خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

ماجرای یک کابوس در یک بعد از ظهر تابستانی

ماجرا از یک بعد از ظهر تابستانی شروع شد. وقتی که یک چرت کوتاه زدم. قبل از چرت، کتابی داستانی هم خوانده بودم که یادم نبود. به هر حال وقتی خوابیدم ماجرا شروع شد. طبق معمول خواب جالبی می دیدم. همیشه بعد از ظهرها نوبت خواب های جالب است. از آن خواب ها که پر از عملی شدن آرزوها و دست یافتن به دست نیافتنی ها هستند. از آن ها که دوست داری تعبیری داشته باشند. اما همین که به دیگران می گویی این خواب را بعد از ظهر دیده ای، می گویند تعبیر ندارد. بر عکس خواب های شب که پر از کابوس و ماجراهای مسخره ی بی سر و ته اند و لابد پر از تعبیر. تعبیرهایی که دوست نداری.

داشتم خوابم را می دیدم و لذت می بردم که ناگهان کسی با صدای خودم شروع کرد به تعریف کردن ماجرا. خودم نبودم چون صدا از دهانم بیرون نمی آمد، از جایی روی فرق سرم می آمد. و روی فرق سرم تا جایی که به یاد می آورم، دهانی نداشتم. اما صدایش کاملن شبیه صدای خودم بود. داشت ماجرای پیش روی من را جزء به جزء تعریف می کرد. من دوست ندارم کسی ماجرای پیش رویم را تعریف کند. یعنی فکر نمی کنم هیچ کسی باشد که خوشش بیاید. یک ماجرا را یا باید تعریف کرد یا دید. نمی شود هم دید هم تعریفش را شنید. این جوری اعصابم به هم می ریخت. من دوست داشتم غرق ماجرا شوم و ببینمش و بشنومش و لمسش کنم اما آن صدای لعنتی مدام ماجرا را برایم توصیف و تعریف می کرد.

آن قدر دلم از این کارش آشوب شد که خوابم را نیمه کاره رها کردم و بیدار شدم. اما آن صدا هنوز همراهم بود. داشت دل آشوبی مرا و بیدار شدنم را و اتاقم را و فکرهایم را و همه ی چیزهای اطرافم را توصیف می کرد. اگر به شکل دانای کل توصیف می کرد، باز جای امیدواری بود. اما «صاحب صدای لعنتی» (نامی که تا پایان ماجرا او را به آن می خواندم) راوی اول شخص بود. انگار خود من بود. مخصوصن با آن صدای شبیه من. هر آن چه را که اتفاق می افتاد توصیف می کرد. کافی بود نگاهم را به طرفی بچرخانم تا او آن سمت و سو را توصیف کند. صدایی بشنوم تا آن صدا را وصف کند. بویی به مشامم برسد و آن بو را، چیزی را لمس کنم و آن چیز را… گفتم اگر به صاحب صدای لعنتی توجه کنم شاید وقتی نوبت به خودش برسد دست از توصیف کردن بردارد. اما بی فایده بود. او از زبان من، توجه من را توصیف می کرد.

مشکل این جا بود که او حتا با صدایی یک نواخت به توصیف نمی پرداخت. او گویی در حال نقل داستانی است که قرار است به نقطه ی اوجی برسد، کم کم صدایش را اوج می داد. اما صدایش هیچ گاه به اوج نمی رسید. انگار که حس کنی عطسه ای در حال آمدن است و هیچ گاه نرسد و تو همچنان گمان کنی در حال آمدن است، انگار که در حال تماشای فوتبال باشی و توپ به جلوی دروازه برسد و هیجان زده شوی از این که گل می شود و هیچ گاه گل نشود و توپ همچنان جلوی دروازه باشد، انگار که کسی بگوید «خبر خوبی برایت دارم» و تو مدام بیش تر ذوق زده شوی که حالا خبر اصلی را می گوید و هیچ گاه خبر را نگوید و همچنان حرف بزند. بخش های مختلف حرف زدنش هم شبیه هم بود. جوری که نمی دانستی کجای ماجرا قرار داری. انگار کتاب داستانی باشد که همه جایش آن قدر شبیه هم است که ندانی در کدام صفحه اش هستی، مثل دعای سحر که فرازهایش آن قدر شبیه هم است که نمی دانی کی شروع شده و کی تمام می شود.

باید به نحوی از این کابوس روی فرق سرم خلاص می شدم. سراغ کتابی که می خواندم رفتم. کمی آن را ورق زدم و متوجه شدم. صاحب صدای لعنتی دقیقن همان گونه که نویسنده ی آن کتاب ماجراها را توصیف کرده بود، حرف می زد. پس همه چیز زیر سر این کتاب بود. باطل کردن طلسم کتاب می توانست راه های گوناگونی داشته باشد. راه هایی که با آزمایش و خطا باید به آن ها می رسیدم. اول فکر کردم شاید خوب باشد کتاب را بسوزانم. اما جدا از این که کتاب امانت بود و نمی شد سوزاندش، این کار هم به نظر بی فایده بود. کتاب تاثیر خودش را گذاشته بود و صاحب صدای لعنتی را زاده بود و حالا کشتن مادر، تاثیری در مرگ فرزند نداشت. 

بعد فکر کردم که بهتر است کتاب دیگری بخوانم. بعد از ظهر یک روز تابستانی دیگر، کتابی با راوی دانای کل به دست گرفتم. خوابم برد و کتاب تاثیر خودش را گذاشت. صاحب صدای لعنتی این بار از دید دانای کل حرف می زد. صدایش گرچه هنوز صدای خودم بود، کمی پیرتر شده بود. پس عوض کردن کتاب هایی که می خواندم در او تاثیر می گذاشت. اما مشکل در روایت او نبود. مشکل خود او بود. حتا حالا که از دید دانای کل حرف می زد، انگار بیش از پیش اعصابم را به هم می ریخت. حالا نه تنها ماجراها را با لحن یک پدربزرگ از دید من بیان می کرد بلکه گاه مرا از دید دیگران توصیف می کرد. حیطه ی اختیارات او و فضای دید او حالا گسترده تر شده بود. 

به فکرم رسید که کتابی غیر داستانی بخوانم. مثلن یک جور نقد. بدین ترتیب در بعد از ظهر روز تابستانی بعد، به هنگام خواب صاحب صدای لعنتی، ابتدا گلویش را صاف کرد و سپس با دیدی نقادانه از آن چه هر لحظه برای من روی می داد، حرف زد. نقدهای ساده انگارانه ی او که در آن سیاست و اخلاق و جامعه شناسی و فلسفه با هم مخلوط می شد و در مورد لحظه های ساده ی من تحلیل های عجیب و غریب سر می داد، منزجرم می کرد. حالا حس می کردم صاحب صدای لعنتی دارد عینک ته استکانی اش را روی بینی اش جابجا می کند و با لحنی که سعی می کند شق و رق باشد نقدهای مضحکش را در مورد زندگی من ارائه می دهد.

شاید بهتر بود سراغ کتابی می رفتم که حرف بی ربطی می زد. مثلن کتابی تاریخی که از گذشته می گفت و کاری به حال نداشت. اما این کار هم سودی نداشت. هر کتاب بی ربطی که می خواندم، در روند کار صاحب صدای لعنتی تاثیر نمی گذاشت. آن کتاب های بی ربط در میدانی می جنگیدند که صاحب صدای لعنتی حضور نداشت. این طلسم را چیزی از جنس همان طلسم می شکست.

بالاخره بعد از ظهر یک روز تابستانی، خسته از این همه ماجرای تلخ، فکری به ذهنم رسید. بی هیچ خواندنی به خواب رفتم. صاحب صدای لعنتی خستگی ناپذیر در حال نقد زندگی من بود. به نقطه ای خیره شدم. او مشغول کار خود بود. با وجود همه ی بی حالی ام، جهت نگاه خود را تغییر ندادم. همان نقطه، همان نگاه. کم کم کلمه های صاحب صدای لعنتی برای توصیف نگاه من ته کشید. او این خوبی را داشت که هرگز چیزی را عینن تکرار نمی کرد. و حالا که دیگر نمی توانست هیچ جوره به نگاه من بپردازد، به افکارم می پرداخت. سعی کردم مسیر افکارم را ثابت نگه دارم. تنها به یک چیز فکر می کردم. به صاحب صدای لعنتی. او با صدایی که معلوم بود پوزخندی در آن نهفته است به کارش ادامه می داد. و من مبارزه ی سختی را برای ثابت ماندن و تغییر نکردن آغاز کرده بودم. حالا نگرانی را در صدایش حس می کردم. خنده ای را که قصد داشت روی لبم بیاید به سرعت فرو خوردم. او می توانست صفحه ها در مورد خنده ی من حرف بزند. 

ناگهان سکوت کرد. جا خوردم. شروع کرد به توصیف جا خوردن من. نباید خودم را می باختم. صاحب صدای لعنتی مسیر تازه ای برای حرف هایش پیدا کرده بود. از گذشته ی من و خودش می گفت و از علت خورد شدن اعصاب من. کاری به کارش نداشتم. همچنان با لج بازی به او می اندیشیدم. در خواب من ساعت ها گذشته بود و من در حالی که کم کم در حال وا دادن بودم، خستگی و واماندگی حریفم را حس می کردم. باز سکوت کرد. این بار هیچ نکردم. دقیقه هایی در سکوت گذشت. صدای قدم هایش را می شنیدم. انگار کسی با دو انگشت اشاره روی سرم ضرب گرفته بود. نفسم را در سینه حبس کردم اما نه حرکتی کردم و نه فکر تازه ای. فکر من همچنان معطوف به او بود. ایستاد. کمی تندتر مسیر آمده را برگشت اما انگار پشیمان شد و دوباره ایستاد. شنیدم که آرام از روی سرم پایین آمده است. هنوز به او نگاه نمی کردم. صدای قدم های کوچکش تنها صدایی بود که شنیده می شد. ناگهان صدایی داد که ناخودآگاه رویم را به سمتش گرداندم. او را دیدم که داشت از دیواری بالا می رفت. قامت کوچکی داشت. به اندازه ی کف دست من. کاملن لخت بود. نگاه مرا دید و همان طور که دست هایش روی لبه ی دیوار بود، رویش را به سمت برگرداند. او خود من بود. نسخه ی ناتوان شده و کوچک شده ی من. چشم هایش را تنگ کرد و به من خیره شد. دید که تحقیرش می کنم. لختی، ناتوانی و کوچکی اش را. در آن حالت حتا نمی توانست خودش را بپوشاند. و من با تحقیر بیش تر به او نگاه کردم. چند لحظه با چشم هایش مبارزه کرد. دهان باز کرد که حرفی بزند. اما دیدم که نمی تواند. انگار فقط در جایگاهی روی سر من بود که می توانست سخن سرایی کند. بیچاره لال بود. شانه ای بالا انداخت. از آن شانه ها که مبارزی وقت واقف شدن به شکست خود بالا می اندازد. بدنش را به زحمت از دیوار بالا کشاند. سرش را کمی به سویم چرخاند اما پشیمان شد و به آن سوی دیوار پرید. درنگ نکردم و با پا دیوار را روی سرش خراب کردم. 

از خواب پریدم. کابوس دست از سرم برداشته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search