خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

پیرمرد

پیرمرد

 

تصویر آن روز‏ها به شدت برایم تیره‏و‏تار است. جز بعضی چیز‏ها همه چیز آن روز‏ها برای‏م مات‏ند. نمی‏دانم او قبل از ما به محله آمده‏بود یا ما قبل از او. هیچ وقت این را از پدر‏م نپرسیدم.

مطمئن نیستم اولین بار کی او را دیدم. فکر می‏کنم چند روزی پس از آن که آن قدر بزرگ شده‏بودم که بتوانم به مسجد پا بگذارم. کنار پدرم در صف دوم ایستاده‏بودم و او درست جلوی من بود. از پشت فقط هیکل درشت و عرقچینی که بر سر بی‏موی‏ش گذاشته بود به چشم می‏آمد. و نگاه‏ش که همیشه به روبرو بود. از وقتی او را دیدم،  همیشه در نماز به روبرو نگاه می‏کردم و هرچه پدرم نهی‏م می‏کرد نتیجه نمی‏گرفت.

نمی‏دانم چه چیز باعث می‏شد دوست داشته‏باشم نگاهش کنم. بزرگی‏ش، آرامش‏ش و یا شاید نگاه‏ش که همیشه به روبرو بود. ظهر‏ها قبل از اذان به مسجد می‏آمدم و کنار تنها ستونی که هیچ پیرمردی ملحفه پهن نکرده‏بود، می‏نشستم. جوری که خادم مسجد نبیندم و من پیرمرد را ببینم. خادم به پیرمرد کاری نداشت. اصلا به پیرمرد‏ها کاری نداشت. اما مطمئن بودم اگر مرا ببیند، بیرون‏م می‏کند. فکر می‏کنم بعد‏ها مرا دید و شاید به خاطر این که آرام گوشه‏ای نشسته‏بودم، کاری به‏م نداشت. اما هر بار که از کنار‏م رد می‏شد، زیر لب چیز‏های نا‏مفهومی می‏گفت و من هول می‏کردم. در میان آن ترس و هول، به پیرمرد نگاه می‏کردم که به روبرو نگاه می‏کرد و شاید زیر لب ذکر می‏گفت. وقت‏هایی که با پدرم نبودم، نمی‏توانستم برای نماز صف دوم بایستم. اما همیشه بعد از نماز، وقتی دکان‏دارها می‏رفتند سر سفره‏های ناهار‏شان و پیرمرد‏ها سمت ستون‏ها و دیوار‏ها، می‏رفتم صف دوم پشت سر پیرمرد می‏نشستم. و پیرمرد شروع می‏کرد به خواندن. درست وقتی فهمیدم زیارت عاشورا می‏خواند که از اول تا آخر‏ش را حفظ شده‏بودم.

پیرمرد زیارت را بلند می‏خواند، اما من حس می‏کردم اگر سرش را پایین بگیرد، هیچ گاه صدایش به من نمی‏رسد. به من که صف دوم درست پشت سر پیرمرد نشسته‏بودم. بعد از این که از سجده‏ی زیارت بلند می‏شدیم، پسرکی – نمی‏دانم از کجا- می‏آمد و دست پیرمرد را می‏گرفت و می‏برد بیرون. گاه در مسیر کوتاه صف اول تا در مسجد، پیرمرد می‏ایستاد و عرقچین‏ش را چند لحظه از سر بر‏می‏داشت. و من این لحظه‏ها را بسیار دوست داشتم. چهره‏ی پیرمرد را به یاد ندارم. به یاد ندارم هیچ گاه از روبرو نگاه‏ش کرده‏باشم. آن روز‏ها در ذهن من مات و مه‏آلودند. اما روزی که پیرمرد زیارت را اشتباه خواند، خوب به یاد دارم. سر‏م را زیر انداختم و چشم‏هایم را محکم بستم و درست‏ش را در ذهن تکرار کردم. پیرمرد‏ها وقتی فهمیدند اشتباهی پیش آمده که پیرمرد به تکاپوی درست کردن اشتباه‏ش افتاد. خوشحال بودم که هیچ کس زیارت را حفظ نبود. هیچ کس نفهمید پیرمرد از چند خط بعد خواندن را ادامه داده‏است. فکر می‏کنم، آن روز همان روزی بود که دمپایی‏هایم را بردند و تا خانه پا‏برهنه دویدم.

از سرنوشت پیرمرد مطمئن نیستم. نمی‏دانم از کی دیگر صف دوم نایستادم. این روزها، تصاویر ماتی در ذهنم می‏آید. تصویر یک تابوت که در حیاط مسجد است. مردم تابوت را بر دوش می‏گذارند و خادم لنگان لنگان می‏دود جلو و در مسجد را کامل باز می‏کند. پیرمرد را هم می‏بینم که گوشه ی عقب تابوت را گرفته‏است و به روبرو نگاه می‏کند.

عدنان دست چپ‏م را می‏گیرد و می‏فهمم که باید برویم. آرام می‏رویم سمت دمپایی‏هایم. پسرکی را می‏بینم که به من خیره شده‏است. صورت‏ش برایم مات است؛ اما مطمئنم منتظر است عرقچین‏م را چند لحظه‏ای از سر بردارم. دستی به سر بی‏مویم می‏کشم و با عدنان به حیاط مسجد می‏رویم. پسرک هنوز همان جا ایستاده‏است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search