خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

جنگ

سلام. مطلب زیر در شماره ی جدید نشریه ی دانشگاهی “یاس” منتشر شد. (باز هم با لطف سید عمران امامی عزیز) نمی دانم اسمش چیست. شاید بتوان داستانک نامید هر کدامشان را.

– متفکر

یا سرباز باش، بجنگ تا کشته شوی،

یا سیاست مدار باش، حیله بزن تا بالا بروی.

هیچ گاه حقیقت را نگو که آن وقت،

تو را به جرم آن که حرف های غریب می زنی، به دیوانه خانه خواهند فرستاد.


– نویسنده

بزن زندان بان! شلاقت را محکم تر فرود بیاور. بر گرده ام، بر سرم، بر رویم، اما باور کن من خدا نیستم! اصلن اگر خدا بودم که این چنین فریاد دردآلودم در این سلول تنگ نمی پیچید. من خدا نیستم که از هیچ، چیزی بیافرینم. شما از من می خواهید حماسه ای برای سربازانتان بنویسم. اما به گمانم حتا خدا هم نتواند از ترس و بزدلی و فرار، از شجاعتی که نیست، حماسه ای خلق کند. پس شلاقت را محکم تر فرود بیاور.


– دلقک

«وقتی پادشاه از شهر رفت بیرون که بجنگه، خب طبیعی بود که اون دشمنا هم بیان تو شهر! تازه بعدش هم طبیعی بود که اون وزیر و همه ی اون سیاستمدارا با دشمنا ساخت و پاخت کنن. آخه اونا اگه یه مدت تو مقامشون نباشن، می میرن! فقط این وسط تنها موندن پسر پادشاه طبیعی نبود. انگار فقط این که اون جانشین پادشاهه مهم نبود. اما من سیاستمدار نبودم. واسه همین هیچ وقت نرفتم اون وزیر نامرد و رفیقاش رو بخندونم. البته اونا که داشتن با دمشون گردو می شکستن و نیازی به من نداشتن! دشمنا رو هم نرفتم بخندونم. عوضش رفتم به همون خونه ی کوچیکی که پسر پادشاه توش زندانی بود. پادشاها! من مث هیچ کدوم از این وزیر و وکیلا نیستم که حالا اومدن پیش شما و می گن ما به دشمن حقه زدیم که شما تونستید به شهر حمله کنین. تنها افتخار من همینه که هیچ وقت پسرتون رو تنها نذاشتم و همیشه فقط اونو خندوندم. همین!»

آره دیگه! بعدش پادشاه خندید و دست زد رو شونه ام و گفت: «تو بهترین یار مایی!»


– سرباز

آهای مردم! این رسم استقبال از سربازان شهر است؟ باشد! قبول! ما شکست خوردیم. اما وقتی شما در خانه های خود راحت خوابیده بودید، ما بودیم که تن مان را در معرض تیرهای زهرآگین دشمن قرار دادیم. آهای مردم! یک نگاهی به بالا سر خود بیندازید. همان جا که فرماندهان جنگ با غرور به فحش دادن شما به سربازان شان نگاه می کنند. می بینید؟ آن ها زره بر تن دارند! درست مثل وقت جنگ. تا یک وقت حتا یک زخم بر ندارند. تا همیشه بتوانند با غرور سرشان را بالا بگیرند. قبول! ما شکست خوردیم. اما شما بگویید. وقتی فرماندهان زره پوش ما فرار می کنند، ما سربازان عریان چه باید بکنیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search