خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

نوشته های شبانه-4: عشق یکتاست؟

بگذار کمی درباره ی آن چه بر سرمان می رود، حرف بزنیم سید! یعنی من حرف بزنم و تو طبق معمول گوش کنی!

اول از این بغض بگویم که چسبیده است بیخ گلویم. آخ سید! چقدر خوب است که محرم نزدیک است. همیشه همین مراسم ها بوده است که به کسی مثل من اجازه ی خالی شدن می داده. اجازه ی زار زدن. مداح چه می خواند؟ نمی دانم! من بهانه برای گریه کردن زیاد دارم! جایت خالی، چند وقت پیش داشتم روضه ی حر و جون می خواندم از روی “کتاب آه”. تو نمی دانی سید که من چقدر روضه ی حر دوست دارم. تکه تکه آن جاهایی از کتاب را که از حر می گفت می خواندم. برای جون فقط یک بخش کوچک است اما همان هم زیباست. می دانی سید؟ من آن جایی از هر دوی این ها را خیلی دوست دارم که امام (ع) می آیند و پیکر خونین حر و جون را در بر می گیرند و چیزی می گویند. فکرش را بکن…

چقدر خوب است که بغضت بشکند اما… روضه ی حر را دوباره خواندم و دوباره… امشب هم اگر بخوانم باز همان است. عجیب است، خیلی عجیب.

بعد بگذار برایت از عشق بگویم! بهتر بگویم، از چیزی که شاید رنگ و بویی از عشق داشته باشد. آیا می توان کسی را، چیزی را دوست داشت و با همین دلیل نامش را گذاشت عشق؟ حرفم این است که تا وقتی احساسات ما این قدر دستخوش آن چه در بیرون می گذرد، است آیا می توان اصلن سخنی از عشق به میان آورد؟ 

مثلن همین من، این یادداشت ها را شب ها می توانم بنویسم. نمی دانم چه رازی در شب هاست. و همین جا بگویم سید که بهتر است سخنی از دانشمندان و محققان در این میان نیاوریم که آن وقت است که زبانم را به آن چه نباید باز کنم! آخر آن ها مدام می خواهند دلیل بتراشند برای همه چیز. شک ندارم که اگر یکی شان این جا بیاید از ریشه ی فیزیولوژیک عشق سخن می گوید و از این که تاثیرات جوی در شب چگونه بر عصب های مغز انسان تاثیر می گذارد! من حالم بهم می خورد از این مزخرفات. چه چیز را می خواهند با این حرف ها ثابت کنند؟ این که خیلی بلدند و خیلی می فهمند؟ من همین جا سوگند یاد می کنم که همه شان بیش تر از همه ی آدمیان می فهمند. همین جا سوگند می خورم به شرطی که بعدش دست از سرم بردارند و بروند و دیگر حرفی از ساختار زیست شناسانه ی عشق نزنند! اگر ما خودمان را گول می زنیم، بگذار نفهمیم که گول خورده ایم. می خواهم بدانم همه ی آن دانشمندانی که فهمیده اند عشق، فریبی بیش نیست، حالا چه لذتی از زندگی خود می برند؟ بهتر است سخن از دانشمندان را تمام کنم. همین قدر هم برایشان زیاد بود!

اما سید! با همه ی این حرف ها، من می ترسم. می ترسم از این که دوست بدارم. چگونه می توان دوست داشت و مطمئن بود که در این دوست داشتن، صداقت هست؟ نکند فقط برای عقب نماندن از دیگران، سخن از عشق می گوییم؟ تو اگر میان ده ها کتاب، یکی را دوست بداری، لابد اگر یکی دیگر از آن کتاب ها را بیاورند، خواهی گفت: “نه! من همان کتاب خودم را می خواهم. همان را که دوستش دارم.” اما اگر ناگهان به کتابی بربخوری و حس کنی که بیش تر دوستش داری یا حس کنی که ممکن است روزی برسد که بیش تر دوستش بداری… آیا در این دوست داشتن، صادق بوده ای؟ 

از سوی دیگر من دوست دارم که عشق مثل بال باشد برای پرواز نه مثل مخدر برای نشئگی. من می خواهم پرواز کنم و در افق های بالاتر بیش تر و بهتر ببینم نه این که نشئه شوم و در خیال خودم، فکر کنم بزرگ و بزرگ تر شده ام. حالا باید چه کنم؟

سخن فراوان است سید و ذهن من مغشوش. دلم هم مغشوش… راستی! دل چیست؟ دل کجاست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search