خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

بسیار بُوَد که آن عین حاضر باشد…

حس می کنم این را قبلن نوشته بودم. اما حالا هر چه گشتم پیدایش نکردم. ماجرای آن حس را که عشق است یا چیز دیگر، نمی دانم، برای کاظم تعریف کردم. قبلش بهش گفتم چیزهایی هست که اگر گفته شود از حالت انتزاعی خودش تبدیل می شود به عینیت. و من از عینی شدن می ترسم. چیزهایی هست که باید انتزاعی بماند به گمانم. این یکی هم مثل همان هاست؟ نمی دانم! بعدِ تعریف کردن کلیات برای کاظم (که توی سالن انتظار سینما مرکزی تهران بود قبل دیدن ندارها) حس کردم آن عینیتی که ازش می ترسم دارد سراغم می آید. دارد راه گلویم را می بندد. دارد خفه ام می کند حتا.

امروز صبح که رفتم سر خیابان باهنر فعلی (فاطمی سابق) ایستادم تا سوار ماشینی بشوم و بروم دروازه تهران و از آن جا بروم دانشگاه، یک پیکان آمد و صندلی جلو سوار شدم. جلوتر پیرزنی هم سوار شد. لهجه اش اصفهانی نبود. تکیده بود و مانتویی. گفت: «آقا دروازه تهران؟» صدایش از همان اول بغض داشت. بعد گفت: «این را [لابد داشت به قبضی اشاره می کرد] داده اند و گفته اند بروم اداره ی گاز. من هیشکی رو ندارم. همه رفتن. من غریبم این جا.» راننده جوانی بود خوش برخورد. از آن ها که به فکر کار و زندگی اند و احترام می گذارند به بزرگ ترها و وجه ممیزه ی چهره شان از دیگران، سبیلی است که تازه درآمده و سادگی موج زننده در چهره شان. گفت: «مادر، دم کوچه اش پیاده ات می کنم.» بعدِ چند دقیقه گفت: «می برمت دم شرکت گاز.» زندگی شیرین بود امروز صبح. حتا به قدر لحظه ای.

[از دست نوشته های دور ریختنی 10 مهر 1390- اصفهان]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search