خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

دیگر عطرت را عوض نکن

چند لحظه بعد از آن که کنار پیرمرد جایگیر شدم، گفت: چه ادوکلن خوبی زدی! همین جوری بی مقدمه. لبخند زدم و گفتم ممنون. و به خاطر این لطفش، لطف کردم و همراه لبخند یکی دو بار هم هوا را صدادار از بینی ام بیرون دادم. این اوج خنده ی من است وقتی خنده ام نمی آید. بعد پیرمرد پرسید: اسمش چیه؟ فرانسویه؟ گفتم: والا نمی دونم. اسمش 206 بود. گفت: آره. فرانسویه. پیرمرد کت سفیدی پوشیده بود و عصایی قهوه ای در دست داشت. صورتش را سه تیغ کرده بود و موهای سفیدش را به عقب شانه کرده بود.

واقعیت این بود که 206 نام یک ادوکلن دیگر بود (شاید!) که مدتی می زدم. اسم این یکی را نمی دانستم. فقط برای آن که مکالمه ام با پیرمرد کمی پیش برود، این اسم را پراندم. مثل خیلی از جواب های دیگری که می پرانم فقط برای پیش رفتن مکالمه. می دانید؟ می خواستم بوی خوب ادوکلن جزو ویژگی های خوب خودم محسوب شود. و برای این کار نیاز بود که خودم آن را انتخاب کرده باشم و برای آن که خودم انتخابش کرده باشم، باید اسمش را بلد می بودم لابد.

اما من هیچ وقت خودم ادوکلن یا عطر نخریدم. همیشه دیگران برایم هدیه آورده اند یا به دیگران سفارش داده ام که برایم بخرند. آخر نه علاقه ای به امتحان عطرهای مختلف دارم و نه استعدادی. یک جور حساسیت هم دارم نسبت به شنیدن بوهای مختلف. سرم درد می گیرد از بوییدن بوهای متنوع. راستش حتا اگر عطری می زنم بیش تر به خاطر دیگران است که زیاد منزجر نشوند در برخورد با من. وگرنه خودم اصلن بوی عطرم را نمی فهمم هیچ وقت.

با این حال، بوها برای من هم مثل هرکس دیگری مهم است. من هم مثل دیگران گاهی بویی را می شنوم و ناگهان دلم آشوب می شود. آخ! یاد خاطره ی تلخی افتاده ام. لعنت، آخر چرا باید این بوها را بارها بشنوم؟ چرا نمی شود این بوها از آن خاطره ها جدا شوند؟ 

خاطره های خوبی هم هست البته. مثلن بویی شبیه بوی جرم گیر حمام که می شنوم یاد کلاس تکواندو می افتم که وقتی بچه بودم می رفتم. بعد ته دلم کمی شیرین می شود. یا بوی عطر گل محمدی که مرا یاد مسجد محله ی بچگی می اندازد و آرام می شوم. اما بوهای خوب، کم اند. مثل همه ی چیزهای خوب دیگر. این است که خیلی بوها برایم بغض آورند، خیلی ها تنم را به لرزه می اندازند و می دانید کجایش سخت تر از همه است؟

سخت تر از همه اش این است که بوی خوبی (یا حتا بوی خیلی خوبی) با خاطره ای تلخ بیامیزد. خاطره هایی که زمانی شیرین بودند و حالا تلخ شده اند. و من در تعجبم که آن بوهای خوب چطور می توانند با این خاطره های تلخ آمیخته شوند. چطور دلشان می آید؟

«می شود خواهشی از تو داشته باشم؟ نمی گویم دیگر عطر نزن. نمی توانم هم تو را از بوی عطرت جدا کنم اما… اما می شود از تو بخواهم دیگر عطرت را عوض نکنی؟ می ترسم تمام بوهای خوب جهان با خاطره ی تو آمیخته شوند. و آن وقت دیگر چگونه بعد رفتن تو می توانم در این جهان زندگی کنم؟»

زمانی در لویزان، هر هفته پیرمرد گوژپشتی را می دیدم که بینی نداشت. انگار که با شمشیری بینی اش را بریده باشند. از او که جای بینی دو حفره ی کوچک داشت روی صورتش می ترسیدم. می گفتم چقدر سخت است دنیا برای این پیرمرد، وقتی لابد بوها را نمی شنود. اما پیرمرد هر بار که نگاه وحشت زده ی مرا به خودش می دید، می خندید. شاید می گفت دنیا برای من که بویی نمی شنوم زیباتر است یا برای تو؟ ها! تو هنوز نوجوانی. به زودی خواهی فهمید.

کسی می گفت «حافظه ی بویایی آخرین حافظه ای است که در انسان از بین می رود.»* بله! تقدیر ماست انگار که با بوها شکنجه شویم و با بوها مجازات شویم. اصلن شاید یکی از عذاب های جهنم، وزیدن نسیمی از سمت بهشت باشد. بویی به مشام جهنمیان برسد که برایشان هزار هزار خاطره را به یاد بیاورد. و هزار هزار حسرت را. و فکر می کنم درست آن وقت است که ضجه می زنند که «ای کاش خاک بودم»** ای کاش نبودم، ای کاش ذره ذره ام از هم جدا می شد و این بو را نمی شنیدم. آی خدا! چرا این گونه عذابم می دهی؟

– «دیگر اسمت را عوض نکن» عنوان داستانی از مجید قیصری

* این جمله را در پایان فیلم «گذشته» ساخته ی اصغر فرهادی شنیدم.

** «یا لیتنی کنت ترابا». قرآن کریم، آیه ی 40 سوره ی نبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search