خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

همه ی کتاب های قدیمی من

مشخص به این حرف علاقه پیدا کرده بود. هیچ سعیی در پنهان کردنش نداشت. گفت: بگو دقیقا در این مورد چه گفت؟ خنده ام گرفت. رسیده بودیم به چهار راه. گفتم: چیز خاصی نگفت. همیشه با این جمله هیجان دیگران را خاموش می کنم. به ذهنم فشار آوردم که هر جمله ی بی ربطی گفته بگویم…

[از دست نوشته های دورریختنی- 5 آبان 1386]

دیشب داشتم فکر می کردم به شادی ها و غم های مردم. این جنس شادی ها و غم ها را اگر کنکور داده باشی یحتمل می فهمی. سعید رفیقم بود. یعنی در مسیر برگشت از مدرسه به خانه با هم بودیم و سخن می راندیم. وقت اعلام نتایج کنکور، یکی از آشنایان برایش در اینترنت نگاه کرده بود و گفته بود هفت هزار شده ای. زنگ زد به من که تو هم ببین. دعا کردیم با هم که 3-4 هزار شده باشد. می دانی. به همان هفت هزار هم راضی بود. اما دوست داشت بالاتر شود. اما بعد فهمید 20 هزار شده. هر چه زنگ زدم خانه شان نبود. و بعد رضا گفت ماجرا را و این که از خانه زده بیرون که هوایی به کله اش بخورد. گفتم که. باید کنکور داده باشی یا داشته باشی تا بفهمی چه می گویم. با این که تکراری است باید بگویم. نتیجه ی یک سال زحمت. حرف یکی دو روز نیست که بگویی یک بار دیگر. من خودم شخصا به هیچ وجه دوست ندارم دوباره آن روزها تکرار شوند. گرچه زیاد نخواندم و جدی نگرفتم. روزهای خواندن عید. 7 صبح تا 7 شب. اردوهای پس از عید، آزمون ها، تست ها، دلهره ها، نگرانی ها و…

[از دست نوشته های دورریختنی- پیش از 18 شهریور 1386- احتمالن: تهران]

با اتوبوس که می رفتم دروازه دولت سر چهار راه شکرشکن یک عطاری دیدم که روی میزی جلوی مغازه اش کلی کتاب ولو کرده است. کلی از کشفم ذوق کردم و گفتم در برگشت می روم نگاه می کنم. برگشتنی – در حالی که کتاب هری پاتر را خریده بودم- رفتم سراغ عطاری. کمی این پا و آن پا کردم و انگار خجالت بکشم از این که کسی ببیندم منتظر شدم آن اطراف خلوت شود. بعد به سراغ کتاب ها رفتم. کتاب ها کنار در مغازه بود و صاحب عطاری نمی دید. چند بار سرک کشیدم و دیدم که سرش پایین است روی یک کتاب. با یک دست کتاب را گرفته بود و با دست دیگر قلیان می کشید. انگار توجه اصلیش به قلیان بود و کتاب را هم از بی حوصلگی دست گرفته بود. در چهره اش حالتی از تفکر عمیق دیده نمی شد.

انگار هنوز خجالت می کشیدم سراغ کتاب ها بروم. پس فیلم بازی کردن را شروع کردم. نمی دانم دقیقا برای کی. چون عابران فقط بخشی از فیلم مرا می دیدند. من آن جا منتظر کسی بودم. به ساعت نگاه می کردم و به دو طرف پیاده رو. گاهی هم به آن سوی خیابان. بعد آمدم سراغ کتاب ها. با یک دست کتاب ها را زیر و رو کردم. گویی این ها میوه اند و می خواهم درشت ترین شان را سوا کنم. عنوان ها چندان جذاب نبودند. مجموعه تست های قدیمی و کتاب هایی با عنوان های طولانی و مسخره. اما در نهایت دو کتاب برداشتم. «مجموعه ای از مکتوبات، سخنرانی ها و پیام های آیت الله کاشانی» که چاپ 1361 بود و مجله ی سینمایی «فارای» چاپ 1371. حالا که فکرش را می کنم، می بینم اگر باز هم می گشتم شاید کتاب های خوب و به درد بخور دیگری هم پیدا می کردم. اما نگشتم. یک نگرانی مهم دیگر هم داشتم. کتاب های قدیمی معمولا گران فروشی می شوند و من پول زیادی در کیف پولم نداشتم. و حتی اگر داشتم حاضر نبودم زیاد پول بدهم.


[صفحه ی اول کتاب سخنرانی های آیت الله کاشانی- عکس بزرگ تر]

آن روز که با جواد و محمد و مصطفا رفتیم نمایشگاه انتخاب رشته ی دانشگاه تهران را یادم هست. دیگر شب شده بود و ما از نمایشگاه بیرون آمده بودیم. آن ها رفتند داخل یک کتاب فروشی و من دم در منتظر ایستادم. مردی بساط پهن کرده بود و کتاب قدیمی می فروخت. در میان کتاب هایش یک «کیهان بچه ها»ی قدیمی و شاید خیلی قدیمی، بدجور چشمک می زد. فکر می کنم عنوان های جذاب دیگری هم داشت. من حتی قیمتش را هم نپرسیدم. شاید برای این که گیر ندهد و شروع به سخنرانی نکند. در هر صورت احساس کردم گران می دهد. شاید حاضر بودم 400-500 تومان بدهم و مجله را صاحب بشوم. اما دو برابرش را عمرا و احساسم می گفتم او بد گران می دهد. جلوی ورودی مترو هم یکی کتاب می فروخت. اما اصلا کتاب های جذابی نبود. اگر هم چیز جذابی داشت احتمالا برده بودند. در این میان یکی که جذاب بود جدید چاپ شده بود و قیمتش 3-4 هزار تومان. که البته می ارزید. اما من نیاز خاصی بهش نداشتم.

همه ی این ترس از کتاب قدیمی خریدن ها مربوط می شود به آن روز. آن روزی که با حسین رفتیم که مثلا من چند کتاب بخرم. از جمله کتابی از پائولو کوئلیو. اما متاسفانه (و به قول بچه ها: شوربختانه) اول پا گذاشتیم به آن زیر زمین کذایی که کتاب فروش هایش، قدیمی فروش بودند. و من کل پولم را دادم و کتاب هایی خریدم. مهم ترین اصل در آن جا «چانه زدن» بود و من اصلا بلد نبوده و نیستم. پس وقتی کتاب ها را خریدم دیگر پولی نمانده بود و فقط برای تماشا و کم نیاوردن رفتیم به کتاب فروشی های آمادگاه.

[دو تا از کتاب هایی که آن روز خریدم!- عکس بزرگ تر]

البته من یک بار دیگر هم فریب خوردم و به آن جا رفتم. برای المپیاد ادبی کتاب می خواستم و چند روز به نوروز مانده بود (گمان می کنم این را تعریف کرده باشم) رفتم آن جا و «چشم هایش» علوی و «دید و بازدید» آل احمد را خریدم. بعد رفتم به فرهنگسرای اصفهان و دیدم می توانسته ام با پول کم تر کتاب نو بخرم. بد شانسی هر دو را داشت. 

اما تاسفی شاید به این مقدار -و از جهتی دیگر بیش از این مقدار- در مشهد بود. وقتی «حمله ی حیدری» را دیدم که یک پیرزن دست فروش می فروخت. اما نخریدم. شاید اصلا کتاب ارزشمندی نبود. اما من گمان می کنم یک نسخه ی خطی بوده است.

دو ماجرای کم اهمیت دیگر در مورد کتب قدیمی هم در ذهنم هست. یکی در دلیجان و دیگری در اصفهان. قدیم که از جاده ی قدیم به اصفهان می رفتیم از دلیجان هم می گذشتیم. شبی بعد از نماز مغربو  عشا یک پیرمرد کنار در مسجد بساط کتابش را پهن کرد دانه ای 200. «آوای وحش» جک لندن و «دیوار چین» ژول ورن را خریدم.

ماجرای دوم مربوط به خیلی وقت پیش است. وقتی در اصفهان ساکن بودیم. به یک لوازم التحریر- کتاب فروشی رفتم و دیدم یک زن میان سال در حال چانه زدن با مغازه دار است. سر قیمت یک کتاب به گمانم شعر. شاید قدیمی نبود. اما احساس من می گوید آن کتاب را زن از فرط فقر برای فروش آورده بود.

[از دیگر کتب قدیمی که ماجرایش این جا نیامده است- عکس بزرگ تر]

دو ماجرای پیش نیامده ی دیگر هم هست. یکی وقتی اصفهان بودیم. که می گفتند یک نمایشگاه کتاب های قدیمی راه افتاده است و من هر چه به بابا اصرار کردم نبردم. و دیگری در سفر اخیر به مشهد که در و دیوار بازاری که نامش یادم نیست از اگهی یک نمایشگاه با 100 هزار جلد کتاب و فروش به قیمت پشت جلد پر شده بود که البته نرفتم.

رشته ی کلام گسست. خلاصه این که دو کتاب را خدمت صاحب مغازه بردم و دادم دستش. نگاه به پشت و رو و داخل شان انداخت و گفت 1000. با لحنی که سعی می کردم متعجب نباشد گفتم «دو تاش دیگه؟» گفت آره و به من نگاه کرد. انگار توقع داشت چانه بزنم. و از این که من بی هیچ حرفی دست در جیبم کردم تعجب کرد. پول را دادم و بی خیال گفتن این مطلب شدم که شاید کتاب فروشی های آن زیر زمین با قیمت بیش تری ازت بخرند. البته نه با آن قیمتی که من از آن ها خریدم.

راستی یک ماجرای دیگر هم مال دیروز است که با حامد رفتیم بیرون. بعد از سر زدن به گیم نت و نیم ساعت بازی با «کانتر» که البته چیزی از آن سرم نمی شد – و ایضا حامد- و بعد از پیاده رفتن تا پل خواجو و دیدن در بسته ی کتاب فروشی ای که حامد از آن «لانه ی اژدها»ی امیلی رودا را گرفته بود (کتاب کلی جایزه در استرالیا برده بود. دو سه فصل اولش را خواندم) و بعد برگشتن پیاده، رفتیم دم یک لوازم التحریری تا من روزنامه بخرم. روزنامه هایش همه قدیمی بود. یعنی مال سه چهار روز پیش. شاید جدید هم داشت. در هر صورت توجه من به کارتن «سه مجله، صد تومان» و کیهان ورزشی های 10-12 سال پیش جلب شد. نخریدم. شاید فردا بخرم. ارزان است!

[از دست نوشته های دورریختنی- جمعه- 23 شهریور 1386- اصفهان]

پی نوشت: تیتر، تزئینی است! این ها فقط بخش (کوچکی) از کتاب های قدیمی خریده ی من هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search