌دانم و حالش را ندارم. مثل این که باید به هدفت نگاه کنی و سختکوش باشی و پشتکار داشته باشی و کله‌ی سحر بیدار شوی و تا بوق سگ کار کنی و جان بکنی و از این حرف ها. یا می گوید تو آدم موفقی هستی. من همیشه به تو غبطه می خوردم. تو خیلی آزادانه زندگی کرده ای. خیلی سرخوشانه. آن طور که بعد از یک عمر حسرت نمی خوری که چرا فلان کار را نکرده ای. و از این جور مزخرف ها. در هر دو حالت، این حرف ها بی‌اهمیت‌اند.

اما من واقعن آزادانه زندگی کرده ام؟ فکر نمی کنم. من فقط آزادانه شلنگ تخته انداخته ام. جفتک پرانی کرده ام و داد و ادعایم گوش فلک را کر کرده. قیقاج رفته ام و گرد و خاک به پا کرده ام. اما نه فایده ای به حال خودم داشته ام نه به حال دیگران. جوری که فقط شاید پسر آینده ام، آن هم تا وقتی که کوچک است و عقلش هنوز نمی رسد، به بابای شلنگ تخته اندازش افتخار کند. 

کاش فروغ، خواهرم بود. یک آدمی بود که هم همین جوری موفق بود هم درکم می کرد. می نشست به حرف‌هایم گوش می داد و نمی پرسید حالا چه کار می کنی. حالا هیچ غلطی نمی کنم. بابا من کلی توی زندگی‌ام کار کرده ام. گیرم که بی ثمر. مگر همه چیز باید ثمر داشته باشد؟ گور بابای ثمر. بنشین دو کلام با هم درد دل کنیم. کار به کار هم نداشته باشیم. فقط به هم گوش بدهیم و آخرش لبخند بزنیم و بگوییم موفق باشی و خداحافظ. این جوری ده سال دیگر می توانیم باز هم دیگر را ببینیم و باز همین جور. تو سی خودت، من هم سی خودم. 

کاش اصلن فروغ برایم مهم نبود. نه فروغ، نه هیچ کس دیگر. زندگی خودم را می کردم و کاری نداشتم که بقیه چه می گویند. اگر هم پرسیدند ده سال نبودی، چه می کردی؟ بگویم هیچ! و حتا اگر پسرعمویی هم پیدا شد که بپرسد یعنی چه هیچ؟ پس چرا زنده بودی؟ چرا نرفتی بمیری؟ بهش لبخند بزنم و نگاهم را مغرورانه بکشم سمتی دیگر. با این حال، پسرعمو و فروغ و همه ی دیگران برایم مهم اند. هر چقدر هم ادا دربیاورم که نه بابا! هیچ اهمیتی ندارند، فایده ندارد. خودم که می دانم با خودم چند چندم.

به فکرم می رسد که نامه ای بنویسم برای فروغ و همه ی این چیزها را برایش بگویم. بعد که دیدمش هدیه بدهم بهش و هر چه هم پرسید بگویم توی نامه گفته ام. لابد مثل روزهای دانشگاه، بالاخره ماهی یک روز پیدا می شود که وقتش خالی باشد و بنشیند نامه ام را بخواند و کاشکی سرخوش شود. جوری که بشود توی قیافه اش دید. حالا اگر کسی هم بود که مثل من به قیافه اش نگاه کند و حال کند از این سرخوشی که چه بهتر. نبود هم عیب ندارد. همین که بعدش برایم ایمیلی بزند و بگوید چه نامه ی خوبی! همه چیز را فهمیدم، کافی ست.

حالا که شب است و حال ندارم. دوست دارم چراغ را روشن بگذارم که مطمئن شوم قرار است کاری انجام دهم و بعد توی رختخواب دراز بکشم و به چیزهایی که قرار است بنویسم فکر کنم. بعد کم کم پلک هایم سنگین شود و به خواب بروم و خواب های چپ اندر قیچی ببینم که تویشان فروغ و سلینجر و پوستر و برگه امتحانی و پسر آینده‌ام وول بخورند.

صبح نماز را که می خوانم، دوباره می افتم توی رختخواب و دوباره فکر می کنم به چیزهایی که قرار است برای فروغ بنویسم. ساعت ده بیدار می شوم و لپ تاپ را روشن می کنم و چرخ می زنم توی اینترنت. هیچ کاری ندارم. نه وبلاگ نخوانده ای، نه ایمیل خاصی. نه حوصله ی خبر و متن آموزشی خواندن. 

قرارمان ساعت سه است. اگر خوب فکر کنم و بعد بنشینم بنویسم، حتمن می توانم یک ساعته تمامش کنم. به شروع و پایانش فکر می کنم. باید جوری باشد که بفهمد این حرف ها را فقط محض درد دل می نویسم. یا حتا نه، محض این که جواب «حالا چی کار می کنی»اش را بگیرد. کاش یک هدیه ای هم برایش بخرم. کتابی، آلبومی، یا یک چیز شنگولی. از همین آشغال های شهر کتابی.

حال ندارم. ذهنم مشوش است. نمی دانم از کجا باید شروع کنم. «آن ها»ی فاضل نظری را از کتابخانه می کشم بیرون و ورق می زنم. با بیت ها بازی می کنم. جابجایشان می کنم، کلمه هایش را تغییر می دهم و می خندم. بعد چشمم می افتد به ناخن های کوتاهم و سعی می کنم با ظرافت، آشغال های زیرشان را در بیاورم. می روم سر یخچال و یک لقمه نان و پنیر می خورم. کسی خانه نیست. بابا که سر کار است. مامان هم با دو خواهر موفقم رفته اند خرید برای سومین خواهرم که قرار است در آینده شوهر کند و آن هم موفق شود. می زنم زیر آواز و روی اوپن آشپزخانه ضرب می گیرم. وسطش ویالون و گیتار هم می زنم.

دیگر به نوشتن نمی رسم. حتا اگر الان هم راه بیفتم، با احتساب امکان تاخیر مترو و بعد هم لابد لاک پشتی رفتن بی‌آر‌تی، ده دقیقه دیر می رسم. اما بی نوشته هم نمی شود. این جوری یعنی هیچی. اسمسش می رسد دستم. نوشته: «پس قرارمان ساعت سه در پارک ملت.» دلم یک جوری است. حال ندارم. بی خیال اصلن. دیدن فروغ فقط بیش تر به همم می ریزد. از آدم های موفق بدم می آید. لجم را در می آورند.

دوباره دراز می کشم و به سقف خیره می شوم. موبایلم دارد می لرزد. لابد فروغ است. می خواهد بگوید من رسیدم، تو کجایی. من نرسیدم. قرار هم نیست برسم. قرار است همین جا دراز بکشم و هیچ کاری نکنم. نه شاهکاری خلق کنم، نه بشر را اصلاح کنم، نه خودم بشوم یک آدم خیلی موفق. آن قدر همین جا دراز بکشم که بچسبم به زمین و با کاردک جمعم کنند. قاتل سِوِن بیاید و به جرم تنبلی، زجرم بدهد و بکُشدم. هیچ اثری هم ازم باقی نماند. هیچ کس در موردم حرف نزند. هیچ کس به یادم نیاورد.

دو روز بعد فروغ ایمیل می زند که نیامدی هم دیگر را ببینیم. ایران خیلی خوش گذشت. من باید برگردم. به امید دیدار. حالا نمی دانم واقعن امیدوار است یا فقط تعارفی پرانده و دیگر آن قدر غرق درس می شود که نه من را، نه ایران را به یاد نمی آورد. شاید برایش ایمیلی بزنم و این چیزها را ازش بپرسم. غیر حضوری راحت تر است. می دانم البته که هیچ وقت این کار را نمی کنم. فکر و خیالش را چرا. می کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search