خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشتاری در باب شازده کوچولو

مدت ها قبل به درخواست دوست خوبم «حجت مستقیمی» مطلبی در مورد «شازده کوچولو» نوشتم که در سایت «شهر مجازی کتاب» قرار گرفت. [برای دانلود فایل ورد مطلب به «این جا» بروید.] حالا مطلب را در این جا هم می گذارم جهت تجمیع مطلب های نوشته شده ام!


شازده کوچولو

می شود نوشتاری در مورد شازده کوچولو را (یا در حالت رسمی تر و مسخره ترش: شاهزاده ی کوچک) با جملات تکراری و نخ نما شده ای چون «من خود شازده کوچولو را دیده ام.» یا «شازده کوچولوها در اطراف ما زیادند. کافیست…» شروع کرد. تازه! این بهترین حالت است. حالتی که بخواهیم شعارهای دهان پرکن بدهیم یا بگوییم که ما هم بلی!  در حالت عادی باید از عوامل روانشناسی خلق شازده کوچولو و مابه ازاهای بیرونی آن سخن گفت. 

برای من اما، نه روان شناسی، نه جامعه شناسی، نه هیچ چیز دیگر شناسیِ شازده کوچولو، اهمیت ندارد. خلق شازده کوچولو برای من، همان است که گفته اند. وقتی که اگزوپری شکلی را روی دستمال کاغذی کشید. به همین سادگی. و راز همین جاست!

راز همین سادگی است. سادگی که اگر بخواهی پیچیده اش کنی، دیگر راز نخواهد بود. و همین راز آلود بودن این داستان است که جذابش کرده است. اگر شازده را خیلی پیچیده کنی، می شود همان رسمی ترش: «شاهزاده ی کوچک» که زیاد خوب نیست. یعنی حس درستی به آدم نمی دهد. دیگر شاید نتوان درک کرد که نقاشی یک مار بوآ که یک فیل را قورت داده است، خیلی مهم تر است از سیاست و اطلاعات و هر چیز مسخره ی دیگری که درباره ی آن ساعت ها بحث می کنند. و این حقیقتا یعنی «عدم درک حقایق عالم و غرق شدن در اعتباریات.» و حتی همین عبارت هم عبارت مسخره ای است در برابر سخنان شازده کوچولو.

اما شاید بزرگترهایی که می خواهند ادای بچه ها را در بیاورند، اخم هایشان در هم رفته باشد و ناراحت شده باشند از این که گفته ام جملاتی مثل «من خود شازده کوچولو را دیده ام.» نخ نما هستند. شاید ناراحتی شان از این باشد که دست شان رو شده است. اما من این جا قصد رو کردن دست هیچ کسی را – ولو متقلب باشد- ندارم. و به نظرم بهتر است آبروی آدم های متقلب را هم حفظ کنیم. چون به هر حال، ته ته وجودشان – که شاید خودشان هم ندانند کجاست.- چیزی هست متفاوت با آن چه در ظاهر نشان می دهند. فقط می خواستم آدم بزرگ ها را متوجه یک نکته بکنم. آن ها که از صمیم قلب شازده کوچولو را دوست دارند، هیچ وقت نمی گویند: «من شازده را دیدم.» آن ها خیلی طبیعی می گویند: «من خود شازده کوچولو ام.» یا در حالتی تاسف برانگیز: «من خود شازده کوچولو بودم.» و بعد هم آهی می کشند. 

اجازه بدهید از خودم بگویم. چون من هم یک روزی شازده ای کوچولو بودم. و در کمال تاسف دیگر … . هی! بگذریم. سال ها پیش، وقتی شهریاری کوچک بودم، سیاره ای داشتم. سیاره ای به کوچکی یک متکای کوچک. سیاره ی من گاهی قایق می شد و من با آن در دریاها سیر می کردم. گاهی خانه ای می شد که به سختی اما به شیرینی در آن می خوابیدم، بیدار می شدم، غذا می خوردم و خلاصه زندگی می کردم. سیاره ی من – یعنی همان دنیای من- با آن که خیلی کوچک بود، اما بهتر از کل دنیایی بود که بعدها با آن آشنا شدم و حالا در آن زندگی می کنم. 

خیلی غریب نیست این که ببینی کسی که در گذشته شهریاری کوچک بوده است، با دیدن پسر بچه ای که با شمشیر پلاستیکی اش همه ی دشمنانش را چند صد بار می کشد یا دختر بچه ای که بچه ی عروسکی اش را دعوا می کند و در همان حال سفت تر بغلش می گیرد، یک دفعه گریه اش بگیرد. این را فقط یک شازده ی کوچولو می فهمد.

می خواهم یک رازی را که تازگی کشف کرده ام برایتان بگویم. راستش را بخواهید، من جدیدا فهمیده ام که اگزوپری هم شازده کوچولو را کاملا درست ننوشته است. نه! منظورم این نیست که خود او شازده کوچولو نبوده است. اما برای این که یک داستان بتواند در دنیای بزرگترها دوام بیاورد باید کارهایی کرد. یکی اش این است که یک جوری بنویسی که بزرگ ها بفهمند. (این بزرگ ها هم اسمی است که خودشان روی خودشان گذاشتند. بگذار دلشان خوش باشد!) داستان شازده کوچولو خیلی شیرین تر و خیلی غم انگیزتر از این است که اگزوپری نوشته است. (یک وقت اگر فکر کرده اید شیرین و غم انگیز ضد هم اند و نمی توانند کنار هم بیایند، معلوم است که یا هیچ وقت شازده کوچولو نبوده اید یا بوده اید و یادتان رفته است. و گرنه ما می دانیم که هر چیزی می تواند هم شیرین باشد و هم غم انگیز. دقیقا در یک لحظه. هیچ دلیلی هم برایش نداریم. دلیل مال دنیای آدم بزرگ هاست. ما می دانیم این جوری است چون دیده ایم.)

**

می دانم که خسته شده اید. هیچ وقت نباید این قدر زیاد در مورد یک حقیقت حرف زد. حقیقت را باید لمس کرد. حرف زدن و نوشتن از آن، کمی آلوده اش می کند و این اصلا خوب نیست. بنابر این دیگر سعی می کنم زیاد در مورد این حقایق حرف نزنم و از این به بعد بیش تر چیزهایی بگویم که آدم بزرگ ها خوششان می آید. 

بعضی آدم بزرگ ها دوست دارند دستور بدهند. من بعضی وقت ها هر چه بگویند، صاف و پوست کنده می گویم: «چشم» و راستی که چقدر خوشحال می شوند از حرف من! آخر آن ها دوست دارند همین جوری الکی همه از آن ها فرمان ببرند. 

بعضی آدم بزرگ ها فقط دوست دارند بقیه ازشان تعریف کنند. این ها اصلا بلد نیستند در مورد بقیه حرف خاصی بزنند. اگر هم حرفی بزنند در حد همین است که مثلا وقتی کسی ازشان تعریف کرد، از تعریف او حرف بزنند و آخرش برسند به خودشان. و امان از وقتی به خودشان برسند! آن وقت می توانند ساعت ها و روزها حرف بزنند بی آن که خسته شوند. اما شهریارها به حرف های طرف مقابل شان – اگر واقعا حرف باشد و چیزهای مسخره ای مثل قیمت فلان چیز و تعداد بهمان چیز نباشد.- خوب گوش می دهند. نه فقط با گوش شان که با قلب شان. برای همین است که در دنیای شهریارها همه همدیگر را عمیقا دوست دارند. حتی اگر به راحتی نتوانند بیان کنند. 

بعضی آدم بزرگ ها کارهایی می کنند که خودشان هم نمی دانند برای چیست. یک کارهایی که آخرش به همان نقطه ی اول می رسد. 

بعضی آدم بزرگ ها اول یک کاری را می کنند و مطمئن هستند که می دانند برای چی. مطمئن هستند که می دانند می خواهند به کجا برسند. اما بعد چی می شود؟ آن قدر آن کار را می کنند که یادشان می رود برای چی بود. من از این جور آدم ها زیاد دیده ام. 

وقتی آدم بزرگ هایی باشند که دوست داشته باشند فرمان بدهند، حتما باید کسانی هم باشند که فرمان را اجرا کنند. بعضی آدم بزرگ ها هم این جوری اند. 

بعضی آدم بزرگ ها هم خیلی جالبند. آن ها تقریبا همه چیز را می دانند، اما تقریبا هیچ چیز ندیده اند. فقط می دانند رودخانه ای بزرگ در فلان جا هست، اما یک بار هم در آن رودخانه شنا نکرده اند. می دانند حیوان عجیبی در فلان جا زندگی می کند، اما هیچ وقت نرفته اند با آن حیوان حرف بزنند و با او دوست شوند. 

همه ی این ها را شازده کوچولو دیده بود. اما جدا کردن آن ها فقط برای این بود که آدم بزرگ ها زیاد هم از خودشان ناامید نشوند. حقیقت این است که خیلی از آدم بزرگ ها همه ی این خصوصیت ها را یک جا دارند. باور کنید. و همین است که دیگر آدم را از دست آن ها پاک ناامید می کند. 

**

من نتوانستم زیاد درباره ی شازده کوچولوها حرف بزنم جوری که شما بفهمیدشان. از این بابت عذرخواهی می کنم. فقط کمی درد دل کردم. اما یادتان باشد اگر در میان این همه عدد و رقم چند لحظه توانستید فکر کنید، سعی کنید یادتان بیاید که قدیم ترها – وقتی یک شهریار کوچولو بودید- سیاره تان چه شکلی بوده است. بعد سعی کنید به یاد دیگران هم بیاورید. آن وقت یک دنیای خیلی قشنگ خواهیم داشت. مطمئن باشید.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search