خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

عکس آخر

ساعت نه صبح است که آقای مهندی، با یک تلفن آرامش همیشگی اش را از دست می دهد و هول می شود و احساس می کند چند نفر دارند از توی گلو به گلویش چنگ می زنند تا از دهانش بیرون بیایند. 

امروز صبح هم، مثل هر روز، آقای مهندی ساعت پنج بیدار شده نماز خوانده به آرامی به پارک محله اش رفته است و کمی پیاده روی کرده و در برگشت یک نصفه نان سنگک تازه خریده و صبحانه اش را ،که شامل یک لیوان شیر و نان و پنیر و کره است، همان وقتی که سماور در حال جوش آوردن آب بوده، خورده و بعد یک چای تازه دم برای خودش ریخته و نشسته پشت میز کارش تا بتواند روی داستان جدیدش کار کند. 

اما تلفن ساعت نه صبح، آرامش و برنامه های آقای مهندی را به هم می زند. تلفن از طرف ماهنامه ی «ادبیات معاصر» است. دختر جوانی، که خودش را «رها هاشمی» معرفی می کند، به آقای مهندی می گوید که ماهنامه ی آن ها می خواهد ویژه نامه ای در مورد نویسندگان پیش کسوت معاصر منتشر کند و از آقای مهندی به عنوان یک نویسنده ی پیش کسوت یک عکس می خواهد. عکسی که زیاد رسمی نباشد و برای جوان های مخاطب این نشریه، جذاب باشد. رها هاشمی ضمنن تاکید می کند که هر چه زودتر، و ترجیحن تا عصر همین امروز، این عکس فرستاده شود بهتر است. چون آن ها وقت زیادی برای بستن ویژه نامه و تحویل آن به بخش طراحی و صفحه آرایی ندارند.

ساعت نه و نیم است و آقای مهندی بعد از آن تلفن، به پشت میزش برنگشته است. چایی اش را برداشته و نصفش را همان طور که ایستاده بوده تلخ سر کشیده و نصف دیگرش را خالی کرده توی ظرف شویی. فکر می کند که چرا دقیقن زمانی که همه چیز آن قدر خوب پیش رفته و او داشته صحنه ی عاشقانه ی زیبایی را در رمان جدیدش می نوشته، باید این تلفن بشود. می رود دستشویی تا آبی به سر و صورتش بزند. در آینه نگاهی به خودش می کند. فکر می کند چند وقت است خودش را در آینه ندیده است. سعی می کند قیافه ی جذابی به خود بگیرد. چشم هایش زیادی باز است، چشم هایش را تنگ می کند. می خندد و دندان های کج و معوجش نمایان می شود. آرام لبخند می زند. موهای خاکستری وسط سرش بالا رفته است. دستش را خیس می کند و موهایش را می خواباند. دو خال سیاه و بزرگ کنار چشم چپش را نمی تواند کاری کند. جوری می ایستد که خال ها پیدا نباشند. انگشت اشاره و شست دست چپش را از هم باز می کند و زیر دهانش، روی ریش های پرپشتش می گذارد. به نظرش این جوری جذاب شده است. اما کسی نیست که از او عکس بگیرد. آقای مهندی یک دفعه این را به یاد می آورد و وا می رود. 

از دستشویی بیرون می آید و جلوی آینه ی قدی اتاقش می ایستد. با زیر پیراهنی و پیژامه اش، خیلی زشت به نظر می رسد. شکمش جلو زده و کمرش خمیده است. فکر می کند چند وقت است هیکل خودش را ندیده است و فکر می کند که آیا وقتی در خیابان قدم می زده و احساس می کرده یک پیرمرد موقر است که همه با دیدنش به یاد کوله باری از تجربه می افتند و به حالش غبطه می خورند، همین قدر بدهیکل بوده است؟ فکر می کند مردم با خودشان چه فکری کرده اند؟ و چه قدر به این پیرمرد بدهیکل خندیده اند؟ می خواهد کمرش را صاف کند و شکمش را بدهد تو، اما کمرش درد می گیرد و پاهایش می لرزد. دوباره وا می رود و می نشیند لبه ی تخت خوابش.

آقای مهندی فکر می کند شاید در آلبوم عکس هایش، عکس جذابی باشد که بتواند به دست رها هاشمی برساند. می رود سراغ کمد وسایلش و یکی یکی چند پوشه و جعبه را بیرون می آورد و روی زمین می گذارد. آلبومش را ته کمد پیدا می کند و جلویش باز می کند. اولین عکس او را کنار مهشید، زنش نشان می دهد. بی اختیار دست می کشد روی عکس. تنها عکس بی ترتیب آلبوم همین عکس است. دوست داشتنی ترین عکس آلبوم هم. آقای مهندی هر وقت این عکس را می بیند دلش می گیرد و اشک از چشم هایش سرازیر می شود. در عکس او و مهشید در کنار هم ایستاده اند و مهشید دست هایش را دور آقای مهندی حلقه کرده و سرش را گذاشته روی شانه او و می خندد. مهشید لاغراندام است و یک لباس بندی گل و گشاد قرمز پوشیده است و موهای سیاه بلندش پخش شده روی صورتش و بازویش. آقای مهندی هم در عکس با کت و شلوار خاکستری ایستاده است. سبیل دارد و هیکل پری دارد. دستش را انداخته زیر کمربندش انگار که حمایل بسته باشد به خودش. عکس را در خانه ی قدیمی شان گرفته اند. پشت شان دیوار آجری زرد رنگ است و درخت مویی که با میخ به دیوار بندش کرده بودند. 

آقای مهندی فکر می کند شاید بشود همین عکس را کپی کرد و تصویرش را از آن درآورد. اما نه دلش می آید عکس را از آلبوم خارج کند و نه دلش می آید مهشید را از خودش جدا کند. به این فکر می کند که اگر حتا بتواند جوری صورتش را از عکس جدا کند که مهشید پیدا نباشد، حتمن همه خواهند فهمید که او کنار کسی ایستاده و این عکس را گرفته و لابد همه خواهند فهمید که در آن حالت دست هایی هم دور بدن او حلقه شده بوده و اصلن اگر همان اول کار، رها هاشمی بپرسد «این کسی که در عکس کنار شما بوده و تصویرش را جدا کرده اید، کی بوده؟» آقای مهندی چه بگوید؟ اگر بگوید مهشید بعد مجبور است اصل عکس را هم به او نشان دهد و اگر نشان دهد مطمئن است که رها هاشمی چهره اش در هم می رود و می گوید: «چطور دلتان آمد تصویر این خانم زیبا را از عکس جدا کنید؟» نه. آقای مهندی دیگر طاقت این یکی را ندارد.

می رود سراغ بقیه ی عکس ها که از نوجوانی اش هست تا بزرگ سالی. در هیچ کدام از عکس ها جذاب نیست. در یکی کج افتاده، در یکی چشم هایش بسته است، در یکی تار است، و در یکی خندیده است و دندان های کج و معوجش پیدا شده است. فکر می کند که چرا این قدر بد عکس است؟ و چرا سال ها به این فکر نبوده که یک عکس درست حسابی از خودش بیندازد؟

ساعت یازده است و آقای مهندی فکر می کند با موبایلش از خودش عکس بگیرد. موبایلش را از روی میز کارش بر می دارد و با دقت دکمه ها را می زند و دوربینش را فعال می کند. دوربین را به سمت خودش می گیرد و دکمه اش را فشار می دهد. نگاه می کند به عکس. دستش لرزیده و عکس خراب شده. دوباره امتحان می کند. این بار سعی می کند با آن یکی دست، دستش را نگه دارد تا نلرزد. فایده ندارد. عکس بیش تر می لرزد. موبایل را به دو سه کتاب تکیه می دهد و سعی می کند همان طور که امیررضا، نوه اش، یادش داده است برود به جایی که دوربین خودکار عکس می گیرد. چند بار با دقت گزینه های مختلف موبایل را امتحان می کند اما پیدا نمی کند. نچی می گوید و با انگشت چند ضربه به سرش می زند. هر چه می گردد گزینه اش را پیدا نمی کند. 

آقای مهندی موبایل را کنار می گذارد و فکر می کند زنگ بزند به امیررضا تا بیاید از او عکس بگیرد. اما یادش می آید که امیررضا حالا مدرسه است و تا ساعت چهار هم به خانه شان بر نمی گردد. فکری به ذهن آقای مهندی می زند و سریع کت و شلوارش را می پوشد تا بیرون برود. از فکر خود، خوشحال است و سعی می کند تند تند قدم بردارد. تا برسد به گالری عکسی که در بازارچه ی محلشان دیده است. گالری تابلو زده که «عکس فوری در پنج دقیقه». هنوز چند قدم به عکاسی مانده که آقای مهندی پایش به چیزی گیر می کند و می خورد زمین. پسر جوانی به سمتش می آید و می خواهد دستش را بگیرد. «ممنونم جوان. خودم بلند می شوم.» می گذارد جوان برود و دور و برش خلوت شود. آرام می نشیند لبه ی جدول کنار پیاده رو و گرد و خاک شلوارش را با دست می تکاند. خودش را در آتلیه ی عکاسی تصور می کند که شق و رق نشسته جلوی دوربین برای یک عکس. فکر می کند چقدر مغرورانه و مضحک است. از خودش خجالت می کشد.

آقای مهندی خسته به خانه بر می گردد. لباس هایش را در می آورد و دراز می کشد روی تختش. به سقف خیره می شود و فکر می کند که چه کند. کمی هم بغض کرده است از این که بعد از عمری یک عکس از خودش ندارد. فکر می کند که اما کلی داستان نوشته و تا حالا پنج تا کتاب منتشر کرده است. بعد فکر می کند چه فایده؟ اگر کتاب هایش خوب بود لابد کلی مجله ها باهاش مصاحبه می کردند و ازش عکس می گرفتند، اما تا آن روز هرکس که با او مصاحبه کرده، یا تلفنی بوده یا حضوری و بدون عکس گرفتن. آقای مهندی نفسش می گیرد و با فشار، چند نفس عمیق از سینه اش بیرون می دهد. به مرگ فکر می کند و این که اگر بمیرد چه عکسی بالای سنگ قبرش می گذارند؟ فکر می کند هیچ کس عکس خوبی از او ندارد. و بالای سنگ قبرش هیچ عکسی نمی گذارند و اگر هم کسی بعد از مرگش به یادش باشد، یک سال نشده همه فراموشش می کنند. چون هیچ کس یادش نمی آید او چه شکلی بوده و آدم ها دوست ندارند به کسی که نمی دانند چه شکلی بوده فکر کنند.

ساعت دو است که آقای مهندی تصمیم خود را می گیرد. می نشیند لبه ی تخت، آخرین فکرهایش را می کند و می گوید: «به هر حال» و دست می گذارد روی زانویش و بلند می شود. شماره ای را که روی تلفن افتاده می گیرد. رها هاشمی گوشی را بر می دارد و می گوید: «عکس را آماده کردید آقای مهندی؟» آقای مهندی با شنیدن صدای رها هاشمی، کمی مردد می شود اما زود به خودش می آید و صدایش را صاف می کند و می گوید: «دخترم! من هیچ عکسی از خودم ندارم. لطفن مطلب مربوط به من را بی عکس چاپ کنید.» و با این که دلش نمی آید، دیگر به «اما آخر این جوری که نمی…» گوش نمی دهد و تلفن را قطع می کند. بعد سیم تلفن را بیرون می آورد و موبایلش را هم خاموش می کند. سماورش را روشن می کند و می رود به دستشویی تا آبی به سر و صورتش بزند.

یک توضیح در مورد وبلاگ: من بخش «پیوندهای روزانه» را هم چند وقت یک بار به روز می کنم. که شامل لینک هایی به مطلب های خوب و جالب وبلاگ های دیگر (از نظر من) است و خبرهای ادبی مهم (باز هم از نظر من). بد نیست به این بخش هم سر بزنید.

ضمن این که زیرمجموعه های وبلاگ را هم (شامل «کتاب»، «موسیقی»، «تئاتر»، «سینما» و «هفتگی») چند وقت یک بار به روز می کنم. به این مجموعه ی تازه راه افتاده هم اگر خواستید سری بزنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search