خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

چهارباغ عباسی: میزان سنگ شد

سلام. مطلب زیر از من در شماره ی اخیر همشهری جوان (ش 329- شنبه 9 مهر 1390) در صفحه ی پاتوق کافه (ص 72) به چاپ رسید. با تیتر و روتیتر انتخابی همشهری جوانی ها و ویرایش های لازم و البته توضیحاتی که لطف کردند و در بالای صفحه قرار داده اند:


چهارباغ عباسی پاتوق عصر گاهی خیلی از جوان های اصفهانی است، پاتوقی برای گپ های جوانانه و حرف هایی درباره سینما، کتاب، روزنامه و…

میزان سنگ شد

فرقی نمی‌کند تنها باشم یا با دوستانم. وقتی به دروازه دولت برسم، دوست دارم تا سی و سه پل را پیاده بروم. آن هم از پیاده‌روی دوست داشتنی وسط «چهارباغ عباسی» جایی که درخت‌ها سایه انداخته‌اند رویش. تا بتوانم بنشینم روی یکی از نیمکت‌های گِردی که هر چند قدم کار گذاشته شده‌اند و نگاه کنم به عبور ماشین‌ها، به پیاده روهای شلوغ دو طرف خیابان [و به آدم هایی که برای خرید از مغازه ها از سر و کول هم بالا می روند]. [دلم می خواهد] یک بستنی یا پیراشکی بخرم و بعد دوباره برگردم روی نیمکتی بنشینم و نگاهم را از سر بگیرم. به این همه رفت و آمد، به مردم، به ماشین‌ها.



می‌گویند قدیم، دو طرف خیابان باغ‌های میوه بوده است و مردم می‌توانسته‌اند بروند توی این باغ‌ها و میوه نوش جان کنند. یک حکایتی هم هست بین مردم که می‌گوید: هرکسی را که می‌خواسته به این باغ‌ها برود، اول و آخر کار وزن می‌کرده‌اند و به میزانی که وزنش زیاد شده بوده (یعنی به میزانی که میوه خورده بوده) پول ازش می‌گرفته‌اند و بعد یکی از همشهریان زرنگ، جیب‌هایش را پر از سنگ می‌کند و می‌رود و تا می‌تواند میوه می‌خورد. اما وقت برگشتن می‌بینند وزنش کمتر شده و ماجرا لو می‌رود. امروز اما خبری از آن باغ‌های میوه نیست. فقط باغ هشت بهشت باقی مانده است که آن را هم مغازه‌ها جلوی راهش را گرفته‌اند. اما وقتی در پیاده‌روی سمت چپ خیابان راه می‌رویم، دو سه جا راه باز کرده‌اند به باغ هشت بهشت. می‌شود  یک‌باره راهمان را کج کنیم و از شلوغی خیابان پناه ببریم به آرامش باغ قدیم و پارک جدید. و این یکی از لذت های زندگی ماست. تصور کن از میان دنیا و شلوغی و سر و صدایش یک دفعه بپیچیم به سمت بهشت آرامی که با وقار پشت آن دیوارها قایم شده است.



چهارباغ عباسی یک جورهایی مرکز فرهنگی شهر هم هست. سینماها این جا هستند، کتاب‌فروشی‌ها و روزنامه فروشی‌ها هم. همان نزدیک دروازه دولت، کتاب‌فروشی فرهنگسرای اصفهان است. پیرمرد سرحالی اداره‌اش می‌کند. با دوچرخه‌ی «سه مار»ش می‌آید، شاگردش دوچرخه را از بین قفسه‌های کتاب می‌برد توی انباری فروشگاه، پیرمرد پیپش را روشن می‌کند، می‌گذارد موسیقی سنتی فضای کتاب‌فروشی را پر کند و او پشت میزش با مشتری یا رفیق‌هایش گپ بزند. من اگر کتابی هم نخواهم، هر وقت از این جا رد بشوم، می روم توی کتابفروشی و چند دقیقه بین کتاب ها قدم می زنم. هر چند دقیقه هم که بشود، کسی کاری به کارم ندارد و این نعمتی است که کم‌تر جایی پیدا می‌شود! […]


اصفهان، چهارباغ های دیگری هم دارد. به همین شکل و قیافه. چهارباغ بالا، پایین و خواجو. اما هیچ کدام چهارباغ عباسی نمی شوند. این نسخه ی اصل چهارباغ است و چیزهایی دارد که هیچ کدام از آن نسخه های بدل ندارند. این جا هر ساعتی حال و هوای خودش را دارد. صبح‌ها خیابان خلوت است و کرکره‌ی مغازه‌ها پایین. با دوچرخه در هوای خنک صبح، طول خیابان را تا میدان انقلاب طی می‌کنیم و دوباره برمی گردیم. پیرمردهایی هم هستند که با لباس‌های اسپرت، ورزش می‌کنند یا با کت و شلوار عصازنان در همان پیاده روی وسط خیابان قدم می‌زنند. ظهرها برای نماز می‌توانیم برویم مدرسه‌ی چهارباغ. حوزه‌ی علمیه است و همیشه درش باز نیست، اما وقت نماز باز می‌کنند درهایش را و می‌توانیم هم نماز بخوانیم و هم در حیاط بزرگ و دل چسب مدرسه چند دقیقه‌ای قدم بزنیم. عصرها (به خصوص عصرهای پنج شنبه) خیابان شلوغ است. مردم برای خرید می‌آیند بیش‌تر. از شهرهای اطراف اصفهان هم می‌آیند. این را از لهجه‌های متفاوتی که می‌شنویم، می‌شود فهمید. این جور وقت‌ها را می‌گذاریم برای بحث‌های دسته جمعی، وقتی از سینما بیرون آمدیم. نیمکت‌های خیابان برای دور هم نشستن ساخته نشده‌اند، اما چاره‌ای نیست! چند نفر روی زمین می‌نشینیم و بقیه روی نیمکت و شروع می‌کنیم به بحث کردن‌های طولانی. از فیلم شروع می‌شود و به همه جا می‌رسد. تا شب برسد و بعد نماز برویم کنار زاینده رود… البته وقتی خشک نبود.



بعضی شب‌های شلوغ (مثل شب‌های جشن) جان می‌دهد برای این که توی لژهای مجردی (!) کباب ترکی بزنیم و بعد بیاییم دوباره روی همان نیمکت‌های گرد بنشینیم به تماشای عبور ماشین‌ها و بوق زدن‌هایشان، ویراژ موتورها و جیغ و داد سوارانشان و همه ی سر و صداهای خیابان. این جور وقت‌هاست که بحث‌های جامعه‌شناسانه‌ی ما گل می کند. نمونه‌ها جلویمان هستند و ما روشنفکرنمایانه شروع می‌کنیم به تحلیل کردن!



پیاده‌روی وسط چهارباغ عباسی را می‌گویند قدیم‌ها جوی آبی از میانش رد می‌شده و خیلی قشنگ‌تر بوده و حالا بد شده و… ما قدیم‌ها را ندیده‌ایم و اصراری هم نداریم که حسرتش را بخوریم. پاتوق ما حالا هم خیلی قشنگ است و دوست داشتنی. طوری که بچه‌های خوابگاهی دانشگاه‌های اصفهان هم دوستش دارند و اولین گزینه‌شان است برای گردش‌های آخر هفته. این پیاده‌رو انگار یک محیط ایزوله شده است در میان شلوغی‌های خیابان. جایی که می‌شود هم در دل اجتماع بود و هم از شلوغی‌هایش در امان!

توضیح بالای صفحه:

بالا و پایین چهارباغ

چهارباغ عباسی و چهارباغ بالا در عصر شاه عباس یکم طراحی شد. تاریخ برای ساخت این چهارباغ اشاره ی تقریبی به سال 1000 هجری قمری دارد. چهارباغ پایین در دوره ی رضاشاه پهلوی و با همان طرح به چهارباغ دوره ی صفوی اضافه شد. در گذشته یک جوی آب از میان این خیابان تا زاینده رود جاری بوده که در محل تقاطع ها به حوض هایی می ریخته. در خیابان مسیری خاص برای افراد سواره تعیین شده بوده و در اطراف آن باغ هایی بوده که میان امرا برای ساخت عمارت تقسیم شده بوده. اما مردم عادی هم می توانستند از آنها استفاده کنند. پل الله وردی خان یا سی و سه پل، خیابان چهارباغ را به دو قسمت خیابان چهارباغ بالا و پایین تقسیم می کرده و راه ارتباط چهارباغ بالا و پایین بوده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search