خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 9: من از آن قبیله نبودم

– های مرد جوان! چرا فریاد می زنی؟ چرا گریه می کنی؟

– تو کیستی؟

– رهگذرم.

– رهگذر؟ این جا چه می کنی؟

– این جا؟ تو اول به من بگو این جا یعنی چه. من سال هاست که این جایم. برای من آن جایی نیست. اگر آن جایی باشد، می روم و این جایش می کنم. چگونه به تو بگویم این جا چه می کنم وقتی نمی دانم این جا یعنی چه؟

– غریب حرف می زنی رهگذر. 

– غریبه هستم برای تو. برای هرکسی غیر از خودم. اما برای خودم آشنایم.

– حالا چه می خواهی؟ این جا، وسط این برهوت؟

– چیزی نمی خواهم! گفتم که. رهگذرم. 

– باشد! اما چه کار به من داری؟ چه کار به فریاد من داری؟ چه کار به گریه ی من داری؟

– کاری ندارم جوان. رهگذرها هستند برای گذشتن. برای رفتن. فریاد تو برای من با تابش هر روزه ی خورشید فرقی ندارد. میان گریه ی تو و باران آسمان برای من فرقی نیست. فقط می خواستم بدانم از چه می نالی. شاید هم ناله شوم با تو. می دانی؟ همراه شدن لذتی دارد که فقط یک رهگذرِ همیشه تنها آن را می فهمد.

– چه می گویی رهگذر؟ نمی دانی درد من چیست.

– بگو تا بدانم.

– رهگذر! حالا که می خواهی بدانی، اول بگو ببینم تا به حال عاشق شده ای؟

– گفتم که جوان. رهگذرها هستند برای گذشتن. برای رفتن… پس دردت از عشق است. 

– آری! عاشق کسی شده ام که در زیبایی، همتا ندارد. او را، زیبایی او را می پرستم. مطمئنم حتا اگر تو هم او را می دیدی عاشقش می شدی.

– از کجا این قدر مطمئنی جوان؟ او در چشم تو زیباست. چشم تو، او را زیبا می بیند.

– ها ها! پس لابد می گویی من چشمان خود را بپرستم. هان؟

– نه. هم او را بپرست. چشم تو او را زیبا می بیند همان گونه که چشم تو دیگران را زشت می بیند. چیزی در او هست که این را باعث شده.

– پس چطور می گویی که ممکن است او برای تو زیبا نباشد؟

– جوان! من چشمان خودم را دارم. گرچه کم سو اما چشمان خودم است.

– پس لابد تا به حال این چشمان کم سو کسی را دیده اند که در زیبایی همتا نداشته باشد. 

– آری جوان. 

– تو که گفتی رهگذری و رهگذرها هستند برای گذشتن. می بینی رهگذر؟ می بینی چگونه لاطائلات می بافی؟

– اهل بافتن نیستم. رد می شوم و می گذرم، اما مگر می توانم بی چشمانم بگذرم؟ اگر چشمانم جایی بمانند، بی آن ها چگونه بروم؟

– باز هم غریب سخن می گویی. اما بیش تر برایم بگو. حرف هایت به دلم می نشیند.

– مرا نترسان جوان! همیشه از این که حرف هایم به دل کسی بنشیند می ترسیده ام. اما برایت خواهم گفت. چشمان من نیز کسی را دیده اند که در زیبایی همتا نداشته است. اما من از آن قبیله نبودم.

– از کدام قبیله؟ مگر تو خود از کجایی؟ از کجا می آیی؟

– هیچ وقت از یک رهگذر نپرس که از کجا می آید و به کجا می رود و در کجاست. کار من گذشتن است و رفتن. مرا چه کار با جا؟ من از قبیله ی گذرم. از قبیله ی رفتن. اما چه کنم که دیگر کسی هم قبیله ی من نیست.

– برایم بگو چه شد؟ بگو چه شد وقتی او را دیدی؟ دلت در چه حال بود؟ آیا پاهایت سست نشدند؟ آیا دست هایت نلرزیدند؟ آیا چشم هایت تار نشدند؟ آیا… برایم بگو رهگذر. تشنه ی حرف های غریبت هستم.

– آرام باش جوان. من دمی در دریایی غوطه ور شدم که خود ندانستم چگونه دریایی بود. خنک تر از هر نسیم. خوشبوتر از هر عطر. زیباتر از هر زیبایی. نمی دانم آیا جرعه ای از آن دریا به همراه دارم تا به تو ببخشم؟ من در میان عمیق ترین شادی های جهان، شنا می کردم و یک دم ترسیدم که نکند غرق شوم و راه نجاتی نداشته باشم. نکند پای رفتنم، بمیرد و من ماندنی شوم؟ رهگذرها از ماندن می ترسند. ماندن یعنی گندیدن. من خوش ندارم گندیدن را. 

– تلخ حرف می زنی. می ترسم از کلامت. حس می کنم که دلم دارد می شکند از این حرف ها.

– من هیچ گاه نخواسته ام دل کسی بشکند یا حتا ترک بردارد. نخواسته ام کسی را ناراحت کنم. کسی را آزار بدهم. کسی را تلخ کام کنم. قصه ای که می خواستی بدانی از همین نقطه آغاز می شود.

– تو گفتی برای خودت آشنایی و برای من غریب. اما من حس می کنم برای خودت هم غریبه ای. از کدام نقطه رهگذر؟ 

– آشنایم برای خودم. لااقل آن قدری که بتوانم برایت بگویم قصه ام از چه نقطه ای آغاز شد. قصه ی غریبی ست. حتا غریب تر از من برای تو. می ترسم دلت طاقت نیاورد جوان. 

– بگو رهگذر. تو که اهل گذری، نمان در ابتدای قصه ات. بگو. این جا برهوت است و جا برای فریاد زدن و گریه کردن بسیار است. 

– کسی بود از اهل همان قبیله. که غوطه ور شدن در دریای من را دوست می داشت. می خواست همه ی آن دریا مال او باشد. گاهی گوشه ای در ساحل می نشست و به شنای شادمان من نگاه می کرد و بغض می کرد. خیلی دل سنگی باید داشته باشی تا از بغضی که از شادی تو آمده است، نگاه کنی و باز هم شادمان باشی.

– دریایی به آن بزرگی مگر جا برای او کم داشت؟

– نه. او همه اش را برای خود می خواست.

– چه خودخواهانه!

– این طور نگو جوان. او خودش را نمی خواست. دریا را می خواست. دلش برای دریا می تپید. مثل تو. آری! من هم می خواستم. دل رهگذران که از سنگ نیست. اما… کار رهگذران گذر است. من اهل آن قبیله نبودم. 

– چه تلخ است حکایتت رهگذر آشنا! چه دوست دارم کنارم بمانی و بیش تر از آن دریا برایم بگویی. و من نیز برای تو از کسی که در زیبایی همتا ندارد. 

– باید بروم جوان! همین که قدری هم ناله شدم با تو، آن قدر برایم لذت بخش بود که بتوانم روزها در تنهایی، بروم. بروم تا نمانم. تا همچنان رهگذر بمانم. تا اگر از قبیله ی دیگری نبودم، لااقل از قبیله ی خودم باقی بمانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search