خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 17: ننگتان باد

– تو چطور در این هوا نفس می کشی؟

– من عادت کرده ام. تو هم باید عادت کنی. ببین! من سعی نمی کنم آدم خوبی باشم. فقط سعی می کنم زیاد عوضی نباشم.

– من اما هر چه هستم برای خودم هستم. عوضی هستم اما برای خودم.

امروز جشن کتاب سوزان داریم. هرچه کتاب عاشقانه است بیاورید. آتش را شعله ور کنید. گلستانی در کار نیست! آتش همه را خواهد سوزاند. آتش همه مان را خواهد سوزاند!

– اما بعضی از این کتاب ها… صداقت در آن ها موج می زند.

– این دنیا به صداقت نیازی ندارد. این دنیا فقط به آتش نیاز دارد. فقط آتش این دنیا را آرام می کند. بسوزانید هرچه را که صادقانه تر است. بسوزانید هرچه را که عاشقانه تر است.

آسد مرتضا! امروز فهمیدم قضیه ی سوزوندن نوشته هاتو. حاجی! سید! عزیز! من می خوام تو رکابت باشم. 

– آدم هرچه کم تر بداند بهتر است! من نمی خواهم هیچ چیز بدانم.

– هرچه گفتم، راست بود.

– دوست دارم یک دروغگو باشی. من از دروغ بدم می آید. اما خواهش می کنم، خواهش می کنم بگو که هرچه گفته ای دروغ بوده است. بگو! به پایت می افتم. بگو. تو را خواهم بخشید.

– هرچه گفتم، راست بود.

ناگهان عبور کامیون ها. بوق هایشان. عجله شان برای عبور از خط قرمز. زنی انگار می خواهد از میان خیابان بگذرد. زنی نیست. مردی هوس ناک برای زنی دست تکان می دهد. زن رو بر می گرداند. نگاهش می کنم. لبخند می زند.

سر و صدا کنید ماشین های سنگین عزیز! رانندگان بامرام جاده ها. این شهر نکبت بار را از صدای بوق خود پر کنید. نفرین به این شهر. دلم برای مرام خشن جاده ها تنگ شده است. این شهر را ویران کنید “سالاران جاده”.

دوباره بازی ذهنم. این بار با “بانک تجارت”. واژه ها چه معنایی می دهند؟ جای “جیم”، حرف های دیگر می گذارم. تخارت، تدارت، تسارت، تکارت، تقارت، تیارت… واژه های این شهر تهی از معنایند. نفرین به واژه های این شهر.

– واقعیت همین است. باید قبول کنی.

نگاهش می کنم: اجازه می دهی باور نکنم؟

– دنیا همین است. برای من دیگر عادی شده است. برای تو هم عادی می شود. 

خاطره ای در ذهن دارم. خاطره ای که می دانم از جنس نفرت است، اما هرچه فکر می کنم به یادش نمی آورم. فقط دلم بیش تر خراشیده می شود.

پی نوشت 1: این وبلاگ تا به امروز، یادداشتی به این حد پُر و خالی نداشته است. از مخاطب خاص، از مخاطب عام، از نفرت، از احساس، از شرف، از بی شرفی. از هر چه که فکرش را بکنی. از تهی سرشار.

پی نوشت 2: خدایی هست. مطمئنم. اگر نبود، پس چطور من هنوز سرپا هستم؟ چطور من هنوز نمرده ام؟

بعد از نوشت: یکی از دوستان خوب تذکری داد: “یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم”. نمی دانم! خدا کند همین باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search