خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 19: در تحسین و مذمت آگاهی

همیشه زنجیره ای از اتفاقات پشت سر هم رخ می دهند. اتفاقاتی که همه به هم مربوطند و اگر خوب نگاه کنی می بینی که یک رابطه ی علت و معلولی ظریف (و بعضی وقت ها هم البته زمخت) بین همه ی این اتفاق ها وجود دارند. ما چون خودمان بخشی از این زنجیره ایم یا این که خیلی خودمان را جدا از آن حس می کنیم، معمولن کاری به این زنجیره نداریم. شاید بهتر بود می گفتم: من. چرا که امروز واقعن شک کرده ام که آیا کس دیگری هم هست که مثل من کاری به کار این زنجیره نداشته باشد؟ شاید بهتر بود بگویم: «کس دیگری هم بوده» چون امروز من هم به بخشی از این زنجیره آگاهی پیدا کرده ام و حالا دیگر آن حس بی خیالی گذشته را که نسبت به هر آن چه در آن رخ می دهد داشتم، از دست داده ام.

شاید بشود اسمش را گذاشت یک جور «خدایی». نگاه از بالا به آدم ها. آگاهی به انسان قدرت می دهد. یعنی همین که حس کنی داری مثل یک انسان بزرگ از بالا به آدم هایی نگاه می کنی که مثل یک ماکت برای تو کوچکند و تو می توانی گذشته و حال و آینده شان را ببینی، احساس قوی بودن می کنی. حتا اگر نتوانی هیچ تغییری در زندگی آن ها بدهی. همین که بفهمی چیزی می دانی که دیگران نمی دانند، یعنی قدرت. اما قدرت همراه خود شهوت زیاده خواهی می آورد. و این تازه اول ماجراست.

اول کار فقط آگاهی است. تو از این آگاهی لذت می بری. با غرور می خندی و به ماکتت نگاه می کنی. اما هر چه می گذرد بیش تر حس می کنی که باید یک جوری از آگاهی خوداستفاده کنی. مخصوصن وقتی ببینی آن آدم های کوچک توی ماکتت با خشم و حسد و شیطنت به بالا به تو نگاه می کنند. انگار که فهمیده اند تو همه چیزشان را می بینی و همیشه زیر نظر تو هستند. آن وقت است که سعی می کنند چیزهایی را از تو پنهان کنند. یعنی حتا اگر نتوانند رفتارشان را، روابط شان را، داشته های ملموس شان را و هر چیزشان را که تو می بینی مخفی کنند، یک جوری سعی می کنند دنیایی شخصی برای خود بسازند. فکرهایی می کنند و بعد بلند بلند می خندند. خنده پلیدترین رفتار بشری است وقتی دلیلش را ندانی. بلند بلند می خندند و به تو که الان کنجکاو شده ای نگاه می کنند. نگاه می کنند و لذت می برند از این که توانسته اند چیزی را از تو پنهان کنند. تو می فهمی که آگاهی ات بر همه چیز احاطه ندارد.

آن وقت است که از نقش یک ناظر بیرون می آیی. دست دراز می کنی و یقه ی آن آدم های کوچک توی ماکتت را می گیری. دیگر آگاهی صرف فایده ندارد. باید در آن زنجیره دخالت کنی. باید بفهمی در افکار این انسان ها چه می گذرد. باید از اول تاریخ تا آخر آن را بدانی. باید جزء جزء احساسات این آدمک ها را بفهمی. یقه ی آن ها را می گیری و تکان شان می دهی. به حرف نمی آیند. فقط خنده ی تحقیرآمیزی به تو می کنند. حالا وقتش رسیده که از سلاحت استفاده کنی. از آگاهی ات. دانسته هایت را به رخ شان می کشی. می گویی که گذشته و حال و آینده شان در دست توست. می گویی که کافی ست زبان باز کنی تا زندگی آن ها را به هم بزنی. کافی ست گذشته ی آن ها را برای آدم هایی که در حال شان هستند افشا کنی. کافی ست آینده شان را نشان خودشان بدهی. آدمک ها اول جا می خورند. کمی می ترسند. اما بعد با تعجب به تو نگاه می کنند. معنی نگاه شان را نمی فهمی. آن ها در برابر داد و فریاد تو سکوت کرده اند و باز هم تحقیر آمیز به تو لبخند می زنند. نمی فهمی چه شده. عصبانی می شوی. آن آدمک ها چطور به خود اجازه می دهند در مقابل تو این طور رفتار کنند؟ سعی می کنی بزنی شان. اما هر لحظه حس می کنی ضعیف و ضعیف تر می شوی. حالا می فهمی چه شده است.

گویی در آن ماکت کوچک، ماده ای جادویی بوده است که اگر به آن دست بزنی کوچک می شوی. دیر فهمیده ای. تو کوچک شده ای. درست اندازه ی آن آدمک ها. نه! آدم ها. تو تحقیر شده ای. آدم ها تو را پس می زنند. دیگر آگاهی ات به کار نمی آید. نمی توانم حکم کلی بدهم، اما می توانم بگویم حقارت گاهی نتیجه ی مستقیم قدرت است. قدرت حقارت می آورد اگر زیاده بخواهی اش. 

برگردم به عقب. باید بفهمم کجای راه را اشتباه آمده ام. شاید جایی که می خواستم از همه چیز اگاه شوم. اما نه. این نتیجه ی طبیعی راهی بود که من آمده بودم. وقتی آگاه بودم، وقتی قدرت داشتم، وقتی از قدرتم لذت می بردم… طبیعی است که بخواهم بیش تر بدانم، قوی تر شوم و بیش تر لذت ببرم. لذت مثل یک «باغ چاه» زیباست. یک چاه که با رنگ های زیبا رنگ آمیزی شده، گل ها و گیاهان هوش ربا، عطرهای دل انگیز، صداهای آرامش بخش، لطافت بی نظیر، خوردنی ها و نوشیدنی های خوش مزه، همه و همه در ورودی چاه هستند. تو لذت می بری از این باغ چاه. اما هی دلت می خواهد بیش تر از این همه خوبی و زیبایی بهره ببری. پس به دل چاه فرو می روی. هر چه بیش تر می روی زیبایی ها بیش تر می شوند. تو هی پایین تر می روی تا به عمق زیبایی، به عمق لذت برسی. اما نمی فهمی که لحظه به لحظه لجن بیش تر اطراف تو را فرا می گیرد. تو داری توی یک چاه پر از لجن غرق می شوی و خودت نمی فهمی.

جایی که اشتباه آمده ام این جا نیست. آگاهی معمولن ناخودآگاه است. تو می فهمی بی آن که بخواهی بفهمی. اشتباه آن جا هم نبوده که با این آگاهی قدرت پیدا کرده ام. اشتباه مربوط به آن جاس بود که قدرت خود را پنهان نکردم. واقعیت این است که آدم ها دوست دارند دیگران از زندگی شان آگاه باشند. اما هیچ دوست ندارند که این آگاهی به رخ شان کشیده شود. دوست دارند تو بدانی در گذشته شان چه بوده، اما هیچ دوست ندارند که به آن ها بگویی که می دانی. پس باید دانست و بی خیال بود. باید دانست و خود را به ندانستن زد. فهمید و خود را به نفهمی زد. این جوری هم تو لذت می بری، هم آن آدم ها. اما نباید لذت تان را به اشتراک بگذارید. یک جور لذت پنهان. باید محدوده ای به وسعت قلبت و اندیشه ات برای لذت هایت بسازی. همه می دانند که تو می دانی. اما تو نباید به کسی نشان دهی آگاهی ات را. این جوری همه کم کم می توانند خود را فریب بدهند و فکر کنند که تو چیزی نمی دانی. مهم نیست. نگران نباش! آدم ها فریب دادن خود را دوست دارند. گاهی اصلن فکر می کنم هیچ چیز برای انسان ها شیرین تر از فریب دادن خودشان نیست! پس نگران نباش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search