خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

رفاقت ها- احتمال اول

آن روز را نمی دانم چه شد. بعدش همه مان مدام فکر  می کردیم که چه شده است آن روز. کی چه حرفی زده، کی چه کاری کرده. چی شده که او ناراحت شده. اصلن او ناراحت شده از دست ما؟ به نتیجه ای نرسیدیم. هر حرف و هر کاری را می گفتیم همان است که بدش آمده و بعد می گفتیم نه! او هیچ وقت حساس نبود. 

اسمس ها نمی رسید به دستش. زنگ زدیم، گوشی اش خاموش بود. «آن» هم نمی شد که چت کنیم باهاش. نه می دانستیم خانه اش کجاست نه شماره ای از نزدیکانش داشتیم. اکانت هایش را شب همان روز بست. و ما یک دفعه دیدیم به راحتی گمش کرده ایم! انگار اصلن از اول نبوده است! او حالا یک شماره بود، یک آی دی بود، یک چند تایی عکس بود اما خودش نبود. گفتیم سه چهار روزی صبر می کنیم حتمن بعدش پیدایش می شود. نشد.

دو هفته بعد بود که علی زنگ زد و گفت باید دور هم جمع شویم و می خواهد حرف هایی بزند. علی گفت: چند روز پیش زنگ زده به من و گفته باید ببینمت. بعد آمده پیشش و سه تا سررسید داده دستش. گفته این ها را توی این دو هفته نوشته ام. این ها را برای همه ی آدم هایی که می شناختم نوشتم. همه ی آدم ها. از آن ها که فقط می شناسم و ندیدمشان تا آن ها که عمری زندگی کرده ام باهاشان. گفته بود با هرکسی هر حرفی که داشتم این جا نوشته ام. می خواستم ذهنم را از هرچه آدم که تا الان می شناختم خالی کنم. می خواهم ببینم می شود ذهنم را بی رنگ بی رنگ بکنم؟ بعد به علی گفته: این سررسیدها به درد من نمی خورد. شاید به درد تو بخورد. بعد از علی جدا شده و رفته. علی گفته کجا می روی؟ گفته: نمی دانم! تا این جای زندگی ام را یک نقطه گذاشتم دادم دست تو! حالا می روم تا ببینم می شود یک جور دیگر، یک جور بهتر زندگی کنم یا نه. علی می گفت: نوشته هایش را خواندم. فوق العاده اند. کتاب بشود، چی می شود! می گفت: زنگ زدم بهش بگویم این ها را کتاب کنیم، گوشی اش باز خاموش بوده.

صالح می گفت: خودش را لوس می کند. بر می گردد. علی اخم کرده بود و به یک نقطه خیره شده بود. رضا تلخ بود. می گفت: این آدم کجای زندگی ما بوده؟ رفته که رفته! انگار کنید از اول نبوده است. 

حالا می توانم فکر کنم او همین جاهاست. کارمند یک اداره شده، روزها می رود نامه امضا می کند، عصرها قدمی می زند و شب ها بعد دیدن یکی از سریال های بی مزه ی تلویزیون، زود می خوابد. می توانم فکر کنم یک روز کارم به اداره اش گیر می کند و می بینمش و او نمی شناسدم یا به روی خودش نمی آورد. 

یا یکی از همین آدم ها که با اسم های مستعار این ور و آن ور می نویسند. شاید یک وبلاگ نویس است و بی هیاهو دارد حرف هایش را با مخاطب های کم تعدادش می زند. یا رفته یک جای دیگر  با یک اسم دیگر دارد زندگی می کند. کسی از گذشته اش خبر ندارد و او می تواند هر جور خواست این گذشته را بسازد یا… نمی دانم! فقط این را می دانم که یک نقطه ی خالی توی زندگی همه مان هست که جای اوست. حتا اگر مثل رضا تلخ باشیم و بگوییم از اول نبوده… صالح هم چند روز پیش می گفت: کاش الان این جا بود. دلم برایش تنگ شده. بعد سیگارش را روشن کرد و گفت: به درک! رفت که رفت. و یک پک عمیق زد به سیگارش. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search