خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 15: بقیه اش را بسپار دست خدا

این که حضرت حافظ بهت بگوید: گرچه وصالش نه به کوشش دهند/ هر قَدَر ای دل که توانی بکوش، آرامش بخش است. این که به یک باره به گوشت برسد: «ایاک نعبد و ایاک نستعین» آرامش بخش است. این که از خدایی بشنوی که بر همه ی احوالت ناظر است و حتا از خیالت هم آگاه است، آرامش بخش است. 

همه ی این ها یعنی راست می گویی! “توکلت علی الله”. خب حقیقتش برای من سخت است که با تمام وجود باور کنم که خدا آگاه تر از خودم به احوالم است. یعنی حتا با این که می دانم و مطمئن هستم که این گونه است، اما باز هم سخت است عمل طبق این راه. با این که به چشم خود دیده ام که به خواسته هایم نمی شود اعتماد کرد باز هم… . چیزی خواسته ام گاهی و گفته ام هیچ گاه بهتر از آن در دنیا نیست! امروز از آن همه اعتماد به خودم، شرمگینم! امروز که فهمیده ام بهتر از آن هم بوده است در دنیا.

اما حالا دارم سعی می کنم باور کنم اعتقاداتم را! باور کنم که از رگ گردن به من نزدیک تر است و هر چه بخواهد، همان می شود. دارم سعی می کنم به خودش تکیه کنم و همه چیز را بسپارم به خودش. از او بخواهم دل خواهم را. بخواهم که مرا به دل خواهم برساند. اما هر چه خودش صلاح می داند.

حکایت من حکایت غریبی نیست. حکایت بچه ی کوچکی است که از پدرش چیزی می خواهد و بر این خواستن پافشاری می کند. در دنیای کوچک بچه، این که بهتر از خواستنی او، چیزی باشد، معنا ندارد. اما پدر خیلی چیزها را می شناسد! چیزهایی که شاید در ابتدا، دل خواه بچه نباشند یا بچه اصلن نشناسد آن ها را. اما پدر می داند که آن چیز برای بچه بهتر است.

من همان کودکم که از پدرش چیزی می خواهد. من همان کودکم که بر خواستنش پا می فشارد. من همان کودکم که چیزی جز خواسته ام برایم متصور نیست. من همان کودکم که به بزرگی پدر اعتقاد دارم. من همان کودکم که با این که برایم خیلی سخت است، اما دل به بزرگی پدر سپرده ام. و خدا مهربان تر از هر پدری است. 

بیش تر اگر بگویم از مهربانی اش، می ترسم! می ترسم قلبم از سینه کنده شود بس که او خوب است.

“خدایا نمى‏دانم تا کى باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده‏اى. عشقى پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مى‏دادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد… در دنیا، به چیزهاى کوچکى خوشحال مى‏شوم که ارزشى ندارند و از چیزهایى رنج مى‏برم که بى‏اساسند. این خوشحالى‏ها و ناراحتى‏ها دلیل کم‏ظرفیتى من است.

ولى اى خداى بزرگ، در همین مرحله‏اى که هستم احساس مى‏کنم که تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مى‏دهى، آیات مقدس خود را به من مى‏نمایى و مرا عبرت مى‏دهى! چه‏بسا که در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا کمک کردى. چیزهایى محال و ممتنع را جنبه امکان دادى و چه بسا مواقع که به چیزى ایمان و اطمینان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم کردى و به من نمودى که اراده و مشیت هر چیز به دست توست. فعالیت مى‏کنیم، پایین و بالا مى‏رویم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.” (از یادداشت های شهید چمران در آمریکا- کتاب “خدا بود و دیگر هیچ نبود“)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search