خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

مانیفست پر شعار تنهایی

درازکش شده ام روی رختخوابم، و چند ثانیه پس از این که مجتبا خداحافظی می کند و تلفن را قطع می کند، و چند دقیقه پس از آن که «نون و القلم» جلال را کنار می گذارم، در میان سکوت خانه، انگار که به شهودی رسیده باشم، می فهمم تنهایم. و مهم تر این که می فهمم این تنهایی لازم است و این تنهایی خوب است. گیرم که درست وقتی به این فکر افتاده باشم که کسی دور و برم نیست. این دلیل نمی شود که فکرم حاصل توهم باشد. اصلن همه ی آدم ها تنها هستند. اما بیش تر آدم ها فقط وقت هایی این تنهایی یادشان می آید که دیگر کسی یا چیزی به عنوان دلخوشکنک کنارشان نباشد. تا وقتی کسی هست که هی حرف بزند، هی درونت را بکاود، هی از خودش بگوید و از تو حرف بخواهد، نمی فهمی تنهایی. تا وقتی تلویزیونی هست که سرت را گرم کند یا هدفونی که گوشت را از موسیقی و صدا پر کند یا اینترنتی که آن قدر مغزت را از اطلاعات و حرف ها پر کند که فرصت فکر کردن نداشته باشی، نمی فهمی تنهایی. اما کمی که فاصله بگیری، کمی که با خودت باشی فقط، کمی که در خودت فرو بروی، آن وقت واقعیت را می فهمی. لازم نیست آدم بدبختی باشی -کما این که من نیستم- یا غمگین باشی -که من نیستم-، می توانی در اوج خوشبختی، در اوج خوشحالی، در اوج لذت، در اوج بی مشکلی، یادت بیاید که تنهایی. و تنهایی بد نیست. 

اصلن تنها واقعیت عالم، خود آدم است. تنها چیزی که می توانم سر واقعی بودنش قسم بخورم، خودم هستم. من هستم. باقی همه در نسبت با من واقعی می شوند. ممکن است یکی آن قدر واقعی شود که فراتر از من برود و بشود عشق یا حتا فراتر و بشود خدا. یا کم تر از این ها واقعی شود و بشود دوست یا رفیق یا هرچه. اما آخرش، واقعی تر از خود آدم هیچ چیز نیست. حتا آن که می گوید دوستت دارد بیش از همه چیز، یا رفیقت است تا همیشه، یا پشت و پناهت می ماند تا ابد، هم یک جایی می رود. و همان جاست که تو تازه می فهمی تنهایی.

(دارم شعار می دهم، در ادامه هم باز شعار می دهم. باز تناقض می گویم. باز آن جور که حالا دوست دارم حرف می زنم:)

هر آدمی باید چیزهایی داشته باشد فقط و فقط برای خودش. مهم نیست چه، با چه ارزشی. مهم این است که آن چیزها فقط مال خودش باشد. نه مال همسرش یا معشوقش یا خانواده اش یا دوستش یا هرکس دیگری. مثلن یک خال زیر بغل. به همین بی اهمیتی! یا خاطره ای از ده سال پیش. یا تجربه ی حسی ساده در خیابان. تکه کاغذی، تیله ای، نوشته ای، مویی، سوزنی. مهم نیست چه. مهم آن تنهایی است. آن که بله! من هم چیزهایی فقط برای خودم دارم. که حتا اگر عالم و آدم هم مرا تنها بگذارند، من هنوز چیزی دارم. که مثلن اگر همه ی رازهایم را فهمیدی، حداقل نمی دانی که زیر بغلم یک خال دارم. دیگر به بعدش فکر نکن که بگوید: «که چی؟». که بخندد. که مسخره ات کند. بعدی در کار نیست. تو این راز را هرگز به هیچ کس نمی گویی. تو این تنهایی ات را با تمام وجود برای خودت نگه می داری.

قبول که این خودش، خللی است به تنهایی. که یعنی هنوز دنبال چیزی می گردی که بتوانی دست بیندازی به آن و بار خودت را به دوش آن بگذاری و یادت برود که تنهایی. می دانم که تنهایی هیچ نشانه ای ندارد. نه هدفون نشانه اش است، نه سر به زیر قدم زدن، نه دست ها را به حال خجالت زده در هم قفل کردن. که این ها همه بعد از مدتی می شوند نشانه ی خودنمایی. که جماعت! ببینید من چقدر تنهایم! تو تنها نیستی، تو فقط ادای آدم های تنها را در می آوری. چرا که نمی توانی تنها باشی و نمی توانی هم در تنهایی دوام بیاوری. به ناچار، ادا در می آوری تا کسی دلش به حالت بسوزد و تو را از تنهایی بیرون بکشد.

با این حال، اگر چیزهایی داشته باشی فقط برای خودت، کم کم می فهمی که فقط خودت را داری برای خودت. و می فهمی که هیچ کس تو را نمی فهمد و تو تنهایی. 

و که چی؟ آخرش که چی؟ می خواهی در پناه کسی باشی؟ می خواهی به کسی تکیه کنی؟ خب چرا خودت پناهگاه نمی شوی؟ چرا خودت تکیه گاه نمی شوی؟ چرا به جای آن که دنبال کوهی بگردی که در سایه اش آرام بگیری، خودت کوه نمی شوی؟ و تازه آن که کوه است، یک نگاه به دور و بر خودت بینداز یا حتا -خدا نکرده- به آینه نگاه کن و ببین که خیلی از آدم ها، تپه ای را جای کوهی می گیرند، یا صخره ای، یا سنگی یا حتا سنگریزه ای. می خندی اما واقعیت دارد. خیلی ها هستند که به سنگریزه ای سخت ریز، تکیه می کنند. خیال می کنند تکیه کرده اند و از سایه اش بهره مند شده اند. خودشان را نمی بینند که سایه شان را به رایگان به سنگریزه بخشیده اند. بیچاره ها!

من دلم نمی خواهد. من کوهم. من جنگلم. من آفتابم. من عالَمم. منم که عشق می ورزم. منم که دوست می دارم. قاعده ی بازی را من می نویسم. و هیچ کس به جز من، و هیچ کسِ هیچ کس به جز من، برای من کاری نمی کند. فهمیدنش درد دارد، سخت است، اذیت کننده است. اما باید فهمید. اگر آدم ذلیلی هستم، اگر آدم عزیزی هستم، هرچه هست، خودم به خودم کرده ام. و مسخره است بحث ها و حرف های تکراری که تو اگر در فلان خانواده نبودی و در فلان محیط نبودی و فلان وضع مالی را نداشتی چنین و چنان نمی شدی. من از خیلی ها بالاتر و از خیلی ها پایین ترم. اما هرچه هستم، خودم هستم. خودم را به نسبت دیگران نمی سنجم. من خود مرکز عالمم. من خودم را به نسبت خودم می سنجم. اگر از این که هستم فراتر بروم، اگر از این که هستم فروتر بروم. من به قدر قدرت بال خود و به اندازه ی آسمان بالای سرم پرواز می کنم. اما مهم این است که پرواز می کنم. هر روز بیش تر.

و اصلن آن چه خدا را خدا می کند، همین تنهایی اش است. یعنی که احد است و صمد است. تنها است و نمی خواهد از تنهایی در بیاید. نیازی ندارد. دیگران می آیند و از پُریِ وجود او، بهره می گیرند. بی آن که او خالی شود یا از رفتن دیگران، غمی به دل راه دهد. و من که خلیفه ی او هستم، باید که بفهمم که چقدر تنهایم. که چقدر باید پر شوم و بی نیاز شوم تا با رفتن دیگران خالی نشوم. با نبودن شان، با کم آوردن شان، با کم بودن شان. وقتی تنهایی ام را فهمیدم، می توانم دیگری را به کنار بپذیرم. دیگری را که تنهاست اما باید که به کسی پشت دهد. باید بی نیاز شوم تا بتوانم بالا بروم. من زیر بال و پر دیگران را بگیرم، نه که بر بال دیگران سوار شوم. من آدمم، نه انگل. من می توانم اندکی خدا شوم، اگر واقعن تنها شوم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search