خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

داستانک های انقلاب

داستانک های انقلاب

داستانک های زیر به قلم بنده در نشریه ی «دانشجو» به صاحب امتیازی مدیریت امور فرهنگی و فوق برنامه، مدیر مسئولی حسین طاقداری و سردبیری نسرین گدازنده منتشر شد. البته داستان «پول خودم» نادرست و غیرقابل چاپ تشخیص داده شد!


اگه کتک بخورم

شنیده بودیم وحشیانه شکنجه می کنند و کم تر کسی طاقت می آورد زیر شکنجه هایشان. وقت هایی که بی کار می شدیم، همان شنیده هایمان را روی هم پیاده می کردیم تا تحمل مان بالا برود. آب جوش خالی کردن روی بدن لخت، توی قفس گذاشتن، شلاق زدن… می گفت: «من اگه کتک بخورم، همه تون رو لو می دم.» راست گفت. وقتی دستگیر شد، همه ی کارهای ما را لو داد. همه را به اسم خودش.



جابجایی

گفته بودند فرماندار می آید. یا یک چیزی توی همین مایه ها. کدخدا که سالی یک بار هم پیدایش نمی شد، خودش با خدم و حشم آمده بود دم تک تک خانه ها که همه تان باید پرچم ایران را بدوزید، نشان شیر و خورشیدش را هم از خودم بگیرید بزنید وسط پرچم.

خان دایی که آمد، شروع کرد از تهران گفتن و از این که آقا قرار است بیاید. مهدی پرسید عکس آقا الان پیشتونه؟ خان دایی ساکت شد. بعد آرام یک عکس کوچک از جیب کتش در آورد. یک پیرمرد نورانی با عمامه ی سیاه که نگاهش را به زمین دوخته بود. مریم که یک گوشه داشت سه تا تکه پارچه ی سبز و سفید و قرمز را به هم می دوخت، کارش را ول کرد و خیره شد به عکس. خان دایی عکس را داد به مهدی.

خود مریم پرچم را داد دست مهدی که ببرد توی تظاهرات. مهدی اخم آلود به نشان شیر و خورشید نگاه کرد. مریم گفت عکس آقا را بزن به جای این. مهدی لبخند زد. یک سنجاق از مریم گرفت و عکس آقا را زد روی آن نشان.



پول خودم

علی گفت: «پس معطل چی هستی؟ بنداز دیگه.»

یک لحظه به این فکر کرده بود که پول خودش چه می شود. بعد بی خیال شد و کوکتل مولوتوف را پرت کرد به سمت شیشه ی بانک. موتور به سرعت دور شد. بانک در آتش می سوخت.



برچسب

رضا گفت: «عکسا رو بهت پس نمی دم. باید عکس جنایات شوروی رو هم بزنی.» افشین گفت: «اونا رو تو بزن. من فقط همین عکسا رو دارم.» عکس های جنایات آمریکا بود که افشین توی کوچه نمایشگاه شان را راه انداخته بود.

فردایش توی مدرسه روی یک دیوار نوشته شده بود: «رضا امپریالیست» و مقابلش کس دیگری نوشته بود: «افشین کمونیست»



فرار

حاج آقا روی منبر گفت: «بعد این آقای شاه میاد می گه حضرت عباس دست منو که داشتم سقوط می کردم گرفت و نجات داد.» ساکت شد. یک دفعه گفت: «آخه حضرت عباس که دست نداشت مرد حسابی!» چند نفر خندیدند. مجلس به هم ریخت. ساواکی ها ریختند که حاج آقا را دستگیر کنند. خادم سریع چراغ ها را خاموش کرد و حاج آقا را از در پشت منبر فراری داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search