خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 11: ساعت دو و ده دقیقه

ساعتی نصب است روی دیوار کافه. ساعت 2 و 10 دقیقه را نشان می دهد و عقربه ی ثانیه شمارش هم حرکت می کند. برای همین اول کار نمی فهمم که عقربه های ساعت شمار و دقیقه شمار ایستاده اند. نگاهم می رود روی عکس های کنار ساعت. عکس های سیاه و سفیدی است از موقعیت های مختلف. توی یک عکس، یک بچه نشسته است روی زمین و می خندد و دستش را دراز کرده است سمت دوربین. توی یکی دیگر، چند نوجوان خیلی رسمی و اتو کشیده ایستاده اند کنار هم. بعدی عکس یک عروس و داماد در کنار هم است. یکی از عکس های دیگر، مردانی را نشان می دهد که کنار هم نشسته اند و بر لب بعضی هایشان سیگار است. در دیگری، خانواده ای با چند پسر و دختر کوچک و بزرگ دیده می شوند. دیگری عکس یک خاک سپاری است…

از کافه چی می پرسم: چرا این ساعت کار نمی کند. انگار که تازه متوجه این موضوع شده باشد با تعجب بر می گردد و به ساعت نگاه می کند. بعد به من لبخند می زند و می رود. انگار اصلن برایش مهم نیست که بخشی از کافه اش، نقص دارد. نقص دارد. نقص دارد؟ شاید من این طور فکر می کنم. شاید اصلن نقصی در کار نباشد. فکر می کنم چطور می شود ساعتی فقط ثانیه شمارش حرکت کند و باز هم درست باشد. بله! خودش است! این ساعت همه ی زندگی آن عکس ها را نشان می دهد. مردی در ساعت 2 و 10 دقیقه به دنیا می آید، در ساعت 2 و 10 دقیقه به مدرسه می رود، در ساعت 2 و 10 دقیقه عاشق می شود، در ساعت 2 و 10 دقیقه ازدواج می کند، در ساعت 2 و 10 دقیقه از زندگی ناامید می شود، در ساعت 2 و 10 دقیقه می میرد… و همه چیز حرکت می کند در زندگی این مرد ولی همیشه یک نقطه ی ثابت در زندگی اش هست.

چه تلخ! اما شاید برای من. برای کافه چی، برای آن مرد (که نمی دانم چه نسبتی با کافه چی جوان دارد) لابد آن قدر این واقعیت شیرین بوده است که نصبش کنند بر روی دیوار و به همه نشانش بدهند.

شب است. دارم فکر می کنم که ما بعضی وقت ها به مصداق های حقیری می اندیشیم و بعد برای آن که کسی نفهمد چقدر مصداق هایمان کوچک و حقیر بوده اند، آن ها را در قالب معانی متعالی می پیچیم و می نویسیم یا می گوییم. این طوری می توانیم تا سال ها آبروداری کنیم و کسی نفهمد که ما مثلن چرا از عشق سخن گفته بودیم! بعد کم کم خودمان هم باور می کنیم که این مصداق ها، لایق آن معانی بوده اند و کم کم در ذهن خودمان هم از حقارت درشان می آوریم و لباس فاخر تنشان می کنیم. اما آخر مگر می شود چیزی را که حقیقتن حقیر است، متعالی کرد؟

شب است. همه ی مغازه ها بسته اند. می پیچم توی کوچه. مردی دارد به قفل یک مغازه ور می رود. صدای قدم های من را که می شنود بر می گردد و بهم نگاه می کند. ماسک زده است. صورتش پیدا نیست. بی خیال راهم را می گیرم و می روم. مرد هم سر کار خودش بر می گردد! شاید صاحب مغازه بوده است، شاید هم دزد بوده. چه فرقی می کند؟ چرا باید به چیزی اهمیت بدهم که به دردسر می اندازدم؟ جلوتر یک گربه پلاستیک آشغال ها را پاره کرده است و مشغول خوردن خوردنی هایش است. هنوز فکرم (و شاید بیش تر: وجدانم) درگیر است. فکر می کنم که شاید بد نباشد زنگ در این خانه را هم بزنم و بهشان اطلاع بدهم گربه ای پلاستیک آشغالشان را پاره کرده است! این فکر را برای رهایی از آن عذاب وجدان می کنم. جواب می دهد! دیگر در طول مسیر کوتاه باقی مانده، فقط یک ناظرم بر هر آن چه اطرافم می گذرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search