خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

گزاره های بی معنا-1: هزارتوی تو

1

تصمیم دارم گزارشی بگیرم در مورد دیوارنوشته های شهر. برای همین باید بروم به کوچه پس کوچه های قدیمی شهر و بگردم و این دیوارنوشته ها را پیدا کنم. سوار دوچرخه می شوم و می زنم به کوچه های تنگ و باریک نزدیک “طوقچی”. عجب لابیرنتی (هزارتو) است این کوچه پس کوچه ها! به هر کوچه ای که وارد می شوی چند تا کوچه و بن بست اطرافش هست. کم کم سر از پارک لاله در می آورم و خودم هم نمی دانم چه جوری! میان کوچه ها هر جا که می ایستم تا عکسی بگیرم از دیوارنوشته ای نگاه می کنم به اطرافم تا کسی نباشد. اگر هست شروع می کنم به فیلم بازی کردن. گاهی منتظر دوستم هستم و با موبایل مدام شماره اش را می گیرم تا کی بردارد و بیاید پیش منی که منتظرش هستم. گاهی گم شده ام و هی به اطراف نگاه می کنم. گاهی دنبال کوچه ای می گردم و به اسم کوچه ها نگاه می کنم. انگار دلم نمی خواهد تصویری خاص از من در ذهن هیچ کس بماند. حتا عابری که یک بار مرا دیده است و دیگر هرگز مرا نخواهد دید. می ترسم از نگاه عابران انگار. از نگاه کنجکاو، از نگاه پرسشگرشان.

و این فقط مال آن کوچه ها نیست. من در همه ی هزارتوها همین طورم. در هزارتوی ذهنم. در هزارتوی زندگی. در هزارتوی تو. همیشه می خواهم بایستم و خیره شوم به دیوارنوشته های هزارتوی تو. لبخند بزنم، اما می ترسم از هر آن کس که در تو عبور می کند. برای همین است که باز هم نقش بازی می کنم. نقش یک آدم گمشده را. کسی که این کوچه ها را نمی شناسد. کسی که دنبال نشانه ای خاص می گردد. من دنبال چیزی نمی گردم. فقط می خواهم کمی این اطراف پرسه بزنم. کمی این دیوارها را لمس کنم. کمی بو بکشم و شامه ام را از تو… 

قرارم این بود که این جا از تو بگویم. تویی که مثل من نیستی. چه کنم که از تو گفتن برایم سخت است؟ تو را مگر می شود میان واژه ها و کلمات به دام انداخت؟ تویی را که در آسمان هایی. کجایی راستی؟

تو مثل من نیستی. تو خودت هستی. به خودت مطمئنی. چرا نباید مطمئن باشی؟ خودت را که می شناسی. می دانی چقدر خوبی. تو مغروری. چرا نباید؟ غرور تو خوب است. مثل خودت. خوب ها مغرورند. سرشان را بالا می گیرند و راه شان را از هزارتوها پیدا می کنند. خوب ها که مغرورند هیچ وقت در پیچ هیچ کوچه ای گم نمی شوند. خوب ها که مغرورند چرا باید نگاه کنجکاو عابران برایشان مهم باشد؟ راستی! خوب ها که مغرورند پرنده اند و از بالای همه ی کوچه ها عبور می کنند. خوب ها که مغرورند هیچ وقت گم نمی شوند. من نه خوبم نه مغرور.

2

یادم می ماند که همیشه بهانه ای هست که از تو بگویم. و حالا که لبخند تو را به یاد آورده ام چرا باید بگذارمش گوشه ی ذهنم (یا قلبم) تا وقتی دیگر از آن بگویم؟ چرا نباید جرعه ای از لبخند تو را در میان این کلمه ها بریزم؟ چرا هر آن کس را که می خواند این ها را اندکی هوایی نکنم؟ لبخند تو گاهی بُرنده است. زخم می زند و عین خیالش هم نیست! لبخند تو گاهی آرامم می کند. و هیچ آرامشی زیباتر از آرامش بعد از لبخندهای گاه به گاه تو نیست. لبخند تو گاهی لرزه می اندازد بر تنم. آن وقت ها که می دانم پشت این لبخند چیزی به جز شادی پنهان است.

با همه ی این ها لبخند بزن. راستی! قصه ی “شهری که سرچشمه ی لبخندش خشک شده بود” را شنیده ای؟ یادت باشد یک بار برایت تعریف کنم. قصه ی غمناکی است اما نه به اندازه ی غمناکی وقت هایی که تو نمی خندی.

پی نوشت: ویتگنشتاین (آن طور که حلقه ی وین آرای او را تفسیر کرد) معتقد بود: سه نوع گزاره وجود دارد. دسته ی اول آن هایی که همیشه از نظر منطقی درستند (مانند این سیب یا روی میز هست یا روی میز نیست) و یا همیشه از نظر منطقی نادرستند (مانند این سیب نه روی میز است و نه روی میز نیست) و یا “گزاره های مشاهده ای” هستند و برای اثبات درستی شان باید تجربه شان کرد. (مثلن این گزاره که “یک سیب روی این میز است.”) در این تفسیر گفته شد هر چیز غیر از این ها بی معنا می شود. این هر چیز یعنی مابعد الطبیعه، یعنی اخلاق، یعنی عشق… و “گزاره های بی معنا”، گزاره هایی هستند که از همین آخری می گویند. چیزی که ویتگنشتاین می گفت نمی توان از آن گفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search