خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 27: مش مونده علی هم رفت

– این نوشته را به یاد دوستی نوشتم که چند روز پیش یکی از نزدیکانش فوت کرد و نمی دانستم چطور بهش تسلیت بگویم-

“مش مونده علی” هم رفت. خبرش صبح رسید. نمی دانم چرا این خبرهای لعنتی همه اش صبح می رسند. باباجون هم که رفت صبح بود. مامان از خواب بیدارم کرد. چشمانش سرخ بود. اما اشک نمی ریخت. همیشه همین طور است. دخترهای ننه جون همه همین طورند. وقت حرف زدن با بچه هایشان، گریه نمی کنند. مامان بیدارم کرد و گفت باباجون فوت کرده ما می رویم ده. به همین صراحت. دبستان بودم آن وقت. ننه جون هم که رفت صبح بود. آبجی زهرا گوشی را برداشت. لحن نگرانش به لحن دختران ننه جون می خورد. همیشه این لحن نگران لعنتی از خواب می پراندم. بی آن که صدایش بالا برود. همین که یکی از پشت گوشی خبر یک رفتن دیگر را می دهد از خواب می پرم، می پریم. فرقی ندارد. این لحن نگران می تواند همه را آشفته کند.

حالا دوباره آشفته می شویم. مش مونده علی آن قدرها نزدیک نیست به من. می شود شوهر خاله ی مامانم. اما به هر حال رفته است. و حالا یک جایی توی قلبم احساس خالی بودن می کنم. می گردم دنبال خاطراتم از مش مونده علی. همزمان یک ترس چنبره می زند روی وجودم. یک حسرت: “دیگر مش مونده علی را نمی بینم.”

خب! حالا فرایند ذهنی ام شروع می شود. آخرین بار کجا دیدمش؟ کدام خاطره ی مشخص را از او دارم؟ صدایش را. من همیشه از فراموش کردن صدای آدم ها می ترسیدم. حس می کنم آدم ها بی صدایشان دیگر همان آدم ها نیستند. و همیشه صداها را زود فراموش می کنم. همین است که هر وقت کسی را که دوست دارم به یاد می آورم، می ترسم. هی توی ذهنم مرور می کنم: “صدایش چه شکلی بود؟” و وقتی اندکی یادم می آید آرام می گیرم.

صدای مش مونده علی صدای خاصی بود. صدای نمکین یک پیرمرد روستایی. و اندکی هم لرزش داشت. صدایی بود که وقتی می شنیدی به دلت می نشست. دلت شاد می شد.

حالا نوبت چهره اش است. نمی توانم توصیف کنم. در توصیف چهره دستم خالی ست. فقط کلیتی از چهره ی آدم ها در ذهنم می ماند. اگر بگویید چشم های فلانی چطور است، می توانم به یاد بیاورم نگاهش را و لبخندی بزنم یا گریه ام بگیرد، اما نمی توانم جواب شما را بدهم.* حالا هم چهره ی مش مونده علی را به یاد می آورم. ته ریش سفید. همین را می توانم بگویم فقط.

خدا را شکر که کسی از من توقع تسلیت گفتن ندارد. تسلیت گفتن خیلی کار سختی است. قبلن فکر می کردم این سختی فقط مال آدم های خجالتی و کم روست. اما بعد فهمیدم خیلی از آدم ها این مشکل را دارند. وقتی هم باید به دوستی، عزیزی تسلیت بگویم سعی می کنم با کم ترین کلماتی که به دقت انتخابشان کرده ام سر و ته قضیه را هم بیاورم. تسلیت چیزی است که نباید آمیخته به ریا باشد. و باید به دقت از میان جملاتی که برای این جور وقت ها ساخته شده اند، ساده ترین و بی آلایش ترین شان را انتخاب کنی و به صاحب عزا بگویی. خدا را شکر که کسی از من توقع تسلیت گفتن ندارد. چطور می توانم به آقا غلام، به محسن یا به خاله تسلیت بگویم؟ کار سختی است. خیلی سخت.

گفتم که. نسبت مش مونده علی به من دور بود. خاطره ی چندان مشخصی هم از او ندارم. اما باز رفتنش سخت است. رفتنش یعنی یک پله ی دیگر از سادگی روستایی دور شدن. یعنی یکی دیگر از نسل قدیم “ده” رفت و ما یک قدم دیگر شهری شدیم. لعنت به شهری شدن. یعنی باید آن درهای چوبی را، آن درخت توت را، با صدای خروس از خواب بیدار شدن را، مطبخ را، دور هم توی یک سینی غذا خوردن را، زیر کرسی نشستن را، توی پشه بند خوابیدن را… یعنی باید همه ی این ها را کم کم فراموش کنیم و غرق بشویم توی این دنیای کثیفی که برای خودمان ساخته ایم؟ 

هنوز هم باورم نمی شود مش مونده علی رفته است. همان طور که باور نمی کنم ننه جون رفته است. اصلن باور کردنی نیست بس که حضورشان ساده بود و آرام و خوب.

* این جا انگار ویتگنشتاین متقدم راست می گوید. حس من حسی ماورا الطبیعی است که “گفتن” از آن “بی معنا”ست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search