خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

درباره همشهری داستان تیر 1391

قرار بود خیلی زودتر از این ها این پست را در مورد همشهری داستان تیر ماه 1391، بنویسم. نشد! یعنی خواندن مجله تمام شده بود اما نوشتن این پست، هی به تعویق می افتاد. خدا را شکر بالاخره انجام شد. حالا می ماند شماره های بعدی همشهری داستان که باز هم به همین سبک ان شا الله در موردشان خواهم نوشت.


یادداشت سردبیر: اریگامی

یادداشت های مرشدزاده همیشه جالب بوده اند تا به حال. آدم احساس نزدیکی می کند به این یادداشت ها. و غم را هم می شود توی این یادداشت ها دید. این یادداشت هم مثل قبلی ها خوب بود و زیبا.


درباره زندگی

بهترین مطلب این بخش: تابستان جان است

عکس: عکس اولِ مطلب «درباره زندگی» قشنگ بود و با فضای کار هم که مرتبط با تابستان بود، تناسب داشت. نوستالژیک هم که بود و این هم برای لذت بردن از آن، دلیل دیگری شد. 



تابستان جان است- محمد صالح علا

این مطلب، بر خلاف روند کلی «روایت»های اول کار همشهری داستان، روایتی مربوط به خود صالح علا نبود. یا حداقل در ظاهر مربوط به او نبود. بیش تر به یک داستان کوتاه شبیه بود. جاهایی هم شعارزده شده بود مطلب با این حال، مطلب زیبایی بود و دیالوگ های جالبی هم داشت داخلش.

امتیاز: 11 از 20.

عکس: در نگاه اول، عکس با تیتر جور در می آمد اما بعد خواندن مطلب، ارتباطی بین عکس و متن پیدا نکردم.

بخش برگزیده: مادرم اصرار می کرد جلیقه هم بپوشم. هرچه هم پدرم می گفت: «حالا تابستان است، تابستان کسی جلیقه نمی پوشد.» مادرم می گفت: «ما پیش در و همسایه آبرو داریم، بگذار تن اش کند. مردم بدانند ما داریم، فوق اش عرق کرد دکمه هایش را باز می کند.»



چند روایت معتبر از ماست و خیار- علی خدایی

از یک لحاظ، این مطلب برای من دوست داشتنی بود و آن هم این که بخش اول و دومش مربوط به اصفهان بود و مخصوصن «دروازه دولت». با این حال بخش اول را زیاد دوست نداشتم. شاید می خواستم حرف های بیش تر و ملموس تری از فضای دروازه دولت در سال های دهه ی پنجاه حرف بزند که نزده بود. با این حال، توصیفی که از درست کردن آب دوغ خیار می داد جالب بود. اما بهترین بخش این مطلب به نظرم بخش سومش بود که در مورد «دلفریب خانم سبحانی» نوشته شده بود. 

امتیاز: 9 از 20.

عکس: عکس این مطلب که خیلی بی ربط بود! یعنی حتا با تیتر هم، هم خوانی نداشت. با این که به تنهایی عکس زیبایی بود و یادآور چیزهای خوب!

بخش برگزیده: یادش آمد صبح وقتی سبزی می چید ترانه ای از روزهای دور را زیر لب زمزمه می کرده. تصمیم گرفت هر صبح ترانه ای بخواند تا ماست و خیارش خوش مزه تر بشود و خستگی راه و گرما از تن مسافرها برود بیرون و برود و برود و برود و بخورد به آن تپه ی رو به رو.



چرا روستا نشین ام؟- مارتین هایدگر- احسان سنایی اردکانی

دنیای ساده ی یک فیلسوف برایم جذاب است. ربطی هم به شخص هایدگر ندارد، هر فیلسوفی وقتی از زندگی معمولی خودش می گوید، دوست دارم بنشینم و با دقت گوش بدهم به حرف هایش. شاید به این خاطر که حرف های پیچیده اش را نمی فهمم و حالا دوست دارم از بین حرف های ساده اش، کدی یا ایده ای بیابم برای فهم حرف های فلسفی اش. بخش پایانی این مطلب را خیلی خیلی دوست داشتم. ساده و خوب.

(یک سوال: این «اردکانی»ها همه اهل علم و فلسفه اند؟ رضا داوری، نگار داوری و حالا احسان سنایی!)

امتیاز: 10 از 20.

عکس: هر دو عکس خوب بودند. هم عکس هایدگر که در مکانی غیر رسمی بود و هم عکس کلبه ی کوچکش که تکمیل کننده ی مطلب بود.

بخش برگزیده: در کلان شهرها می شود از هر جای دیگری تنهاتر بود اما هیچ وقت نمی شود احساس خلوت کرد.



روز تولدت آمده و رفته است- پل استر- ترجمه محمد میرزاخانی

خیلی طولانی! و به نظرم بیهوده طولانی. 17 صفحه برای یک مطلب در همشهری داستان واقعن خیلی طولانی محسوب می شود. کل ماجرا این است که پل استر بعد مرگ مادرش، حس خاصی دارد و می خواهد بفهمد که این حس خاص از کجا ناشی می شود. شروع می کند به کنکاش در زندگی اش تا آن نقطه را بفهمد. سوژه ی خیلی خوبی است، پرداخت استر هم خوب است اما دیگر خیلی طولانی و ملال آور حرف زده است! 

امتیاز: 10 از 20.

عکس: عکس ها با آشفتگی راوی متن، هماهنگ بود.

بخش برگزیده: در جمع ها همه را مسحور خودش می کرد چون در گوشه ی کوچکی از ذهن اش، مثل بیش‌تر زن های زیبای دنیا، هنوز خودش را یک ستاره می دید و هر وقت که از زندگی محدود و بسته ی خود بیرون می آمد، غرور دست نخورده اش را نشان می داد.

داستان

بهترین مطلب این بخش: فرانک رو بپا

عکس: عکس اول بخش «داستان» یک مشکل داشت و آن هم ننوشتن نام عکاس آن بود! به جز این، عکس خوبی بود.



دعوت به ناهار- لوئیجی پیراندلو- ترجمه قاسم صنعوی

از این لحاظ که ماجرای داستان، تصویری اغراق شده از زندگی پر تعارفی است که می تواند کاملن مشابه باشد با زندگی خانواده های ایرانی، واقعن داستان زیبایی است. یعنی فرض کنید میزبان ها و مهمان های ایرانی، حس های درونی خود را در یک میهمانی، علنی کنند. حاصل می شود چیزی شبیه این داستان! و نکته ی مهم دیگر، توجه به «قصه پردازی» است. قصه خوب پرداخت شده است و پایان بندی کار هم زیباست. 

امتیاز: 15 از 20.

عکس: متناسب است با متن. هماهنگ و خوب.

بخش برگزیده: مائورو، ران خرگوشی را که داشت می خورد، بلند کرد و فریادزنان گفت: «گوش کنید. تمام این شکارها را من زده ام. به خاطر شما سه روز تمام خودم را از پا انداخته ام. اگر همه شان را نخورید این را دشنامی به شخص خودم در نظر می گیرم.»



برخورد کوتاه- سعید صیرفی زاده- ترجمه: گلی امامی

یک داستان ساده و خوب و وحشتناک! فضاسازیِ خشونت توام با خونسردی را نویسنده خوب در آورده بود. 

امتیاز: 14 از 20

عکس: عکس اول بهتر از دو عکس بعدی با فضای داستان جور بود. به نظرم اگر از همین عکس در صفحه های بعدی هم استفاده می شد بهتر بود.

بخش برگزیده: گفت توالت ها را تمیز کنم که عین خیال ام نبود. می توانستم تا آخر ماموریت ام توالت بشویم و ککم هم نگزد. می توانستم تا آخر عمر توالت بشویم. هر کاری، به جز بالا رفتن از تپه و روبرو شدن با هشتصد و هشتاد نفر دشمنی که انتظارم را می کشیدند.



فرانک رو بپّا!- آنتونی مان- ترجمه امیرحسین هاشمی

از این داستان خیلی لذت بردم. البته نمی دانم عنوان «جنایی» برای آن متناسب هست یا نه. آیا به صرف اتفاق افتادن یک جنایت (از سنخ قتل مثلن) می توان داستانی را جنایی نامید؟ نمی دانم. اما به هر حال داستان روند مشخصی داشت و خیلی ساده قصه اش را تعریف کرده بود. پایان بندی هم زیبا بود.

امتیاز: 16 از 20.

عکس: عکس های این داستان، حسی دو گانه به من می دهد! از یک طرف وفتی «فکر» می کنم می بینم انگار ربط چندانی ندارند این عکس ها به داستان، و از طرف دیگر وقتی عکس ها را کنار داستان می بینم، «حس» می کنم این عکس ها کاملن متناسب با داستان هستند! به هر حال دست انتخاب کننده اش درد نکند که کارش درست بوده.

بخش برگزیده: مشکل اصلی، قراردادهاست. تا وقتی فرانک نَمیره پروژه ها کلید نمی خورن. اجراهای مجدد کارهای فرانک و پخش فیلم های قدیمیش توی شبکه های خانگی. یه سری برنامه ی آرشیوی به اضافه ی مسابقه ی رادیویی فرانک هه ویت. خودت همه چیز رو خوب می دونی. همه ی این آت و آشغال ها وقتی هه ویت مرده باشه بهتر می فروشن. 



غشاء نازک- فریبا وفی

دیدم که در یکی از شماره های بعدی همشهری داستان، کسی از این داستان تعریف کرده بود و تعبیرهای خاصی هم در موردش کرده بود. اما من دوست نداشتم «غشاء نازک» را. یعنی به نظرم داستان نبود! این علاقه ی به ترک قصه گویی را درک نمی کنم. غشاء نازک آخرش می خواست چه بگوید؟ من آدم ساده اندیشی هستم و بلد نیستم در اعماق داستان به کند و کاو بپردازم! صحنه ها و توصیف های قشنگی داشت داستان که بارها برای خودم تجربه شده است اما «آخرش که چی؟».

امتیاز: 9 از 20.

عکس: تناسب عکس با متن را متوجه نشدم. بگذریم از این که عکس به تنهایی و فارغ از متن هم جذابیت زیادی برایم نداشت.

بخش برگزیده: زن عمو گفت: «تو هم مثل گلشن منی. او هم تا دانه نمی کردی و نمی دادی دستش نمی خورد.»



فانوس دریایی- محمدرضا زمانی

داستان خیلی خوب شروع می شود. ایده ی کار هم خیلی خوب است. اما در این داستان سه صفحه ای، احساس می کنم نویسنده در اول صفحه ی سوم به بن بست رسیده است. انگار دیگر واقعن حرفی برای گفتن ندارد. خب ایده که گفته شد، پرداخت هم شد، حالا چی؟ بهتر نیست داستان را شروع کنی آقای نویسنده؟ با توصیف های طولانی که نمی شود جای خالی قصه را پر کرد. داستان به یک «آن»، به یک ضربه، به یک چیزی که نبود احتیاج داشت تا بشود به آن گفت داستان.

امتیاز: 11 از 20.

عکس: عکس با فضای ملال آور داستان متناسب بود اما نه بیش تر! من اگر بودم حتمن عکسی را انتخاب می کردم که عنصری از «دریا» و «ملال» در آن باشد.

بخش برگزیده: از وقتی دست راست دوستم قطع شده است، زن اش دیگر سایه ی چشم نمی زند. دوستم خودش این را گفت و بعد دیگر حرفی نزد.



آن سه نفر- هومن نحوی

مشکل از من است که فضای «فانتزی» را درک نمی کنم؟ یا فضای فانتزی چیزی دیگر است و این داستان، اشتباهی فهمیده؟ به هر حال داستان خوبی نبود. غیر از مشکلی که در داستان های ایرانی دیگر این شماره ی همشهری داستان هم بود (یعنی عدم وجود قصه) مشکل بزرگ دیگر، فضای توهم زده ی داستان بود که من اسمش را می گذارم: «مالیخولیای کنترل شده». مالیخولیایش برای آن که از آن جنس داستان هاست که نویسنده می تواند در یک خلسه فرو برود و بعد قلم دست بگیرد و هرچه به ذهنش می رسد روی کاغذ بیاورد. و کنترل شده برای آن که به هر حال مهار این توهم جاهایی گرفته شده و آدم حداقل از سیر کلی داستان سر در می آورد. 

نمی دانم حسم درست است یا نه، اما فکر می کنم دست اندر کاران همشهری داستان، «آن سه نفر» را برای این انتخاب کرده اند که یک داستان فانتزی را در ایران و با عناصر مشخص ایرانی پیاده کرده است. اما این به نظرم توجیه کافی برای چاپ چنین داستانی نیست.

به هر حال باز هم ایده این جا برایم جالب و جذاب بود. اما باز هم کلی سوال بی جواب آخر داستان برایم ماند. و مهم ترین سوالم این بود: «آخرش که چی؟»

امتیاز: 8 از 20.

عکس: انتخاب عکس برای چنین داستانی کار سختی است. پیش از خواندن داستان هم آدم فکر می کند عکس مرتبط است با آتش و این ها. اما وقتی داستان را می خوانی از انتخاب درست عکس لذت می بری. به نظرم عکس خوبی انتخاب شده بود.

بخش برگزیده: —

روایت های داستانی

بهترین مطلب این بخش: روایت کهن: گوهرِ خضر

عکس: گرافیک مجله، عکس را مرتبط با مطلب آخر می داند اما این عکس، بیش تر با حال و هوای مطلب دوم می خواند. به غیر از این مشکل، عکس خوبی است.



روایت کهن: گوهرِ خضر- گزیده ای از داراب نامه ی طرسوسی

عجب تخیلی داشته نویسنده! البته افسارگسیخته است این تخیلش و دیگر زیادی به این سو و آن سو لگد می پراند این تخیل که بعضن اذیت کننده می شود. با این حال به عنوان یک روایت کهن، انتخاب خوب و مناسبی بود.

امتیاز: 13 از 20.



روایت × گزارش (1): نه دانگِ پایتخت- سیاهه ی سهم آبه ی تهران از رودخانه ی کرج با خط امیرکبیر

این مطلب به نظرم به این شکل و ظاهر، انتخاب مناسبی نبوده است. اگر توضیح ها مفصل تر بود و از سیاهه فقط به چاپ تصویر آن اکتفا نمی کردند، شاید کار بهتر از آب در می آمد. اما در این شکل کنونی کار زیاد جالبی نبود. 

امتیاز: 9 از 20.



روایت × گزارش (2): صفات اکسیژن و ئیدروژن- گزیده ای از «کتاب مستطاب چرا؟ به این جهت»

آوردن متن قدیمی یک کتاب درسی (در واقع یک کتاب درسی در دوران گذار ایران از سنت به مدرنیسم) به خودی خود جذاب است، مقدمه ی نوشته شده هم بر جذابیت آن می افزاید. اما خود متن انگار چیزی را که باید، ندارد و آن قدرها قشنگ نیست. شاید با کوتاه تر کردن مطلب یا انتخاب کردن متنی دیگر مشکل حل می شد.

امتیاز: 7 از 20.

روایت های مستند

بهترین مطلب این بخش: کدِ آبی- سید احسان بیکایی



یک شغل: کدِ آبی- خاطرات یک پزشک اورژانس از لحظات مرگ- سید احسان بیکایی

این مطلب، یکی از دوست داشتنی ترین مطلب هایی بود که در این شماره ی همشهری داستان آمده بود. یک دلیل جذابیت متن، بر می گردد به سوژه ی آن که «برخورد با مرگ» باشد که تجربه ی عجیبی است و به شدت تاثیرگذار. حتا وقتی آدم مستقیم تجربه اش نکند و فقط متنی را در مورد آن بخواند. این باعث می شود که حتا وقتی لحن نویسنده به شعارزدگی نزدیک می شود (و گاهی خیلی علنی شعار می دهد) باز هم من احساس بدی نداشته باشم. چون این جا با «مرگ» با نقطه ی پایان، با «دیگر وقتت تمام شد» طرف هستم. این جا هر چیزی جایز است انگار! حتا شعار، حتا نظریه پردازی. آدم آن قدر توی شوک فرو می رود که این چیزها را فراموش می کند به کل.

اما یک دلیل دیگر جذابیت متن، خوب نوشته شدن آن هاست. دکترها آدم های خونسردی هستند به اقتضای شغل شان. نمی شود به راحتی احساسی را توی چشم هایشان خواند. ما این جا با آدمی روبروییم که هم دکتر است و هم قرار است احساس های آدم ها را برایمان تعریف کند. همین دوگانگی که احسان بیکایی به خوبی درش آورده، باعث می شود متن جذاب شود. (نگاه کنید به پایان بندی بخش اول که بی احساسی در آن است و بخش سوم که پر از احساس است)

بهترین بخش این مطلب، آخرین آن بود. همان که از پیرمرد خرم آبادی و پسرش می گفت. احساس های پسر پیرمرد به شدت متاثرم کرد.

امتیاز: 17 از 20.

بخش برگزیده: صبر کردم که فحش اش را بدهد و سر تکان بدهم و بروم اما فحش نداد. با صدایی گرفته، با لحنی که نه حسرت در آن بود و نه ناراحتی یا کلافگی، با لحن عجیبِ کسی که انگار با سرنوشت کسل کننده اش رو به رو شده باشد گفت: «دکتر، الان تو سواحل آرژانتین، یه عده دارن موج سواری می کنن.» و رفت.



یک مکان: شهر طویل- خط آهن اهواز- تهران – محمدرضا نوروزی

عکس ها زنده و جان دار بودند. حالا شاید این که ازز بین 9 عکس، 5 تایش از قاب های پنجره های قطار انتخاب شده بود، کمی اذیت کننده باشد (بهتر بود یا همه ی عکس ها از پنجره ی قطار باشند یا تعداد کم تری عکس از این نما انتخاب می شد). اما در کل عکس ها خوب بودند. زندگی را می شد در آن ها دید، متن های انتخابی برای عکس ها هم خوب و بجا بودند. و جمله ای که در مقدمه ی کار، تکان دهنده بود: «پیرمردی که ایستگاه به ایستگاه قیمت بستنی های رو به زوال اش را پایین تر می آورد.»

امتیاز: 16 از 20.



یک تجربه: پوشال- روایت های متفاوت از «نقشه های تابستان»

کمی طولانی بود! تعداد روایت های انتخابی زیاد بودند و همین باعث ملال آور شدن این بخش می شد. اگر بخواهم جداگانه در مورد هر بخش حرف بزنم، نتیجه این می شود:

– نوزاد قورباغه مطابق سلیقه ی شما، آماده ی تحویل- نیما دهقانی: مطلب قشنگی بود اما پایان بندی جالبی نداشت. با یک عبارت بی ربط می خواست به زور خواننده را بخنداند انگاری.

– گنج- سید ضیاءالدین غیاثی: خوب بود. ساده و خوب.

پیش مرگ- مهدی شمسی: در همین متن کوتاه چقدر تجربه های کودکی آمده بود! و چقدر می شد با این متن همذات پنداری کرد.

دور زدن- اعظم کبیری زاده: این مطلب هم خوب بود. 

فلسفه ی سقف بلند- شایان دادبین: این یکی انگار ناقص بود! چیزی کم داشت. نمی شد زیاد بهش نزدیک شد.

آبادان برزیلته!- علی غبیشاوی: در متن می شد نگاه یک بچه ی جنوبی را دید. همان شر و شوری که انتظارش می رود در این متن حس می شد.

خریدن وقت- مونا تارودی: بدک نبود. تجربه های دخترانه! اسمش می توانست بهتر انتخاب شود.

جهان گردی کسب و کار من است- آزاده رحیمی: از پایان این متن لذت بردم. البته خود متن هم جالب بود اما تصویری که در پایان متن ارائه شده بود (تصویر آن سرباز ناشناس) لذت بخش بود.

تابستان بلوا- آرش سالاری: خوشم نیامد! فارغ از پیچیدگی اش انگار یک جور اظهار فضل بود. تازه به نوشته های دیگر این بخش هم نمی خورد. یک جور وصله ی ناچسب بود این متن.

امتیاز: 10 از 20.

عکس: عکس ها پراکنده بودند و همین باعث می شد آدم پیوستگی لازم بین متن های مختلف را (که عکس ها خیلی خوب می توانند برقرار کنند) از دست بدهد. با این حال عناصر مربوط به تابستان در عکس ها آمده بود و این خوب بود.



یک زندگی: همین؟- خرده روایت های زن و شوهری کادو خریدن زنانه، کادو خریدن مردانه- احسان عمادی، زهرا الوندی

یکی از خوانندگان همشهری داستان یک بار نوشته بود که بخش «خرده روایت های زن و شوهری» دارد تبدیل می شود به دفترچه خاطره های عمادی و الوندی. اشکالش را نفهمیدم. به نظرم که این بخش خوب است. از ایده اش گرفته تا اجرایش. حالا تبدیل شود به دفترچه خاطره یا نشود! این جایش زیاد مهم نیست. مهم این است که بخش خوبی است در نوع خودش.

امتیاز: 14 از 20

درباره ی داستان

بهترین مطلب این بخش: چهل و نه درصد لذت، پنجاه و یک درصد رنج- دیوید فاستر والاس.



تریبون: چهل و نه درصد لذت، پنجاه و یک درصد رنج- دیوید فاستر والاس- ترجمه ی آیدین ورزی

کوتاه و تاثیرگذار. ایده ی اصلی اش را قبلن هم شنیده بودم و در موردش فکر کرده بودم اما پرداخت آن و به ویژه ارتباط دادن بحث رنج و لذت با بحث تلویزیون و کتاب، کار قشنگی بود که دوستش داشتم.

امتیاز: 17 از 20.

عکس: شعاری و نه چندان متناسب با متن. (البته در ترکیب رنج و مطالعه، خوب بود اما می شد تصویر بهتری انتخاب کرد)



جستار (1): به فوئنتس- آیا برای رمان پرتجربه ی غربی، قلمرو کشف نشده ای باقی مانده است؟- میلان کوندرا- ترجمه ی رحیم قاسمیان

کمی پیچیده بود اما می شد با خواندنش فهمید. با این حال این که رمان هایی که در متن از آن ها سخن گفته می شد، دست ما نرسیده اند باعث می شد کمی فهم متن سخت شود. از آن جنس متن هایی بود که خواننده می تواند وجد نویسنده را هنگام نوشتن این متن، بفهمد. وجدی از جنس «اورکا، اورکا». این که به رازی از عالم دست پیدا کرده باشی و حالا بخواهی برای دیگران بگویی اش. اصلن می شود ذوق را هم در صدای نویسنده تشخیص داد!

امتیاز: 14 از 20.



میز کار نویسنده: به جای دانشگاه رفتم جنگ- گفت و گوی ارنست همینگوی با نوجوان های دهکده ی هیلی در آیداهو- ترجمه ی احمد کسایی پور

مطلب خوبی بود. اصلن کسی که قبلن همینگوی را نشناسد (من هم چندان نمی شناسم! یعنی خارج از کتاب هایش) با این مطلب، می تواند شخصیتی از همینگوی در ذهن خود بسازد. هم عکس، هم مقدمه و هم متن این کار را می کنند. آدمی بی خیال و خونسرد که زیاد در پی فلسفه بافی های عجیب نیست. حتا می شود سیگار کشیدن های مداوم نویسنده را بین جواب به هر سوال دید. 

امتیاز: 15 از 20



جستار (2): جان کلام- اهمیت درون مایه در انتخاب و چینش جزئیات داستان- نانسی کِرِس- ترجمه ی امیرحسین هاشمی

این هم از همان جنس متن هایی بود که قبلن هم در همشهری داستان دیده بودیم. یک جورهایی متن کلاس های درسی داستان نویسی. نمی شود گفت تجویزی است. با این حال آدم اگر زیاد بخواهد گرفتار این جور توصیه ها بشود هیچ وقت نمی تواند داستان بنویسد.

امتیاز: 13 از 20.

عکس: بدک نبود!



میز کار فیلم نامه نویس: «رسید خود را دریافت کنید»- شرح جفت و جور کردن مواد اولیه برای فیلم نامه ی- هادی مقدم دوست

خب مطلبِ فنی شده ای بود که شاید چندان با فضای همشهری داستان نخواند. اما کنکاش قابل توجهی داشت هادی مقدم دوست در این مطلب. کار جالبی بود که برای داستان نویسی به خوبی به آدم سوژه می داد. قابل تقدیر بود.

امتیاز: 14 از 20.

عکس: عکس اول خوب و متناسب بود، عکس دوم تناسب کم تری داشت.

پایان خوش

اول باید بگویم که از گرافیک این بخش چندان خوشم نیامد. یعنی علت این جور ستون بندی کردن مطلب ها را نفهمیدم. 



خانش: جهان نوشتار- فریبرز جهاندیده

طنز خوب و روانی داشت. خونسردی لازم برای یک طنز این چنینی را هم به مقدار کافی داشت جوری که اگر در مقدمه ی اول مجله، نمی آمد که این مطلب طنز است نمی فهمیدم تا اواسط آن! حالا این که چقدر این متن داستانی است و با فضای مجله جور در می آید، بحث دیگری است اما از خود متن، خوشم آمد.

امتیاز: 15 از 20.



پنجره جلویی: قربان خان وارد می شود- مهدی محمدی

این متن هم خوب بود. شاید نه به خوبی متن قبلی. اما با این حال خوب بود.

امتیاز: 12 از 20.



اول شخص راحت: درها را رنده کنید- زهرا درمان

مهم ترین نکته در این مطلب، شخصیت پردازی خوب آن بود. شخصیت ها را می شد حس کرد و دید و فهمید. به خصوص شخصیت راوی را. طنزش هم خوب بود.

امتیاز: 15 از 20.



وضعیت کبود: ذکر پدر آقای نویسنده- کسری فروهی

تلخی نوشته کمی اذیت کننده بود. با این حال زیبا نوشته شده بود.

امتیاز: 15 از 20.



قصه های شهر دیوانه: خط اضطراری- دیمیتری مارتین- ترجمه ی احسان لطفی

مثل قسمت های قبلی قصه های شهر دیوانه: زیبا و دیوانه وار. به این می گویند یک تخیل مهار شده ی خوب. به نظرم الگوی خوبی است برای فانتزی نویسی حتا!

امتیاز: 17 از 20.



قصه های خیابانی

این بخش را باید دوست داشت! حتا اگر طولانی باشد. جمله هایی در آن آمده است که آدم بارها شنیده و حالا با شنیدن شان لبخند به لبش می آید. این ارزشمند است.

امتیاز: 14 از 20.


داستان های دیدنی: میم مثل ماه- کامبیز درم بخش

کارهای درم بخش هم قشنگ اند و هم نیستند. یک نوع تنهایی در آن ها دیده می شود و تلخی رو به شیرینی. من را یاد نوشته های «بچه ها من هم بازی» در «بچه ها گل آقا» می اندازد. که هم تلخ بودند و هم شیرین. با این حال بعضی کارهای درم بخش، به شعار نزدیک می شوند و پیامشان خیلی مشخص و «تو چشم» است! انگار به زور می خواهند چیزی را به آدم بفهمانند. با این حال، لذت بخش هستند بیش تر کارهای او. 

امتیاز: 16 از 20.

بهترین مطلب مجله: من بهترین مطلب مجله را همان «کدِ آبی» بیکایی می دانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search