خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

بیایید در مورد آقای رضایی حرف بزنیم

من کارم را دوست دارم. بیش تر از این جهت که با مردم -با خیلی از مردم- سر و کار دارم. این را به آقای رضایی می گویم. آقای رضایی سکوت می کند و همچنان گوش می دهد. من حرفم تمام شده است اما او همچنان گوش می دهد. این جور وقت ها می فهمم که آقای رضایی با حرفم موافق نیست. باید حرفم را ادامه بدهم و به جایی برسم که او با آن موافق است تا چشم هایش گشاد شود و بگوید: «آفرین!» بعد من خوشحال شوم که حرف درستی زده ام. آقای رضایی مافوق من است. یعنی در سلسه ی مافوق های من اگر بخواهم حساب کنم، از سمت من می شود دومین مافوق. و اگر از بالا حساب کنم می شود چهارمین مافوق. یک نفر بالاتر از او هست و یک نفر بالاترتر از او و یک نفر هم بالاترترتر از او. 

آقای رضایی مرد خوبی است اما آن قدر کار کرده که انگار نمی فهمد چه لذتی دارد وقتی به زن جوانی می گویم لطفن کارت شناسایی و زن کارت اهدای عضوش را نشان می دهد. یا مثلن نمی فهمد وقتی جوان دانشجویی، مدارکش را از لای کتاب «هوا را از من بگیر، خنده ات را نه» بیرون می آورد، یعنی چه. یا حتا -این را که دیگر باید بفهمد- وقتی زنی با بچه ی یک ساله اش می آید و بچه اش با صداهای تمرینی که از گلو در می آورد، اداره را روی سرش می گذارد و خود زن وقت انجام کار، گلدان کوچکی با گلی زیبا می گذارد روی میز بین مان. این ها را که برای آقای رضایی تعریف می کنم، چشمانش را تنگ نگه می دارد و گوش می دهد. من دیگر حرفی برای گفتن ندارم اما او همچنان گوش می دهد تا من بگویم: «اما کار، خیلی خسته کننده است» تا او بگوید: «آفرین!»

من کارم را دوست دارم. درست است که گاهی آدمی عصبانی می آید و وظیفه ی خود می داند که اعصاب همه ی ماها را به هم بریزد. یا گاهی کسی می آید که تا اثبات نکند نفرت انگیزترین آدم روی زمین است، دست بردار نیست. گاهی رئیس یا رئیس بعدی یا رئیس بعدتری از جایی دیگر ناراحت است و دق دلی اش را سر ما خالی می کند. اما این ها استثنا است. من دوست دارم با آدم ها حرف بزنم.

حالا نه این که فکر کنی، هرکسی که می آید کلی باهاش حرف می زنم ها! با این که خیلی دوست دارم با کسی که از طرف «مهدی کرم پور» آمده است در مورد مستندسازی حرف بزنم یا با رفتگری حرف بزنم که خودش می گوید تا کلاس سوم دبستان بیش تر درس نخوانده اما وقتی می گویم روی کاغذ اسمت را بنویس و با انگشت های بزرگ و پینه بسته اش که خودکار در آن ها گم است، می تواند بنویسد، ذوق می کند. یا از کسی که از طرف مادر و برادرهایش در واشنگتن وکالت نامه دارد، در مورد وضعیت آن طرف صحبت کنم یا با زن میان سالی که عینک زده است و هر سندی را با دقت می خواند و بعد امضا می کند، کمی شوخی کنم.

بله! با همه ی این ها و با خیلی های دیگر دوست دارم حرف بزنم. اما نمی دانم از کجا شروع کنم. بعد گیرم که شروع کردم، چطور ادامه بدهم؟ اگر چیزی گفت، من چه بگویم؟ باید یک چند تایی جمله ی کلیشه ای داشته باشم. مثلن «بله! وضع خیلی بد شده.»، «ما ایرانی ها همه همین جوری هستیم.»، «واقعن که راست می گویید» یا «ای آقا! دست روی دلمان نگذار». چه می دانم! از همین چیزها دیگر. آدم باید یک جوری گفتگو را ادامه بدهد خب. آن هم جوری که توی سه چهار دقیقه شروع بشود و ادامه پیدا کند و تمام شود. همزمان هم کار طرف انجام شود. یعنی گاهی به چشم هایش نگاه کنی که یعنی دارم به حرفت گوش می دهم و گاهی هم به صفحه ی مانیتور نگاه کنی و کارش را انجام بدهی. سخت است دیگر!

آقای رضایی این چیزها را بلد است. هر وقت کنجکاو می شود که از کسی چیزی بپرسد باهاش گرم می گیرد و ازش حرف می کشد. هر وقت هم حوصله نداشته باشد، سریع طرف را دست به سر می کند. این است که آقای رضایی موفق است و من نیستم. اما نمی دانم چرا آقای رضایی می گوید «من کارم را دوست ندارم» و اگر راست بگوید که «از همان اول هم دوست نداشتم» یعنی دوازده سال است دارد کاری را می کند که دوست نداشته است.

فکر می کنم رمز ماندن در یک کار، دوست داشتن و نداشتنش نیست. موفق بودن و موفق نبودن است. خب همین است که آقای رضایی همچنان می ماند و من نه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search