خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه-7: همه چیز درست می شود

می گویم: این جا چقدر خوب است، وقتی شب است، وقتی ستاره ها پیدا هستند، وقتی صدای ساز زدن آن مرد فقیر می آید. نگاهت می کنم. بی خیال قهوه ات را می نوشی. چطور می توانی؟ بی شکر؟ چرا این قدر تلخی؟ این قدر که حتا نتوانم بگویم این جا بیش از همه ی این ها خوب است. وقتی چند جوان آن طرف تر دور هم نشسته اند و می خندند. وقتی این آهنگ پخش می شود توی کافه. من این آهنگ را جایی پیش از این شنیده ام. می دانم که قصه ای برای گفتن دارد. دقیق نمی دانم چه قصه ای. اما حسش می کنم. قصه این طور شروع می شود: مردی توی یک کافه، جایی درست مثل همین جا اما نه این جا منتظر کسی نشسته است. کسی که قرار نیست بیاید. کسی که مرد می داند که نخواهد آمد. دو قهوه روی میز. هر دو دست نخورده. ناگهان بوی عطری در کافه می پیچد. چه بوی آشنایی! مرد این بو را کجا شنیده است…

این قصه را برای تو نمی گویم. تو در فکرهای خودت غرقی. به نقطه ای روی دیوار پشت سر من خیره شده ای و آرام قهوه ات را می نوشی. چطور بگویم به تو که این جا خوب است چون تو هستی؟ می گویم: همه چیز درست می شود. نگاهت را می گردانی سمت چشم های من. از همان نگاه هایی که تا عمق جان آدم راه باز می کند. گوشه ی لب هایت برای خندیدن بالا می رود اما… چه زود پشیمان می شوی!

می گویی: ممنون. و بعد بلند می شوی و از کافه می زنی بیرون. هنوز نشسته ام. با خودم تکرار می کنم: همه چیز درست می شود، همه چیز درست می شود. و بعد به دنبال تو.

چه خوب است این سنگفرش های خلوت، شب ها. وقتی تو باشی و بشود صدای قدم هایت را روی سنگ ها شنید. راستی! این مجسمه را یادت می آید؟ خیال می کردیم مسیح است. بیا دوباره فکر کنیم این مسیح است که دارد به ما لبخند می زند. بیا بنشینیم کنار پاهای مسیح. سرت را بلند کن. چرا این قدر تلخی؟ باور کن، باور کن که همه چیز درست می شود.

از کنار زن گل فروش رد می شویم. چیزی می گوید. چیزی به زبان ارمنی که نمی فهمم. می خندد و گل هایش را به ما تعارف می کند. رد می شویم. چند لحظه بعد، بی آن که حرفی بزنی، برمی گردی تا گلی از زن گل فروش بخری. سر جایم می ایستم. می آیی. سرت را پایین انداخته ای. لب هایت را گذاشته ای روی گل. می آیی. هنوز سرت پایین است. یک باره سر بلند می کنی. می گویی: بیا حدس بزنیم آن زن چه می گفت. ته چشمهایت برق شادی می درخشد. ته قلب من غنج می رود.

نگاه می کنی به آسمان. می گویی: مثلن شاید گفته این گل ها را از بهشت آورده ام، از من بخرید! خودت خنده ات می گیرد. ریز می خندی و ته دل من غنج می رود. بعد دوباره چهره ی متفکرانه ای به خود می گیری. می گویی: شاید هم گفته… ادای ارمنی ها را در می آوری: یک شاخی گل بارای یک زوج جاوان! می خندی. می خندی. چقدر خوب است که تو می خندی. چشم هایم را می بندم. بوی تو را با تمام وجود استشمام می کنم. می گویم: همه چیز درست می شود.

خنده ات روی لب هایت متوقف می شود. نگاهم می کنی. باز هم از همان نگاه های عمیق. این بار اما شیرین است نگاهت. می گویی: آره! آره! همین را گفت. باور کن! بعد نگاه می کنی به آسمان، نگاه می کنی به زمین، نگاه می کنی به من و می گویی: بیا، بیا تا ته این خیابان بدویم. حتا بیش تر. تا خود زاینده رود. می آیی؟

می آیم؟! به چه فکر می کنی؟ مگر می شود که نیایم؟ معلوم است که می آیم. تا هر کجا که تو بگویی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search