خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 23: بگذار کمی آرام بگیرم

نمی دانم این حس راحتی و آسایش را چطور توصیف کنم. واژه ها و تشبیه هایی برای فهماندنش در ذهن دارم. مثلن حس راحتیِ پس از یک زایمان سخت. یا شاید حس آرامش پس از یک عمل به شدت شهوت آمیز. اما بی پشتوانه‌ی تجربه که نمی توان تشبیه کرد. (البته که می توان! اما این کار، بیش از آن که باید، ریاکارانه است. گرچه خود نوشتن و منتشر کردن نوشته و امید داشتن به نظر دیگران بر نوشته، کاری ریاکارانه است؛ اما بگذار اگر به ناچار و بر اثر احساساتِ نه چندان معقول خود، ریا می کنیم، لااقل زندگی مان بیش از این حد تزویرآلود نشود. اگر گناه می کنیم لااقل بتوانیم دلمان را خوش کنیم که: “گناهان کوچکی است، من هرگز دست به گناهان بزرگ نخواهم زد!”) 

آن چه می توانم با آن، حس راحتی و آرامشم را شرح دهم شاید این گونه باشد: پس از یک فشار سخت و طاقت فرسا، به یکباره از پس کاری که می خواهی انجام دهی بر می آیی. و یکباره از همه ی فشارهای جسمی خلاص می شوی، از همه رویاهای کابوس واری که همزمان با این فشار، سراغت می آمده اند خلاص می شوی، و حالا آسوده و راحت نفس می کشی. بی اختیار لبخندی بر چهره ات می نشیند. پلک هایت به نرم ترین شکل ممکن فرود می آیند. دیگر خبری از گردش آن درد عجیب در تنت نیست. (البته می دانی که در کمین است و به زودی سراغت خواهد آمد. اما مهم اکنون است که آن درد نیست) دست ها و پاهایت دیگر سرگردان نیستند. یله و رها. بی هیچ مزاحمتی برای هم. و این ها همه مثل رها شدن در خلسه ای امیدوار کننده است. مثل دراز کشیدن در میان گل های لطیفی که هیچ خاری ندارند در حالی که آفتابی ملایم به همراه نسیمی خنک کننده تنت را نوازش می دهند.

این حس را بعد از آنی پیدا کردم که می خواستم حال و روزم را در میان کلمات جا بدهم. و بعد از آنی که -حداقل به زعم خودم- موفق به این کار شدم. حال و روزی که در میان این کلمات است، چندان حال و روز خوشی نیست اما همین که توانسته ام در واژه ها اسیرشان کنم، به من امید می دهد. و آن کلمه ها این چنین اند:

«پرسیدی زندگی سگی یعنی چی. خب بذار برات بگم. زندگی سگی یعنی غلت زدن تو خیالی که نه اون قدر عمیقه که بتونی توش غرق شی نه اون قدر سطحی که بتونی ازش بیرون بیای. و این همون چیزیه که الان گرفتارشم.»

پی نوشت: این روزها عجیب دوست دارم روحم را عریان کنم. نه لزومن در برابر دیگران. یا حداقل در ابتدا. اول برای خودم. بی تعارف زندگی کردن با خود از نعمت هایی است که حس می کنم مدت هاست از خود دریغش کرده ام. و این روزها عجیب دل تنگ کسانی هستم که بی غل و غش زندگی می کنند. حتا اگر از من متنفر باشند اما در تنفر خود، صادقند. (گرچه کسانی را که برای خوش کردن دل دیگران، در عین ناامیدی به آن ها امید می دهند و خنده بر لبان دیگران می آورند بی آن که خود شاد باشند و عشق را در دل ها زنده می کنند بی آن که خود عاشق باشند و در راه گفتن از خوبی دیگران مبالغه می کنند، گرچه این کسان را بیش تر دوست دارم. آن ها نیز آدم های بی غل و غشی هستند. و خوبی شان این است که فهمیده اند این صافی و سادگی نباید به رنگ ریا و دروغ، نجس شود. بگذار دیگران گمان کنند خوشی زیر دلت زده است و ندانند که هزاران غم داری! چه باک؟ اگر این گونه دل کسانی شاد می شود، اگر این گونه کسانی امیدوار می شوند… پس بگذار هر طور دوست دارند بیندیشند.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search