خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 25: در انتظار سرنوشت محتوم

نشسته ایم دور هم. بقیه غرق بحثند. من دارم به چهره ها نگاه می کنم. به نگاه ها. به خنده ها. به شوخی ها. به حرف ها. به حرکات. فقط نگاه می کنم. می خواهم چیزی کشف کنم از این میان. چیزی که سخت وحشتناک است برایم. چیزی که… “داریم به سمت سرنوشت محتوم مان حرکت می کنیم. به سمت آن چه برایمان می خواهند. به سمت آن چه برایمان مقدر است.” این یکی معلوم است که کارمند خواهد شد. هر روز صبح لقمه ای را که زنش برایش گرفته به دست می گیرد، کت و شلوار به تن می کند، کیف سامسونت به دست سوار سرویس اداره می شود. با لحنی یک نواخت با ارباب رجوع حرف می زند و زندگی اش همین است. آن یکی حتمن مدیر می شود. با همان غرور مدیرانه. جواب سربالا خواهد داد. به تلفن نزدیک ترین دوستانش با تبختر جواب می دهد و قسطی لبخند می زند. آن دیگری آخوند می شود. هر روز سه بار نماز جماعت می خواند، برای مردم استخاره می گیرد، به سوالات نوجوانان جواب می دهد و در راه بازگشت به خانه به التماس دعاهای پیرمردها. این دیگری بسیجی است و همین جور می ماند. آن یکی استاد دانشگاه می شود، این یکی نقل مجالس خانوادگی خواهد شد، این یک را به آشفتگی خواهند شناخت، آن یک… من چه خواهم شد؟

این جا را نخوانید: می گویند آدم ها یک سیری دارند از کودکی تا پیری. یعنی این احساساتی که حالا سراغ من می آید مال جوانی است و چند وقت دیگر خواهم خندید به این احساساتی که امروز این قدر حس می کنم عمیق و جاندارند. «من حال تو رو درک می کنم، اگر من هم بیست سال داشتم، همین کارو می کردم… خوشبخت باش. زندگی اون چیزی که تو فکر می کنی نیست. زندگی مثل آبی یه که جوونا بدون این که بفهمن می ذارن تا از لای انگشتای بازشون بریزه بیرون. دستت رو ببند، زودتر، دستت رو ببند. نگهش دار. همه عکس این قضیه رو بهت می گن، چون به نیروی تو و به شور و هیجان تو احتیاج دارن.»* و همین «واقعیت» آزاردهنده است که روح آدم را می خراشد. همین که همه چیز از قبل معلوم شده برای تو. و حتا اگر بخواهی از آن فرار کنی… نگران نباش! پیش از این روان شناسان برای کار تو هم نامی قرار داده اند. هر کاری کنی در قالبی رفتار کرده ای که قبلن پیش بینی شده است. تو آدم خاصی نیستی. موجودی هستی در قالبی از قالب های معلوم.

در آینه نگاه می کنم و هیچ نقشی برای خودم نمی یابم. خوشحال می شوم. اما لابد من هم نقشی دارم. مرا هم به چیزی خواهند شناخت. روزی می رسد که به خودم نگاه می کنم و می بینم فرو رفته ام در یک نقش. نقشی که نمی خواستمش. امان از روزی که سرنوشت محتومم را دریابم. آینه ها می شکنم. می خواهم از هر آن چه که قرار است بشوم بگریزم. فرار کنم از پیشانی نوشتم. و… می توانم؟

یک امید دارم. امید برای غریب ماندن. برای رهگذر شدن. برای همیشه در حال عبور بودن. برای محمد نوشتم: “مهم نیست شاعر و هنرمند غریب باشند. زیرا تقدیر متفکر، در غربت به سر بردن است. -رضا داوری اردکانی-” و ادامه دادم: “انا الغریب، ایها الغریب” و امیدوارم به این جمله ی آخر. امیدوار… که غربت بهتر است از…

* کرئون خطاب به آنتیگون- «آنتیگون»- ژان آنوی- ترجمه ی احمد پرهیزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search