خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

مرگ و ابوعلی سینا

مطلب زیر را بعد از خواندن یکی دو بخش از سری نوشته های “فیلسوفان و مرگ” در هفته نامه ی “شهروند امروز” نوشتم. می خواستم به جز ابوعلی سینا در مورد برخی از دیگر فیلسوفان و دانشمندان هم بنویسم که نشد! به هر حال این نوشته در صفحه ی 5 (فرهنگ و هنر) شماره ی 684 هفته نامه ی جام (سه شنبه 25 مرداد 1390) به چاپ رسید. البته با تیتر “بوعلی و تجربه های عرفانی اش” که به نظرم تیتر مناسبی نبود و عنوان این یادداشت، تیتر مناسب تری بود. گرچه مقصر خودم هستم که تیتر انتخاب نکردم!

مرگ و ابوعلی سینا

از رسول خدا (ص) پرسیدند: زیرک ترین مردم کیست؟ حضرت فرمودند: آن کس که بیش تر یاد مرگ می کند و بیش تر آماده ی آن شده است. [وسائل الشیعه] همچنان که فرمودند: برترین عبادت یاد مرگ است. [مستدرک الوسائل] حالا در ماه مبارک رمضان که ماه عبادت است، چه عبادتی بهتر از یاد مرگ؟ یادداشت زیر به همین مناسبت یادی دارد از مرگ فیلسوف بزرگ دنیای اسلام: ابوعلی سینا.

گفت: «مُدَبّر که در تن من است از تدبیر فرومانده. درمان بی فایده است.» چند روز بعد مُرد.

ابوعلی سینا معتقد بود نفس انسان بعد از مرگ باقی می ماند و فساد بدن باعث فساد نفس نمی شود. با دلایل عقلی، معاد روحانی را اثبات کرده بود، اما معاد جسمانی… همیشه مراقب بود که فلسفه اش با مذهبش سازگار باشد. این اصلا یکی از ویژگی های فلسفه ی اوست. می گفت معاد روحانی را می توان با برهان های فلسفی و عقلی پذیرفت اما معاد جسمانی جز از راه شریعت اثبات نمی شود. می گفت: «معاد جسمانی را چون پیامبر راستگو گفته تعبدا می پذیرم.»

داستانی نوشته به نام «سلامان و ابسال». سلامان و ابسال دو برادر ناتنی اند. ابسال کوچک تر و تحت سرپرستی سلامان. زن سلامان عاشق برادر کوچک می شود. ولی ابسال خویشتنداری می کند و از برادر می‌خواهد که او را به جنگ بفرستد. به جنگ می رود و بر قلمرو برادر بزرگترش اضافه می کند. اما زن سلامان همچنان دل داده ی ابسال است. دوباره به جنگ می رود و این بار زن برادر، سران لشکر را فریب می دهد و می‌خواهد که ابسال را در میان جنگ تنها بگذارند. ابسال تنها می ماند و سخت زخمی می شود و حیوانی وحشی او را می یابد و به او شیر می دهد تا بهبود پیدا کند…

خواجه نصیرالدین در تفسیر این داستان گفته که سلامان نفس ناطقه است و زنش قوت بدنی و ابسال هم عقل نظری. ابسال به خاطر دور شدن از این قوت بدنی است که می تواند شیر آن حیوان وحشی را بخورد و یا در تفسیر: تکامل معنوی پیدا کند. می گویند ابن سینا تجربه های عرفانی جدا شدن از دنیا داشته است و داستان‌های عرفانی اش را هم بر اساس همین تجربه ها نوشته است. با این وضع مرگ نباید برای او چندان مشکل می بود. گفته بود: «مرگ را دوست داردی تا زنده مانید و پیوسته می پرید و هیچ آشیانه ی معین مگیرید که همه ی مرغان را از آشیانه ها گیرند.»

در میان یکی از جنگ های علاءالدوله (که ابن سینا هم او را همراهی می کرد) بود که مبتلا به بیماری «قولنج» شد. ابوعلی سینا آن طبیب حاذق، خود گرفتار مرض شده بود! بوعلی درمان و دارو را می شناخت. بیماران زیادی را پیش از این درمان کرده بود. بیمارانی که هیچ طبیبی نتوانسته بود درد آن ها را بفهمد. آن چه از دستش بر می‌آمد برای خود انجام داد. کسی نبود که به این سادگی ناامید شود. پیش از این در جوانی یک بار کتاب «مابعد الطبیعه» ارسطو را چهل بار خوانده بود و نفهمیده بود و باز ناامید نشده بود. حالا با درمان هایش، گاهی بیماری‌اش عود می کرد و گاهی بهبود می یافت. قبلا در قصیده ای گفته بود: «نفس انسانی چون کبوتر بلند آشیان از عالم بالا به جهان پایین می آید و در دام تن گرفتار می شود.»

نخست عار همی بودش انس نمی گرفت

گرفت الفت آخر در این خراب بنا…

ز یاد عهد قدیم آن چنان بگرید زار

کز اشک دیده ی خویش روان کند دریا

حالا ابن سینا مثل همان کبوترِ انس گرفته با تن، از «عهد قدیم» یاد می کرد. بالاخره جنگ تمام شد و سپاهیان به همدان بازگشتند.

در بازگشت باز هم حالش بد شد. به همدان که رسید، از درمان دست برداشت. گفت: «مُدَبّر تن من از تدبیر فرومانده. درمان بی فایده است.» چند روزی در حال بیماری بود. قبلا رساله ای نوشته بود به نام «الشفا من خوف الموت» در مورد دلایل ترس از مرگ و این که چه کنیم که از مرگ نترسیم. می گفت ترس از مرگ بیش‌تر به خاطر این است که نمی دانیم بعد از مرگ چه خواهد شد. راه حلش هم کسب علم نسبت به مرگ و پس از آن است. حالا وقتش رسیده بود که خود به رساله‌اش عمل کند! بالاخره در جمعه اول رمضان سال 428 هجری مُرد. در پنجاه و هشت سالگی. پیش از مرگ این رباعی را سرود:

ای کاش بدانمی که من کیستمی

سرگشته به عالم از پی چیستمی

گر مقبلم آسوده و خوش زیستمی

ورنه به هزار دیده بگریستمی

دیگر مطالب من در هفته نامه ی جام اصفهان (همین وبلاگ)


دیگر مطالب من در هفته نامه ی جام اصفهان (دیوانه 83)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search