خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

چاه ها و آدم ها

گوشَت را جلو بیاور. می خواهم چیزی بگویم. نه! حرف محرمانه ای نیست. فقط می خواستم… فقط می خواستم فقط برای تو بگویم. یک لحظه دلم برای حرف های درِ گوشی تنگ شد.

بگذار چیزی برایت تعریف کنم. در زندگی همیشه چاه هایی هست جلوی راه آدم. آدم بعضی وقت ها بی این که بخواهد یا بفهمد توی این چاه ها می افتد. آدم وقتی دارد توی چاه می افتد، دوست دارد دستش را بگیرد به هر چیزی. به هر چیزی که بتواند با آن از چاه خلاص شود. بتواند نجات پیدا کند. طناب باشد یا یک تکه سنگ فرو رفته در زمین یا یک گیاه کوچک که به تازگی سر از خاک در آورده. فرقی نمی کند. آدم وقتی دارد به چاه می افتد به این چیزها فکر نمی کند. آن وقت نرمی و لطافت آن گیاه کوچک را حس نمی کند. فقط می خواهد از چاه نجات پیدا کند.

تو نمی دانستی! اما من یک بار در چاهی افتادم. فرو رفتم در چاه. آن قدر که دیگر مطمئن بودم نجات نخواهم یافت. نمی دانم چه شد که توانستم بیرون بیایم. اما… اما خوب یادم هست که وقت فرو رفتن در چاه، به چه گیاه سبز نحیفی چنگ زدم. یادم هست که با بی رحمی آن را از ریشه درآوردم. حتا اگر بهم نخندی، یادم هست که چطور به من نگاه کرد. به منِ بی رحم.

دارم باز توی چاهی فرو می روم. نمی دانم چه کنم. چرا چاه ها حس ندارند؟ چرا چاه ها نمی فهمند کسی دارد در آن ها فرو می رود؟ تو فکر می کنی چاه ها تکان می خورند وقتی کسی در آن ها فرو می رود؟ فکر می کنی گریه شان می گیرد؟ فکر می کنی به آدم ها فکر می کنند؟

دارم فکر می کنم تو چاهی، یا گیاه کوچکی در آستانه ی چاه که به تازگی سر از خاک درآورده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search