خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه- 5: آدم باید خودش باشد

یک دوچرخه داشتم دسته گوزنی. خیلی دوستش داشتم. متفاوت بود با همه ی «سه مار»ها و «کورسی»های دیگران. درست که زینش کمی پایین بود اما من دوستش داشتم. خیلی از بچه مسجدی ها، بچه های جلسه، یک کش دو لایه می بستند از این دسته تا آن دسته ی دوچرخه شان و کتاب ها و کاغذهایشان را می گذاشتند لای این کش. من هم دوست داشتم این کار را بکنم. اما کتاب ها همیشه از بین کش های دسته گوزنی من، می افتادند. 

دلم برای دسته گوزنی ام تنگ شده است، دلم برای مسجد محل تنگ شده، دلم برای قاچاقی رفتن به «کانون شیفتگان» تنگ شده. دلم برای دیر رسیدن به کلاس تکواندو تنگ شده، دلم برای ورجه وورجه کردن توی کلاس ژیمناستیک تنگ شده، دلم برای دکمه خریدن از خرازی، برای شیر شیشه ای خریدن، برای مادی ای که بهش می گفتیم «چشمه»، برای علی که توی «آپارتمان» زندگی می کردند، برای کوره ی آجرپزی، برای تمرین سینه زنی، برای بستنی زمستانی، برای خرابه ی دم کوچه، برای «رابط» بازی کردن، برای گربه ای که توی خانه مان می زایید، برای درخت گردوی توی حیاط، برای شنا کردن توی حوض «ننه خانم»،برای توی «پشه بند» خوابیدن، برای «تولکی» کردن، برای نوبت «ظهری» بودن، برای برنامه کودک ساعت 9، برای جمکران رفتن مامان، برای فال گرفتن با کامپیوتر، برای… دلم تنگ شده است. 

دلم تنگ شده است برای آن وقت ها که خودم بودم، برای همه ی خوبی ها، برای همه ی با خودم حرف زدن ها، برای زودتر از نماز ظهر به مسجد رفتن ها، برای نذرها، برای خواب خوب ها، دلم تنگ شده است.

ای کاش دوباره می شد با علی بنشینیم صندلی جلوی تاکسی. علی 25 تومن بدهد و بگوید: «حاجی، تاکسیمترت رو روشن کن ببینیم چه جوریه!» راننده تاکسی بگوید: «اگه روشنش کنم کرایه ات می شه 25 تومنا!» علی بی خیال شود و 5 تومن را پس بگیرد. بعد برسیم به «احمد آباد»، دوباره برویم بالای آن روگذر، علی هدف گیری کند و 5 تومن باقی مانده ی پولش را محکم بیندازد روی سقف یک ماشین که دارد می گذرد. بعد برایم تعریف کند که همیشه برای برگشت 50 تومن دستش است، 20 تومن برای کرایه تاکسی، 25 تومن برای پفک خریدن و 5 تومن هم برای انداختن روی سقف ماشین ها… بعد من هی علی را با همه ی درس نخوانی اش دوست داشته باشم، هی دوست داشته باشم، هی دوست داشته باشم.

ای کاش دوباره می شد دم عید باشد و من یک 25 تومانی داشته باشم و مغازه ی کنار ایستگاه اتوبوس یک آکواریوم داشته باشد و من سکه ام را بیندازم صاف توی لیوان ته آکواریوم و یک ماهی قرمز توی یک پلاستیک برنده شوم و سوار اتوبوس شوم. بعد یک دیوانه ی دوست داشتنی کنارم بنشیند و هی به ماهی توی دست های من نگاه کند، هی نگاه کند، هی نگاه کند.

ای کاش دوباره صبح عاشورا می شد، پیراهن سیاه می پوشیدیم، گل می مالیدیم روی سرمان، کفش هایمان را در می آوردیم و پای برهنه دسته راه می انداختیم. دو گروه می شدیم، یک گروه سینه می زد و یک گروه بر سر. همه با هم دمی را که تمرین کرده بودیم می خواندیم. بعد هی به مهر کربلای توی جیبم نگاه می کردم تا ببینم خونی شده است یا نه. هی نگاه می کردم، هی نگاه می کردم، هی نگاه می کردم.

دیگر نه این تلفن ها حالم را خوب می کند، نه این اس ام اس ها، نه این پشت کامپیوتر نشستن ها، نه اینترنت، نه موبایل، نه هیچ کوفت و زهر مار دیگری. 

حالا هر چقدر هم که بگویی این حرف ها تکراری است، هر چقدر هم که بگویی این ها گذشته است، بگویی این ها را همه صد بار گفته اند، هر چقدر بگویی که مرهم دلم تنگی من نمی شود. می شود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search