خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نورا

باید به یک کشور جنگ زده بروم. یا آشوب زده. یک جای شلوغ، جایی که مردم برای عقیده هایشان فریاد می زنند، دست هاشان را مشت می کنند و از فرط خشم می لرزند. جایی که به اندازه ی یک تار مو فاصله است بین مرگ و زندگی. ایستاده ام کنار پنجره ی دفتر. دارم خیابان را که چهار پنج متر پایین تر از جایی است که من ایستاده ام، نگاه می کنم. مردم از این طرف خیابان به آن طرف می روند. راننده تاکسی ها آن طرف خیابان برای مسافر داد می زنند. این طرف، درست پایین پنجره ی دفتر، مرد آب میوه فروش بعضی عابرها را دعوت می کند به یک آب طالبی خنک. کنار خیابان یک موتوری می ایستد. کلاه کاسکت بر سر دارد. لابد بوق ریزی می زند که دختری از پیاده رو متوجه می شود و برایش دست تکان می دهد و می آید ترک موتور می نشیند. رضا دست می زند روی شانه ام: استراحتت تموم شد؟ بیا این گزارشتو تموم کن، سومین باره کشاورز زنگ می زنه می گه بفرستیدش. 

شب رختخوابم را که پهن می کنم، به این فکر می کنم که امشب باید چیزی توی دفترچه ی خاطراتم بنویسم. مثلن بنویسم که دوست دارم به یک کشور جنگ زده بروم. یا آشوب زده. یک جای شلوغ… بعد همین جور که فکر می کنم باید چیزی توی دفترچه ام بنویسم، می خوابم. خوابی می بینم. بیدار که می شوم حس خوبی دارم. بی جهت لبخند روی لب هایم هست. از خوابم فقط یک تصویر یادم می آید. تصویر زنی که اسمش نورا است. نورا یعنی چه؟ یادم باشد بگردم دنبال معنی اش. روسری اش را لبنانی بسته. روسری اش سفید است با گل هایی که یادم نمی آید چه رنگی دارند. می خندد. شیرین می خندد. لبخند نورا. 

باید امروز به آقای سردبیر بگویم می خواهم به یک کشور جنگ زده بروم. همین طور که لم داده ام روی صندلی پشت میزم و دست هایم را قفل کرده ام پشت سرم با نورا می رویم به یک کشور جنگ زده. آقای سردبیر می گوید زبانت خوبه؟ بله. حاضری به ترکیه بروی؟ بـ…له. تردیدم به خاطر این است که در ذهنم می پرسم مگر ترکیه جنگ است؟ لابد هست. آقای سردبیر تلفنش را برمی دارد و شماره ای می گیرد. همان طور که منتظر است تماس برقرار شود کاغذی از کشوی میزش بیرون می آورد و می دهد دستم: این فرمو پر کن. الو آقای نراقی پس شما کجایی… چیز خاصی نیست. اسم و فامیلم را می نویسم و بعد زیر تعهدی را که می گوید مسئولیت جانم با خودم است و با رضایت کامل شخصی به این ماموریت می روم، امضا می کنم.

رضا می گوید ببین همون طور که من هوای تو رو دارم، تو هم باید هوای منو داشته باشی دیگه. خداییش دیگه نمی دونم به کشاورز چی بگم. معروف شدم به بدقولی. توی فرودگاه دلم می خواهد با دوربین گوشی از سالن انتظار عکس بگیرم. بگذارم توی وبلاگم: می روم به یک کشور آشوب زده یا جنگ زده که شاید معنی زندگی را پیدا کنم. که بعد چند نفر کامنت بگذارند که کجا؟؟؟؟ که خوش به حالتون….. که رفتی؟؟ می خواستم قبلش ببینمت :(( که بعد من لبخند بزنم و چیزی جواب ندهم که یعنی من دیگر رفته ام و کامنت های شما را نمی بینم که بخواهم جواب بدهم. آقای سردبیر زنگ می زند: همه چیز اوکیه؟ رسیدی اون ور فرودگاه، رابط ما میاد دنبالت، اون جا دیگه کارا رو باهات راست و ریس می کنه. هوای خودتو داشته باش. 

نوشتی گزارشتو؟ چی شده باز؟ چرا انگشتت خون افتاده؟ یه بارم که نشستی سر گزارشت یه بلایی سرت اومد. نکرده کار نبر به کار. صب کن ببینم. این که گزارش نیست. چی داری می نویسی؟ مرد حسابی… اتاقم توی هتل چهار پنج متر از کوچه بالاتر است. کوچه ی تنگی که می رسد به یک خیابان فرعی. آن پایین روبروی ساختمان هتل، زنی نشسته روی پله ی دم در خانه اش. دست گذاشته زیر چانه اش، چشم دوخته به آخر کوچه جایی که می رسد به خیابان فرعی. چهل پنجاه ساله است شاید. از این بالا دامن رنگارنگش پیداست که پهن شده کف کوچه. دختر بچه ی سه چهار ساله ای می آید، دستش را می گذارد کنار گوش زن و چیزی پچ پچ می کند. زن رویش را بر می گرداند سمت دختر بچه و دست هایش را باز می کند تا دختر بچه بیاید روی دامنش بنشیند و زن محکم بغلش کند و باز چشم بدوزد به آخر کوچه.

دوربین و دفترچه ام را بر می دارم. سوار آسانسور می شوم. هنوز حرکت نکرده ام که زنی با عجله در آسانسور را باز می کند و می گوید: ببخشید. نفس نفس می زند و لبخند. به وسایل در دستم نگاه می کند و می پرسد: شما هم خبرنگارید؟ می گویم بله و از آسانسور پیاده می شویم. اسم من نوراست. نورا صفا. خیره شده ام به لبخندش و می گویم خوشبختم. همین طور که راه می رویم و لبخند می زند می گوید: شما… خودم را معرفی می کنم و از کنار زن و دختربچه ای که روی پله ی دم در خانه شان نشسته اند می پیچم سمت چپ که بروم به خیابان فرعی. نورا می گوید من باید از این سمت بروم و سمت راست را نشان می دهد. می گوید: باز هم می بینمتان. و می خندد. 

رضا می خندد. می گوید من این داستان رو قبلن یه جایی شنیدم. بعدش تو با نورا ازدواج می کنی و میاید ایران. اما نورا آروم و قرار نداره و مدام می خواد بره. می گویم: آخرش چه می شود؟ می خندد: من توی مسائل شخصی شما دخالت نمی کنم. مامان می گوید: نورا جواهره. الحق که هم نوره هم صفاس. شکر که دعاهام اثر کرد بالاخره. 

معترض ها یک ماشین را آتش زده اند. مرد جوان به من می گوید: ما می خواهیم آزاد باشیم. ما حاکم انتخاب نمی کنیم که ما را محدود کند به آن چیزی که خودش دوست دارد. می خواهد برود. می گویم صبر کن عکس بگیرم. می گوید: بعدن بعدن و می دود و می رود. برگشتنی دختر بچه را می بینم که روی پله ی دم در خانه شان نشسته، سرش را گذاشته روی پایش و گریه می کند. چی شده؟ سرش را بلند می کند. صورتش خیس اشک است. هق هق می کند: مامانم، مامانم. می گویم: مامانت چی؟ گریه می کند. نورا از پشت سرم سر می رسد. سلام می کند و می نشیند کنار دختر. اسمش را می داند: امانه. بغلش می کند و آرام باهاش حرف می زند. با هم حرف می زنند. می گوید: پدرش دیر کرده، مادرش رفته دنبال پدرش در تظاهرات. می گویم خیلی خب. شما این جا کنارش باشید تا من بروم شاید بتوانم مادرش را پیدا کنم. 

بیا. گوشیو بگیر. آقای سردبیر می خوان با خودت حرف بزنن: عزیز دلم! من درک می کنم که نوشته رو نمی شه به زور خلق کرد. اما خب شما هم شرایط ما رو درک کن. هر روز اگه قرار باشه گزارش ها دیر برسن که کار پیش نمی ره. هی به من زنگ می زنن می گن چی شد پس کشاورز. شما بگو. من چی بگم؟

نورا می گوید: تلفن ها قطع اند. باید بروم فرودگاه بلیتم را اوکی کنم. شما نمی آیید؟ چرا. حتمن. من هم می آیم. در راه فرودگاه، توی تاکسی رو می کنم به نورا: شما مجردید؟ سرش را زیر می اندازد. می خندم. صدای خنده ام بلند می شود. نورا همان طور که سرش زیر است لبخند می زند. مامان می گوید: شما فقط به هم محرم شدید. عقد که نکردید، عروسی که نکردید. این جوری که نمی شه. نورا سعی می کند توضیح دهد. ترجمه می کنم: زندگی برای ما صبر نمی کند مادر. ما باید برای زندگی کردن عجله کنیم: چه عجله ای؟ شماها هنوز جوونید. کلی وقت دارید حالا حالاها. عجله هم کار شیطونه. نورا لبخند می زند. به فرودگاه رسیده ایم و من هنوز نتوانسته ام یک کلمه با او حرف بزنم. زبانم قفل شده است. بلیت ها را می گیریم. او برای بیروت، من برای تهران. 

نورا می گوید: باید برویم. می گویم: نورا جان! جنگ بس است. بگذار همین جا آرام زندگی کنیم. می گوید ما نیامده ایم به این جهان که آرام زندگی کنیم. می گویم نورا جان! می ترسم. لبخند می زند. می گوید: نترس. لبخند می زند. می گوید: نترس. بهم قول بده. قول بده که بعد از من گریه نکنی. سرش را محکم تر در آغوش می گیرم. اشک می ریزم. می گویم: آخر چطوری؟ نورا قرار نبود مرا تنها بگذاری. می گوید: قول بده. اشک می ریزم. سرفه می کند. خون از دهانش بیرون می زند. می گوید: و یک قول دیگر. قول بده که بعد از من باز هم زندگی کنی. بمبی آن سوتر منفجر می شود. صدای جیغ زنی می آید. نورا چشمان نیمه بازش را به دهانم دوخته است. اشک می ریزم: قول می دهم نورا، قول می دهم. نرو. نورا لبخند می زند.

داستان باید آخرش تلخ باشه. یعنی نویسنده ها معمولن این جوری داستانو تموم می کنن. می دونی چرا؟ چون می خوان بیش تر تو ذهنا بمونه. می خوان موندگار بشه. داستانی که آخرش شیرین تموم بشه رو خواننده می ذاره کنار. می گه آفرین! خیلی داستان خوبی بود اما دو روز بعد فراموشش می کنه. چون آخرش خوب بوده دیگه. چرا باید تو ذهنش با داستان درگیر باشه؟ همین جوری خوبه. دیگه دستش نزن. فقط جون من تا آخر شب گزارشو برسون. 

نورا لبخند می زند. می گوید زندگی مان خیلی هم ثمر داشت و دارد. اولن که امانه دختر خودمان است. مگر مهم است که حتمن خودمان بچه دار شویم؟ مهم این است که آرام نبودیم. زندگی کردیم. این طرف و آن طرف رفتیم و حالا کنار همیم. من و تو. بعد بلند می شود و با دو تا دستش، دست هایم را می گیرد. می گوید: بلند شو. بلند شو راه برویم. دست می اندازد زیر بغلم. دست می اندازم روی شانه اش. از روی نیمکت کنار پارک بلند می شویم و آرام قدم می زنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search