خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 20: بهش گفتم آن قدر این جا می مانم تا بیایی

استیفن کینگ می گوید: «نوشتن زندگی نیست اما می تواند انسان را به زندگی برگرداند.» و من نیاز دارم که به زندگی برگردم.

***

خونه شون تو کوچه ی روبروی کوچه ی ما بود. در واقع یه کوچه بود که یه کوچه ی دیگه از هم جداشون می کرد. اسم کوچه «مسلم» بود اما همه ی ما می دونستیم که این کوچه ی ماست و اون کوچه ی اوناست. یادم نیست چندمین خونه از سمت چپ کوچه می شد. فقط یادمه که رنگ درشون قرمز بود. یعنی رنگ نداشت ضد زنگ زده بودند و دیگه روشو رنگ نکرده بودند. اون وقتا همه ی خونه ها یا درشون سفید بود یا زرد. یه بار نزدیکای ظهر با حمید رفتیم تو کوچه برای بازی. هیشکی تو کوچه نبود. برای همین قدم زنون رفتیم سمت کوچه ی اونا. اول داداشش رو دیدم. داشت با توپ و دیوار خونه شون پاس کاری می کرد. بعدش روشو کرد سمت ما و گفت: میاید بازی؟ گفتیم سه نفری؟ گفت: آره. من خیلی قوی ام. شما دو تا من تک! همون وقت بود که اون از خونه شون اومد بیرون و من برای اولین بار دیدمش. تا فهمید می خوایم فوتبال بازی کنیم گفت: منم بازی! داداشش گفت: نخیر! دخترا که فوتبال نمی کنن. بعد گفت: خب پس من داور. باز داداشش غرغر کرد. اما من گفتم: بذار خب داور باشه. اشکالی نداره. فک کنم یکی دو سالی از داداشش بزرگ تر بود. انصافن بازی داداشه خوب بود. اما اون همه اش به نفع ما می گرفت. داداشه هی اعصابش خورد می شد و من و حمید هی می خندیدیم. نامرد خیلی شیطون بود. هی می خندید و می گفت من به نفع هیشکی نمی گرفتم. ما هم می گفتیم: خواهر خودته! اگه هم به نفع کسی بگیره به نفع تو می گیره. هرچی فک می کنم اسمش یادم نمیاد. نسترن، یا نرگس، یا یه همچین چیزی.

***

تا ساعت هشت می ماندند توی مدرسه. فقط همان دو نفر پای ثابت استفاده از سالن مطالعه ی مدرسه بودند. خانه ی محمود همان جا بود و بعد درس سریع می رفت خانه شان. امیر اما تازه باید می رفت سراغ آخرین اتوبوس خط و یک ساعت بعد به خانه می رسید. حقیقت این بود که محمود و امیر چندان با هم رفیق نبودند. حتا از چند نظر خیلی بین آن ها تفاوت بود. درس امیر نسبت به محمود بهتر بود، بیش تر پیش معلم ها عزیز بود و بیش تر مذهبی بود. محمود معمولن بیش تر به تیپش می رسید، شیرین زبان بود اما به خاطر قد کوتاهش بچه ها زیاد تحویلش نمی گرفتند و فقط یک دوست صمیمی داشت که آن هم احمد بود. اما ماندن تا آن ساعت در مدرسه الفتی بین امیر و محمود به وجود آورده بود که برای هر دو عجیب بود. در ساعت های استراحت بین درس با هم گپ می زدند و از دل این گپ ها بود که کم کم با هم صمیمی و رفیق شدند. همان جا بود که محمود به امیر گفت که بعضی بچه ها بعد از مدرسه به سر و وضع خودشان می رسند و می روند دم دبیرستان دخترانه و «دختر بلند می کنند.» محمود می گفت سر همین قضیه است که مدیر دبیرستان «بانو امین» نیم ساعت زودتر زنگ مدرسه اش را می زند. 

امیر گرچه در سرش این خیال بود که برود دم آن دبیرستان و با دختری گرم بگیرد اما خودش هم می دانست که هیچ وقت این کار را نخواهد کرد. وقتی خوب نگاه می کرد تفاوت های زیادتری بین خودش و محمود می دید. محمود موبایل داشت و او هیچ وقت به فکر داشتن موبایل هم نیفتاده بود. محمود اگر سراغ دخترها نمی رفت به خاطر درس بود. تازه یک تفاوت بزرگ تر این بود که بچه ها محمود را به اسم کوچک صدا می زدند و او را به فامیل. هیچ وقت نتوانسته بود کشف کند که چه می شود که کسی با اسم کوچکش معروف می شود و کسی با فامیل. فکر کرده بود شاید به خاطر خاص بودن اسم باشد. مثل هاشم. اما محمود اسم خاصی نبود. از آن طرف فکر کرده بود به خاطر گرم گرفتن آن فرد با بقیه باشد. اما هاشم چه؟ او همیشه با همه -گرچه تقریبن صمیمانه اما- رسمی برخورد می کرد و همه می دانستند که مورد علاقه ی همه ی معلم ها و به خصوص مدیر مدرسه است.

یک روز هم محمود به او گفت که دختری را دیده و ازش خوشش آمده است. یک بار هم توی همان زنگ های تفریح بعد مدرسه از مدرسه بیرون زدند و اتفاقی از کنار دختر رد شدند و محمود یواشکی او را به امیر نشان داد. چند شب بعد وقتی امیر ساعت هشت و نیم سوار اتوبوس شد و منتظر ماند تا اتوبوس راه بیفتد چشمش از پنجره به «میراحمدی» افتاد که داشت با همان دختر راه می رفت. یک لحظه جا خورد.

***

پسرها هیچ وقت قاطی خاله بازی دخترا نمی شدن. من هم همین طور. هیچ وقت به جز وقتایی که اون مامان بود. دخترا دنبال یه پسر می گشتند که بابا بشه و تکیه بده به دیوار و چایی بخواد. من سریع داوطلب می شدم و با جذبه تکیه می دادم به دیوار. اون قدر این کارو با اعتماد به نفس می کردم که پسرا مسخره ام نمی کردند. راستش فک می کنم تنها کاری بود که می تونستم با اعتماد به نفس انجامش بدم. از وقتی باهاش آشنا شدم دیگه با ضمانت من میومد تو کوچه و با ما بازی می کرد. تو کوچه ی خودشون بیش تر پسرای بزرگ بودند و همه اش فوتبال بازی می کردند و فحش می دادن. اما تو کوچه ی ما هم می شد لی لی بازی کرد هم رابط. من رابطو خیلی دوس داشتم و همه اش سعی می کردم تو تیم حریفش باشم تا بتونم بین خط ها وایسم و وقتی می خواد رد بشه بزنم بهش و اون یه جیغ ریز بکشه و بگه: من سوختم! بچه ها معمولن جرزنی می کردند و قبول نمی کردن که سوختند. اما اون فقط واسه بازی میومد. واسه این که کیف کنه و اصلن براش مهم نبود که می بازه یا می بره. 

یه روزم یادمه ظهری بودم. کسی خونه مون نبود. نیم ساعت مونده بود به اومدن سرویسم. از خونه اومدم بیرون و درو بستم. تازه یادم اومد که دمپایی پوشیدم. نمی شد کاری کرد. رفتم در خونه شون. اون هم ظهری بود. هیچ کفشی که به پای من بخوره تو خونه شون نداشتن. یه کفش کهنه تو انباری شون پیدا کرد که حسابی زهوارش در رفته بود. گفتم اشکالی نداره. سریع پوشیدمشون و رفتم مدرسه. بچه ها از تو سرویس رفتنی تا آخری که از مدرسه زدم بیرون مسخره ام می کردن. اما من هیچی نگفتم. رفتم خونه. خواهرم درو باز کرد. داشت می خندید. کفشام تو خونه بود و قصه رو فهمیده بودند. بعد از ظهر رفتم کفشا رو بهش دادم و ماجرای مدرسه و مسخره کردن بچه ها رو براش تعریف کردم. گفت: آخی! خیلی ناراحت شده بود. گفتم الانه که گریه اش بگیره. خندیدم و گفتم: ولش کن بابا. میای بریم تو کوچه بازی؟ گفت: نه. الان دیگه داره هوا تاریک می شه. خیلی خوشحال بودم. از این که برام ناراحت شده بود.

***

آن بازی را مدیر دبیرستان راه انداخته بود. خیلی دوست داشت شورای مدرسه کاری بکند. قرار شد هر دو هفته یک روز اداره ی دبیرستان بر عهده ی شورای مدرسه باشد. هاشم رئیس شورا بود و امیر هم چون در ائتلاف سه نفره ای که با هاشم و محمدرضا راه انداخته بودند شرکت داشت رای آورده بود و با این دو نفر در شورا بود. شورای پنج نفره باید مدیر و ناظم و معاون و مشاور و آبدارچی را از بین خودش معرفی می کرد و یک روز دبیرستان را اداره می کرد. هفته ی اول امیر معاون شد. معاون کار خاصی نداشت و فقط باید در مدرسه می پلکید! دفعه ی بعد او مدیر شد. هاشم دفعه ی اول مدیر بود و سر صف، سخنرانی کوتاه و غرایی برای بچه ها کرد. دفعه ی دوم هم با این که امیر مدیر بود اما باز هم هاشمِ ناظم سخنرانی کرد. بچه ها همه می دانستند که باز هم هاشم همه کاره است و کار امیر تشریفاتی است. مصطفا که بچه ی قوی هیکلی بود در یکی از زنگ های تفریح امیر را بغل کرده بود و گفته بود: بچه ها ببینید! من مدیرو بلند کردم! مدیر دبیرستان تا مدت ها وقتی در شورای مدرسه شرکت می کرد، از عطوفت بین بچه ها یاد می کرد و کار مصطفا را مثال می زد. البته حرف مصطفا را نشنیده و فقط از دور حرکتش را دیده بود.

دفعه ی سوم بود که امیر ناظم شد. یک خط کش دستش گرفته بود و با اخم بین بچه ها راه می رفت. وقتی از کنار سال سومی ها رد می شد می گفتند: نزنی ما رو! بچه های پیش دانشگاهی برایش بادی گارد درست کرده بودند و با او بین بچه ها می رفتند و دق دلی خودشان را سر بچه های سال پایینی خالی می کردند. آن اتفاق زنگ آخر افتاد.

زنگ آخر دبیر زبان خبر داد که یکی از بچه های کلاس «چهارم ب» غایب است. محمدرضا معاون بود و این موضوع را به گوش امیر رساند. حالا امیر باید تصمیم می گرفت که چه کند. همان وقت تلفن زنگ زد و دختری از آن سوی خط گفت خواهر «میراحمدی» دانش آموز غایب است و مادرش حالش بد شده و برادرش برای همین به خانه آمده است. امیر صدای دختر را شناخت. مطمئن بود این همان دختری است که آن روز کنار میراحمدی راه می رفته و می خندیده. حالا داشت صدای خنده ی دختر را بر حرف زدنش تطبیق می داد. اما مطمئن بود که خودش است. لبخند موذیانه ای زد و تلفن را روی بلندگو گذاشت. پرسید: «گفتید از کجا زنگ می زنید؟» دختر با بی تابی گفت: «از خونه. گفتم که شاهین اومده خونه.» صدای عبور ماشین ها شنیده می شد. محمدرضا لبخند زد و در همان حال لب پایینیش را گاز گرفت. امیر خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد.

***

صف تاکسی شلوغ بود. هنوز ماشین نیومده بود و اگه قرار بود یه ماشین بیاد که فوقش چهار نفر توش جا می شدند، به این زودی ها نوبت من نمی رسید. یه دفعه یه ون اومد و همه تند تند سوار شدند. فقط یه جای خالی دیگه داشت. داشتم می رفتم جلو. فقط یه دختر جوون پشت سر من بود. داشت با موبایل حرف می زد: «آره نسرین جون. چند دیقه ی دیگه می رسم بهت» همین جور داشت سوار ون می شد و اصلن حواسش به من نبود که جلوتر از اون بودم. گفتم بذار سوار شه، تو این شهر لامصب نباید یه ذره مردونگی پیدا بشه؟ اما بعدش یه دفعه برگشت. همون جور که موبایل دستش بود اون یکی دستشو گذاشت رو سینه اش و با حالت عذرخواهی به من نگاه کرد. بهش لبخند زدم و سوار ون شدم. گفتم اگه الان بگم شما سوار شید فک می کنه دلم به حالش سوخته و سوار نمی شه و آخرش من باید سوار ون بشم و جلوی اون همه آدم که سوار شدند سنگ رو یخ می شم. فقط یه چیزی رو همون وقت یادم اومد. اسمش نسرین بود. آره. همین بود.

رو صندلی آخر ون چند تا دختر نشسته بودند و هی سر و صدا می کردند. یکی شون داشت از «مامان مهران» تعریف می کرد و یکی دیگه شون داشت بهش فحش می داد. من داشتم واسه خودم کتاب می خوندم و به نسرین فک می کردم. حتا قیافه اش هم یادم نبود. فقط هی تو ذهنم وول می خورد که موهاشو چتری می زد. هیچ وقت سر باز ندیده بودمش اما نمی دونم چرا اون وقت این جوری فک می کردم. به خودم می گفتم لابد الان دیگه ازدواج کرده. شایدم داره درس می خونه. الان باید سال دوم دانشگاهش باشه. اگه مشکلی براش پیش نیومده باشه. فک کردم آخرین بار کی دیدمش؟ احتمالن همون پنجم دبستان بود که از اون محله رفتیم. یادم نمیاد بعدش بازم دیده باشمش. 

بعد صندلی جلوی ون خالی شد و من رفتم اون جا نشستم. جلو تاریک بود و من کتابمو جلوم باز کردم. راننده چراغو روشن کرد. نمی دونم به خاطر من بود یا نه. اما خیلی از کارش خوشم اومد. برای همین وقتی می خواستم پیاده بشم نهایت احترامو بهش گذاشتم: «هر جا راحتید پیاده می شم… خدمت شما… خیلی ممنون… خسته نباشید.»

به خونه که رسیدم رفتم سر یخچال و یه لیوان شیر واسه خودم ریختم.همین جوری بی تفاوت از مامان پرسیدم: «راستی از نسرین خبر نداری؟ همون دختره که تو کوچه مون بود؟» مامان چشاش برق زد. گفت: «همون که تو کوچه روبرویی مون بود؟ چرا. داره درس می خونه. دانشگاه شیراز. می خوای برات برم خواستگاریش؟»

***

– به هر حال تو ناظمی و باید تصمیم بگیری. اما اگه من به جای تو بودم سریع به خونواده اش خبر می دادم. حوصله ی دردسر داری؟

– نه محمدرضا. من می دونم دارم چی کار می کنم. اصلن تو هیچی از این قضیه نمی دونی. غیبت میراحمدی مجازه.

محمدرضا شانه بالا انداخت: «خود دانی. من هیچی نشنیدم.»

فردا، بعد این که زنگ آخر خورد امیر بیرون مدرسه جلوی میراحمدی را گرفت. میراحمدی گفت: «چیه حاجی؟ من نمیام مسجدا! برو یکی دیگه رو هدایت کن.» گفت: «من دیروز ناظم بودم.» 

– خب چی کار کنم؟ حالا می خوای با چوب بزنیم؟

– نه! فقط می خوام بگم تو سومی هستی و هنوز خیلی برات زوده که سر پیش دانشگاهیا رو شیره بمالی.

میراحمدی فقط نگاهش کرد. 

– ببین! خیلی ساده اس. دیگه سراغ دختره نمی ری و به جاش منم از ماجرای دیروز هیچی به کسی نمی گم. بالاخره با این همه قر و فری که میای، حتمن می تونی یه دختر دیگه رو بلند کنی!

میراحمدی چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد پوزخندی زد و گفت: تو هم مث ما بی ادب شدی حاجی! باشه بابا. ولمون کن.

***

همسایه ی دیوار به دیوار ما یه پیرمرد خیلی نازنین بود. ریشای بلند سفید داشت و قدشم بلند بود. سیبیلاش بگی نگی زرد بودند. وقتی ما تو کوچه بازی می کردیم بعضی وقتا می دیدیمش که یه کلاه نظامی سرشه و میاد بیرون و خیلی خوشگل به ما لبخند می زنه. چند دیقه بعد هم یه پلاستیک میوه یا یه سطل ماست و نون گرفته بود و سرشو زیر انداخته بود و برمی گشت تو خونه اش. 

پیرمرده یه پسر یا نوه ی جوون هم داشت. نمی دونم چه نسبتی باهاش داشت. اما تقریبن یه ماه یه بار پیداش می شد. مث این که خارج زندگی می کرد و بعضی وقتا میومد به باباش -یا بابابزرگش- سر بزنه. یه بارم اومد تو کوچه و علی هی بهش اصرار کرد که بیاد باهامون فوتبال و اومد. علی پاهای محکمی داشت. وسط بازی یه جوری زد تو پای پسره که دادش رفت بالا. اینا که خارج می رن دادشون هم با کلاسه! نشست رو جدول کنار کوچه و پاشو یه کم مالید و گفت: «شماها خیلی بد بازی می کنید.» بعد چند دیقه هم سر شوخی رو باهاش باز کردیم و اونم خندید و رفت تو خونه.

یه روز که از مدرسه بر می گشتم -صبحی بودم- دیدم همه در خونه ی پیرمرده جمع شدند. در خونه اش باز بود. دیدم سپهر اون طرفا تاب می خوره. صداش زدم و گفتم برو یه سر و گوشی آب بده ببین چه خبره. رفت و برگشت و گفت: «پیرمرده افتاده بود رو زمین. آقای رضایی سرشو بالا گرفته بود و یه آینه دم دهنش گذاشته بود. چشای پیرمرده نصفه باز بود.» فهمیدم کارش تموم شده.

بعدش که رفتم واسه بازی اونو دیدم. دویدم طرفش که ماجرای پیرمرده رو بگم. تا رسیدم و سلام کردم، گفت: «فهمیدی اون پیرمرده همسایه تون مرده؟» گفتم: «آره بابا. خودم اون جا بودم وقتی همه رفته بودند بالا سرش.» خیلی قیافه اش جدی بود. گفت: «میای دم خونه ی ما؟» رفتیم. یه زیرانداز آورد و انداخت کنار دیوار خونه شون. فهمیدم می خواد بساط خاله بازی رو راه بندازه. چند تا از دخترا هم اومدن. دو تا از پسرا هم اومده بودن. رفت از تو خونه شون چایی واقعی آورد و تو فنجون پلاستیکیا برامون ریخت. همه نشسته بودند مث یه مجلس عزا و تکیه داده بودند به دیوار. منم مث خانا نشستم و چاییمو هورت کشیدم. بعد گفتم «الفاتحه» و پا شدم. همه صلوات فرستادند. دیدم کار دیگه ای ندارم. این بود که دوباره نشستم.

بعد که بچه های دیگه رفتند و خلوت شد و فقط من و اون موندیم بهم گفت: «ما هم یه روز می میریما!» گفتم: «آره خب. معلومه بابا. اما اون مال پیریمونه.» گفت: «شاید منم پیر که شدم مث این پیرمرده تنها بشم و نوه ام هر ماه به دیدنم بیاد. بعد ممکنه همین جوری بمیرم. یعنی یه روز که نوه ام نیست.» گفتم: «نه بابا. من که تنهات نمی ذارم.» همین جوری از دهنم پرید. سریع جمع و جورش کردم: «ولش کن بابا. حالا کو تا پیری؟» گفت: «قول می دی؟» معذب شده بودم. بلند شدم دمپایی هامو پا کردم و گفتم: «آره بابا. قول می دم. اصن بیا بچه ها رو جمع کنیم بریم رابط.» یه لبخند خیلی خوشگلی زد و گفت: «باشه بریم.»

مسلمن در نوشتن این متن، از «سال های سگی»ِ ماریو بارگاس یوسا تقلید فراوان کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search