خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

دو دوست

در بیست سالگی گمان می‌کردم می‌توانم همه‌ی دنیا را تغییر دهم. چیزی نگذشت که فهمیدم در تغییر دادنِ خود هم ناتوانم. مدتی گذشت تا فهمیدم دنیا همان من است. و حالا به شما می‌گویم که در بیست سالگی می‌توانستم دنیا را تغییر دهم.

مهم‌ترین نکته‌ای که شما باید بدانید این است که تحولاتِ درونیِ خود را با تحولاتِ تاریخی اشتباه نگیرید. انسان‌ها در هر سنی دغدغه‌هایی دارند که گمان می‌کنند دغدغه‌های همه‌ی مردم جهان است. فراموش نکنید که هیچ راهِ منحصر به فردی در زندگی وجود ندارد. همه‌ی راه‌ها را قبل از شما دیگران رفته‌اند. و برای همین است که انسان‌ها بسیار بسیار بسیار شبیهِ هم هستند. شما فقط بینِ چند راهِ موجود، یکی را انتخاب می‌کنید و هنرِ زندگیِ خوب، در انتخابِ راهِ خوب است.

**

آبجی گفت تو نباید می رفتی آن جا مسعود.

گفتم مگر تو می دانی من کجا رفتم؟

گفت تو نباید می رفتی آن جا.

گفتم آبجی آبجی.

گریه کرد. 

تقصیر آن هاست که به محله ی ما آمدند. تقصیر مادر نسرین است که تلفن کارش داشت. تقصیر اوست که پایش درد می کرد که نسرین را فرستاد دم در که…

اما مشکل که این ها نیست. مشکل این جاست که همه ی این محله عاشق تواند! رضا هم.

**

وقتی آقا مصطفای عزیز پیشنهاد داد که برای شما چند کلامی صحبت کنم، دقیقن نمی‌دانستم چه باید بگویم. ایشان مرا راهنمایی کردند که از تجربه‌های زندگی‌ام بگویم. به نظرِ ایشان من تجربه‌های خوبی دارم که می‌توانم در اختیارِ شما بگذارم. هم خودم و هم «رضا»نامی که با او دوست بوده‌ام و امروز در کمالِ ناباوری می‌توانم بی آن که اشکم سرازیر شود از او برای شما بگویم. بله دوستانِ جوانِ من! فراموشی بهترین و عجیب‌ترین خلقتِ آفریدگار است.

**

اگر به من بود می گفتم هیچ دختری حق ندارد چادر سفید با گلهای آبی سر کند، حق ندارد وقتی می خندد سرآستینش را جلوی دهانش بگیرد، هیچ دختری حق ندارد به حقارت آدم ها بخندد، آن هم درست وقتی که آدم ها از کلاس داستان نویسی بر می گردند و فکر می کنند بزرگ ترین نویسنده ی جهانند…

**

حرف‌های من کلیشه‌ای است از چیزهایی که قبلن شنیده و یا خوانده‌اید. راستش من و شما فرقِ چندانی با هم نداریم. جز آن که شما بیست سی سال تجربه‌ی زندگی دارید و من بیست سی سال فرصتِ باقی مانده برای تجربه‌ی زندگی. اما آن چه من می‌گویم عصاره‌ی یک سلسله اندیشه و روند تفکر است. اگر می‌توانستم این سلسله اندیشه‌ی قبل از این نتیجه‌ی گفته شده را هم می‌گفتم امید داشتم که حرفم را، اصلِ حرفم را بفهمید. اما دریغ! با این گونه گفتن، هرکسی از شنیدنِ این عصاره‌های اندیشه از ظنِّ خود یار من می‌شود و از دریچه‌ی اندیشه‌ی خود حرفِ مرا می‌فهمد.

**

گفتم: دست هایت را بگذار روی دستم و ببین چه می شنوی.

گفتی: …. خندیدی.

گفتی: «دست»ام را بگذارم روی دستت تا «ببینم» چه «می شنوم»؟!

گفتم: آره.

خندیدی.

گفتم: باور کن. باور کن. بگذار تا ببینی، بگذار تا بشنوی.

یادت هست چی شد؟ یادت هست که دیدی با دست ها هم می شود شنید؟ حتمن یادت هست. تو هرچه بودی آدم فراموشکاری نبودی. تو هر چه بودی… چرا بودی؟ چرا من رفته ام اما تو نیستی؟

من بی خیال نویسنده شدن می شوم و می روم. من رفته ام. نه، بهتر بگویم: ما رفته ایم. همه ی عاشقان تو. باز بهتر: ما گریخته ایم. آمده ایم این جا که شاید بفهمیم چیزهای مهم تری هم هست از عاشقی. که شاید بفهمیم خون و گلوله می توانند هر عشقی را بشویند و بزدایند. که شاید اما من که باور نمی کنم که یاد دست هایت را که دیدند از دست هایم چه شنیده اند می شود فراموش کرد.

**

دانشمندان می‌گویند عشق حاصلِ یک سری فعل و انفعالاتِ جسمانی است. فعل و انفعالاتی که باعث می‌شوند انسان گمان کند به کسی به شدت علاقه دارد. آن‌ها به این ترتیب می‌خواهند بگویند عشق چیزِ عجیبی نیست، معجزه نیست، یک اتفاقِ ساده است که برای همه می‌افتد. پس نباید به آن اهمیت داد. دیگرانی هم هستند که می‌گویند مهم نیست ماهیتِ عشق مادی است یا معنوی. مهم آن است که این مفهوم وجود دارد و گاه انسان را از پا در می‌آورد. آن‌ها می‌گویند عشق مهم است حتا اگر کاملن مادی باشد.

این که کدام یک از این نظرها را بپذیرید بستگی دارد به این که معتقد باشید آن کسی که این دنیا را خلق کرده، عالم بوده است یا عاشق.

**

مصطفا می گه اول باید همه چیو به خودت بگی. یا بنویسی. من که نوشتن بلد نیستم. می گه با خودت روراست باش. دیروز رفتم پیشش. گفت شروع کن. اول بگو چیه که تو رو به هم ریخته. گفتم: مرگ نسرین. نه نه. نبودن نسرین. گفت چه فرقی داره؟ گفتم فرق داره. آخه می دونی؟ تو نمی فهمی. گفت با خودت روراست باش. صد دفه تا آخر وختی که باهاش بودم تکرار کرد. بعد هف هش تا مرحله گفت. دیگران چی کار کردند؟ تو چی کار کردی؟ تو چه حسی داری؟ از زندگی چه انتضاری داری؟ عقلت می گه چی کار کنی و از این حرفا. آخرش گفت راه حل مشکلت اینه که بری دنبال یه کاری. گفت درستو ادامه بده. گفت منم کمکت می‌کنم. گفت فراموشش کن. نسرینو می گف. هفتاد روز بعد از نبودنش. 

**

آدم ها وقتی پیر می‌شوند، فکر می‌کنند این زندگی را چنان تجربه کرده‌اند که دیگران نمی‌توانند. فکر می‌کنند اگر از تجربه‌های به زعمِ خودشان نابی که داشته‌اند، بگویند دیگر جوان‌ترها مرتکبِ آن اشتباه‌ها نمی‌شوند و لابد زندگیِ شیرینی خواهند داشت. اما آدم‌های پیرِ ناتوان نمی‌فهمند که هر انسانی دوست دارد خودش به شخصه راه‌های زندگی‌اش را تجربه کند. هرچند این تجربه‌ها به شکست و ناکامی بینجامد. حتا اگر من به شما بگویم مسواک بزنید تا مانندِ من دندان‌های پوسیده نداشته باشید، باز هم شما به صرفِ حرفِ من، مسواک نخواهید زد. پس آن چه از تجربه‌هایم می‌گویم برای عبرت گرفتن شما نیست، برای آن است که فقط نمایی کلی از یکی از راه‌های موجود برای زندگی پیدا کنید. راهی که شما در مورد شرافتمندانه یا غیرشرافتمندانه بودنِ آن تصمیم می‌گیرید.

**

این جا می فهمی چقد فرصت کمه. می فهمی چقد وقت کم داری برا زنده موندن، زندگی کردن. تازه این جا می فهمی که زندگی کردن چیه. وقتی دوستت جلوی چشمت تیکه تیکه بشه می فهمی. قاعده اش اینه که تو اون بحبوحه ی تیربارون مسعود یه دفعه پا نشه وایسه. قاعده اش اینه که اگه وایساد و دیدی دارن بدنشو سوراخ سوراخ می کنن بکشیش پایین. قاعده اش اینه که وقتی مسعود داره داد می زنه رضا، رضا، بگی من این جام مسعود. بقلش کنی. نزاری بیش تر از این درد بکشه. قاعده‌اش اینه که وقتی دیدی خون پاشیده شد تو صورتت پاشی وایسی، بگی دیگه فایده نداره. یالا، یالا نامردا. یالا منو هم بزنید. یالا منو هم سوراخ سوراخ کنید… اما جنگ که قاعده سرش نمی شه. اینه که من الان این جا تکیه داده به یه مش گونی خاکی و دارم می نویسم که امروز فهمیدم چقد فرصت کمه. باید یه نامه بنویسم به مامانی و بگم بره برام نسرینو خواستگاری کنه تا وقتی خودم رفتم مرخصی… آخه می دونید؟ فرصت خیلی کمه. برا زندگی، برا زنده موندن.

**

در هفده سالگی گمان می‌کردم هیچ تجربه‌ای عمیق‌تر از عشق وجود ندارد. چند سال بعد فهمیدم مرگِ عزیزان آن هم درست جلوی چشم، عمیق‌تر از هر تجربه‌ای است. باید اندکی می گذشت تا می‌فهمیدم کسان دیگری هستند که مرگ‌شان تجربه‌ی عمیق‌ترین زخم‌هاست. و حالا در آستانه‌ی پنجاه سالگی به شما می‌گویم هنوز یک تجربه هست که آن را از سر نگذرانده‌ام اما می‌دانم بسیار عمیق است. و متاسفانه پس از تجربه‌ی آن هرگز نمی‌توانم آن را با شما در میان بگذارم.

**

گفتند حالا نوبت توئه که خاطره بگی. گفتم می دونید؟ اگه خاطره گفتن برای شما مث بیرون کشیدن یه عکس از یه آلبومه، که هی بهش نگاه کنید و آدمای مختلفو جاهای مختلفو چیزای مختلفو توش پیدا کنید و حرف بزنید و بخندید و بغظ کنید و یا هر کار دیگه ای، برای من مث بیرون کشیدن خنجر از بدنمه. انگار هزار تا خنجر فرو کردند تو بدنم و حالا وقتی شما می گید خاطره بگو، یعنی باید یکی از این خنجرا رو بکشم بیرون. اما این سختی کار نیست، سختی کار اون وقتیه که باید دوباره اون خنجر رو بذارم سر جاش. آخه می دونید؟ آدم که نمی تونه خاطره هاشو از خودش جدا کنه.

**

آن‌ها که سخنرانی می‌کنند یا می‌نویسند یعنی آن‌ها که بیش از دیگران با زبان سر و کار دارند -حتا اگر دیر به نویسندگی یا گویندگی رو آورده باشند- دروغ‌گویان حرفه‌ای‌تری هستند. اگر بخواهم برای پایانِ این سخنرانی، فقط یک توصیه به شما داشته باشم، آن هم این است که به هیچ کس اعتماد نکنید. همیشه این احتمال را بدهید که دیگران دروغ می‌گویند. اجازه بدهید بخش‌هایی از خاطره‌های خودم و فرد دیگری را برایتان بخوانم تا مطمئن شوید نباید به هیچ کس اعتماد کرد. پیش از آن که این خاطره ها را بخوانم، برای آن که ذهنِ شما انسجامِ بیش‌تری بیابد، باید بگویم آن رضا منم:

«آبجی گفت تو نباید می رفتی آن جا مسعود…»


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search