خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

شما

لابد می پرسید دارم چه کار می کنم؟ می گویم مشغولم. اما دروغ می گویم. کارم این است که شب تا صبح بخوابم، و صبح بیدار شوم تا دوباره صبح تا شب بخوابم. خب البته کار حوصله بری است و از هرکسی ساخته نیست اما نمی شود اسمش را مشغولی گذاشت. 

ظهر می خوابم و قبل از خواب کمی به شما فکر می کنم. شاید این طوری بیایید در خوابم. نمی آیید. خوابم سیاسی است. از انتخابات است و از کش و قوس هایش. از خواب می پرم و چند ثانیه می گذرد تا یادم بیاید خیلی وقت است انتخابات تمام شده و رئیس جمهور انتخاب شده است و شما همچنان نیستید.

بعد همان طور روی پهلوی راست به برج بلند کتاب های کنارم نگاه می کنم. همان طور که دراز کشیده ام تصمیم می گیرم یکی از کتاب ها را بیرون بکشم و بخوانم. به عطف کتاب ها نگاه می کنم. داستان دارند، شعر دارند، مقاله و نقد دارند. هیچ کدام جذبم نمی کنند. چشم هایم را می بندم. خوابم نمی برد. 

غلتی می زنم به پهلوی چپ. موبایلم را که رفته لبه ی تخت و الان است که بیفتد بر می دارم. نگاهش می کنم. چراغش روشن خاموش می شود و این یعنی اسمس دارم. خوشحال می شوم. لابد شما تصمیم گرفته اید اسمس بزنید برایم. چرا این قدر دیر؟ چه فکرها می کنم من! همین که بالاخره به فکرم افتاده اید کافی ست. اما شما نیستید. واحد تبلیغاتی هایپراستار است که به ذهنش رسیده ممکن است من به روغن مایع و گوشت چرخ کرده نیاز داشته باشم و قیمت های با تخفیفش را برایم فرستاده است. اشتباه می کند. من به شما نیاز دارم و هایپراستار این را نمی فهمد انگاری.

طاقباز می شوم. به سقف زل می زنم که یک دست سفید است. دنبال لکه ای در آن می گردم. دنبال تنوعی، دنبال تفاوتی. نیست. نکند چشم هام ضعیف شده است. هول شده ام. پا می شوم روی تخت می ایستم و به سقف نگاه می کنم. باز هم لکه ای نیست. تنوعی، تفاوتی نیست.

می نشینم پشت لپ تاپ. ایمیلم را باز می کنم، شاید شما ایمیل… خبری نیست. خبر مهمی نیست. خبر به درد بخوری نیست. خبری از شما نیست. هندزفری را توی گوشم می گذارم. از پوشه ی آهنگ ها، چند تا آهنگ انتخاب می کنم که گوش بدهم. شاید کسی از شما خوانده باشد. این یکی نه، شاید بعدی. بعدی هم نه، شابد بعدترش. نه. هیچ کس از شما نخوانده است. یعنی هرکسی از شمای خودش خوانده و هیچ کسِ هیچ کس، از شمای من نخوانده است. 

از پنجره به بیرون نگاه می کنم. شاید شما دارید آن پایین قدم می زنید. یا شاید توی یکی از این ماشین ها، دارید می روید به سمت مقصدی نامعلوم. مثلن در این تاکسی زرد رنگ، روی صندلی عقب کنار پنجره نشسته اید. شیشه را کمی پایین داده اید و به خط های وسط خیابان نگاه می کنید. یا شاید توی یکی از آن برج های آن دورها لم داده اید روی کاناپه تان و زیر باد کولر به هیچ چیز فکر می کنید. کولر گاهی پرده ی کنار پنجره را کنار می زند و شما آسمان را می بینید که چقدر آبی و چقدر بی لکه و چقدر داغ است. 

اما شما نیستید. یا من نمی بینمتان. دیگر نمی دانم. کجا باید به دنبال تان گشت؟ یا شاید باید منتظر شد که خودتان بیایید. پس لطفن مشخص کنید کی می آیید؟ نه. من از غافلگیر شدن خوشم نمی آید. من از نگاه کردن به تقویم خوشم می آید. از دیدن عقربه های ساعت که هی می روند و هی به آمدن شما نزدیک می شوم. اما انتظاری که معلوم نیست به کجا ختم می شود خوش آیندم نیست. همان انتظاری که حالا می کشم.

حداقل بگویید کدام سمتید؟ یک اشاره ی مبهم هم کافی ست فعلن. من بدانم به کجا خیره شوم بی آن که فکر کنم امیدم واهی و بی پایه است. 

ولو می شوم روی تختم. خودم را جمع می کنم و سعی می کنم بخوابم. وقتی شما نه هستید، نه خبری می دهید، چه کار دیگری از من بر می آید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search