خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

داستان سیاوش

داستان سیاوش

امیر حسین مجیری

چند روز پیش بعد دو سه سال محسنی را دیدم. آخرین باری که او را دیدم، تابستان بعد از سوم دبیرستان بود. اتفاقی دو تایی‏مان آمده بودیم به مدرسه سر بزنیم. سال بعدش محسنی از آن جا رفت و من دیگر ندیدم‏ش تا همین چند روز پیش. خب طبیعی است که بعد این همه مدت نشناسم‏ش. یعنی به نظر خودم طبیعی است. اما او خوب من را یادش بود. حتی آخرین روز دیدن‏ش را هم خودش تعریف کرد. قیافه‏ش هیچ تغییری نکرده‏بود. قد بلند، زخم کنار گوش راست و موهایی که به عقب سر شانه می‏زد. مثل زمان مدرسه، به شدت خودش را قبول داشت و یک‏بند حرف می‏زد. من آن روز کار خاصی نداشتم. داشتم الکی توی خیابان می‏چرخیدم که محسنی را دیدم. اما اصلا حال و حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. یعنی در واقع به حرف‏ها‏ش گوش بدهم. برای همین هی به ساعت‏م نگاه می‏کردم تا شاید بی‏خیال شود. اما محسنی انگار وظیفه داشته‏باشد یک ساعت برای من سخنرانی کند، اصلا به روی خود‏ش نمی آورد. البته وقتی درباره‏ی سیاوش حرف می‏زد، خداییش خیلی با دقت گوش می‏کردم. اما خب نمی‏شود وقتی یک آدم پر‏حرف، مخ شما را به کار گرفته، ساعت‏تان را نگاه نکنید؛ حالا هر چقدر هم حرف‏ها‏ش جالب باشد.

سیاوش هم توی دبیرستان با ما بود. این یکی را خوب یادم است. شاید چون یک بار باهاش دعوا کرده‏بودم. زنگ تفریح بود و من از دفتر سعیدی –مدیر- آمده‏بودم بیرون و اعصابم حسابی خورد بود. (یک نامردی جریان بمب بوگندو‏ها را به سعیدی گفته‏بود.) داشتم می‏رفتم طرف آب‏خوری که تنه‏م خورد به تنه‏ی سیاوش. گفت: «اوی‏ی! چته؟!» اصلا اهل دعوا و این‏ها نبود. خب شاید چون جلوی رفیق‏ها‏ش بوده، می‏خواسته خودی نشان بدهد. من رفتم جلو و یکی خواباندم زیر گوش‏ش. بعد هم دعوا‏مان شد. آن روز نشد درست و حسابی بزنم‏ش و بعدا هم دل‏م به حالش سوخت. بعد این که محسنی ماجرا‏ش را تعریف کرد هم وقتی رفتم خانه، اول کلی خندیدم. اما بعدش دوباره یک‏کم دل‏م به حال‏ش سوخت. اصلا ازش خوش‏م نمی‏آمد. الان هم اگر ببینم‏ش شاید باز بخوابانم زیر گوش‏ش. اما خب قیافه‏ش یک‏جوری بود که دل آدم به حال‏ش می‏سوخت. می‏فهمید که؟

محسنی می‏گفت این‏ها را خود سیاوش برای‏ش تعریف کرده‏است. حالا شاید یک کمی‏ش را هم خود محسنی ساخته‏باشد. اما مهم نیست.

سیاوش توی کنکور، دانشگاه اصفهان قبول می‏شود. بعد روز‏هایی که بیکار بوده، می‏رفته توی خیابان‏ها ول می‏گشته‏است. بیش‏تر هم طرف‏های چهارباغ و آمادگاه و کتاب‏فروشی های آن طرف‏ها. آن طرف‏ها –مثل همین طرف‏ها- پر عوضی است. عوضی‏هایی که دو تا دو تا دست‏هاشان را در هم گره می‏کنند و نیش‏ها‏شان را باز می‏کنند. و پر دختر و پسر‏هایی که دنبال یکی مثل خود‏شان می‏گردند که دست‏ها‏شان را در هم گره کنند و بشوند دو تا عوضی. سیاوش هم آن جا‏ها می‏پلکیده‏است. البته دنبال کسی نمی‏گشته‏است. اما سعی می‏کرده یک جوری راه برود که یکی دنبال‏ش بیاید. یک جور خاصی. (به خیال خودش با‏کلاس) یک جور خاصی دماغ‏ش را پاک می‏کرده، وقتی به سینما‏ها می‏رسیده یک جور خاصی به تابلوی سینما‏ها نگاه می‏کرده و سعی می‏کرده‏است همیشه لبخند کم‏رنگی روی لب‏ش باشد و هیچ حرکت اضافی هم توی صورت و بدن‏ش نباشد. (مثل این سریال‏های انگلیسی که روی سر یارو کتاب می‏گذارند تا قشنگ راه برود.) فقط مشکل این بوده که هر دختری، اگر دقت می‏کرده می‏فهمیده که راه‏رفتن سیاوش یک کم به معلول‏ها شبیه است. خب، البته اگر کسی دقت می‏کرده‏است. حتی اگر دختری آن قدر ضایع باشد که از یکی مثل سیاوش خوش‏ش بیاید که راه نمی‏افتد دنبال‏ش. منتظر می‏شود او پا پیش بگذارد!

سیاوش با هیچ دختری رابطه نداشته‏است. (تا آن جا که ما می‏دانیم.) البته به جز یک دختر چادری که با یک دست‏ش چادر‏ش را نگه می‏داشته و دست دیگر‏ش را بیرون چادر می‏انداخته است. این تنها کسی است که ما می‏دانیم سیاوش دوست‏ش داشته‏است. (یا او سیاوش را دوست داشته است. چه فرقی می‏کند؟)

در هر صورت، یک روز که سیاوش توی یک کتاب‏فروشی رفته بوده، می‏بیند دختری جلوی قفسه‏های رمان‏هاست. او یک کمی توی کتاب‏فروشی پرسه می‏زند تا دختره برود کنار. بعد که دختره می‏رود یک جای دیگر، سیاوش می‏رود سمت قفسه‏ی رمان‏ها. رمان‏های جدید را ورق می‏زند و چاپ‏های جدید رمان‏های قدیمی را نگاه می‏کند. همان طور که مشغول کار‏ش بوده، می‏بیند دختره دوباره آمده نزدیک آن جا. خب، این جور وقت‏ها، آدم –مخصوصا اگر سیاوش باشد- سعی می‏کند تکان نخورد. سیاوش «1984» را در دست داشته و هی ورق می‏زده؛ گاهی هم لبخندی می‏زده است. (درست مثل احمق‏ها.) دختره متعجب نگاه‏ش می کند و می‏رود سمت رمان‏های ایرانی و بی‏توجه به سیاوش، «یک عاشقانه‏ی آرام» را می‏کشد بیرون و به پشت جلد‏ش نگاه می‏کند. سیاوش اسم کتاب را که می‏بیند… خب، آدم باید خیلی سیاوش باشد که در آن جا فکری شود. سیاوش می‏رود دورتر و بنابر این نمی‏بیند دختره بعد‏ش «بازی آخر بانو» را هم می‏کشد بیرون. البته این چیز‏ها مهم نیست. گفتم که. آدم باید خیلی سیاوش باشد که از این چیزها فکری شود. مهم آن جا‏ست که سیاوش همان طور که «راهنما‏ی نگارش فارسی» توی دست‏ش بوده، نگاه‏ش را دور کتاب‏فروشی می‏چرخاند. نگاه‏ش می‏افتد روی دختر و پسری که کتاب‏فروشی را دور می‏زده و در آن لحظه روبروی قفسه‏ی «روان‏شناسی» بوده‏اند. پسره داشته برای دختره، سخنرانی می‏کرده و دختره هم از زیر آرایش چشم‏ها و لب‏ها‏یش لبخند می‏زده‏است. (دو تا عوضی) بعد نگاهش می‏رسد به دختره، که صورت گردی داشته و کمی تپل بوده، کمی از مو‏ها‏یش را روی پیشانی‏ش ریخته‏بوده و بدون آرایش و با اخم به کتاب‏ها نگاه می‏کرده است. (اگر این پسر یک شباهت به من داشته‏باشد، همین است که حال‏ش از دختر‏هایی که آرایش می‏کنند، به هم می‏خورد.)

در آن لحظه احتمالا خود سیاوش هم نمی‏فهمد چه کار می‏کند. می‏رود جلو و در حالی که به سختی آب دهان‏ش را قورت می‏داده است، می‏گوید: «سلام.» دختره سرش را بالا می‏آورد و با ابرو‏های بالا رفته به سیاوش نگاه می‏کند. بعد با لبخندی کم‏رنگ و کمی ناز می‏گوید: «سلام.» دختره قشنگ نبوده، حتی لب‏هایش کمی بیش از حد دخترانه بزرگ بوده‏است. این را به هرکس بگویی شک نمی‏کند که با یک بی ریخت تمام عیار روبرو است. اما سیاوش یک باره نگاه‏ش می افتد به «یک عاشقانه‏ی آرام» در دست دختره. همان وقت مطمئن می‏شود که باید ادامه دهد. می‏گوید: «دیدم این کتاب رو برداشتین. خواستم بدونم کتابای دیگه‏ی نادر رو هم خوندید؟» «نه، این یکی رو خیلی تعریف‏ش رو شنیده‏بودم، برش داشتم.» «آره. خیلی کتاب قشنگیه. البته من یک سال پیش خوندم‏ش…» شاید شما خیلی به ادامه‏ی این گفتگوی مسخره علاقه داشته‏باشید، اما این ها مهم نیست. مهم این است که روز بعد، همان ساعت می‏شده این دو تا را دید که توی چهارباغ قدم می‏زنند و همان طور که دختره درباره‏ی مودب‏پور حرف می‏زند، سیاوش از مصطفی مستور می‏گوید. روز‏های بعد هم همین قدم‏زدن‏ها ادامه پیدا می‏کند، با این تفاوت که کم‏کم گفتگو از ادبیات به خود‏شان می‏رسد. همین روز‏ها است که سیاوش اسم دختره را می‏فهمد (سیما)، می‏فهمد او هم دانشجوی دانشگاه اصفهان است (ادبیات، سیاوش صنایع می‏خواند.)، هم‏سن او‏ست و چیز‏های مسخره‏ای مثل فیلم‏ها و کتاب‏ها و رنگ و ماشین و شهر دوست داشتنی. در این روز‏ها سیاوش و سیما (که بدون هیچ برداشت خاصی، اسم‏ها‏شان شبیه هم است.) مسیر دروازه دولت تا پل خواجو را پیاده طی می‏کرده‏اند و البته گاهی روی صندلی‏های گرد وسط خیابان می‏نشسته‏اند. (نیازی نیست بگویم مثل چی) یکی از همین روز‏ها‏ست که سیما یک‏دفعه و بی‏مقدمه دست‏ش را در دست سیاوش می‏گذارد. سیاوش اول کمی جا می‏خورد؛ اما با این که به سختی آب دهان‏ش را قورت می‏داده، دست سیما را محکم فشار می‏دهد. سیما جوری که دندان‏ها‏یش کمی پیدا شود می‏خندد و می‏گوید: «اوی‏ی! چته؟»

از آن روز به بعد، این مسیر نسبتا بلند، به همان شکل دست در دست طی می‏‏شود. خب اگر چه روز‏های اول، سیما پیش‏دستی می‏کند؛ اما چند روز بعد، سیاوش با وجود کلنجار‏ها‏ی بسیار، بی‏خیال خیلی چیز‏ها می‏شود و همین که سیما را از دور می‏بیند دست‏ش را به سمت‏ش دراز می‏کند.

با این که برای سیاوش خیلی مسخره بوده که به سیما پیشنهاد ازدواج بدهد، اما بالاخره یک روز، تمام جرئت‏ش را جمع می‏کند و درست 10 متر پایین‏تر از آمادگاه، تصمیم‏ش را می‏گیرد. با این که گفتگوی او و سیما بسیار مسخره است، اما خب چاره‏ای نیست؛ باید بگویم.

حرف‏های سیاوش و سیما تمام شده و حالا آن‏ها در سکوت دست در دست هم چهارباغ را به سمت پل خواجو طی می‏کنند. سیاوش یک‏باره می‏گوید: «سیما!» سیما جواب می‏دهد: «هوم؟» سیاوش لب پایین‏ش را گاز می‏گیرد و می‏گوید:«تو… تو من رو دوست داری؟» سیما یک‏باره با ابروهای بالارفته به سیاوش نگاه می‏کند و می‏گوید: «یعنی چی؟» (هنوز دست‏ها‏شان در دست هم است.) «یعنی می‏خوام بگم، من… من تو رو دوست دارم. خیلی.» حالا رسیده‏اند سر تقاطع. در حالی که سیما لبخند شیطنت‏آمیزی بر لب دارد، در سکوت تقاطع را رد می‏کنند. انتظار سیاوش برای به حرف آمدن سیما بی‏نتیجه است. پس خودش ادامه می‏دهد: «سیما! من…(یک لحظه چشمان‏ش را می‏بندد)من عاشقتم سیما.» (دروغ سیاوش) هر دو بدون هماهنگی با هم می‏ایستند. حالا سیما با لبخندی کم‏رنگ، اما هنوز شیطنت‏آمیز به سیاوش نگاه می‏کند. سیاوش به چشم‏ها و بعد به لب‏های سیما نگاه می‏کند و می‏گوید: «سیما! من می‏خواستم از‏ت خواستگاری کنم.»

ممکن است سیما گفته‏باشد: «نه سیاوش! من الان اصلا تو موقعیت خوبی نیستم.: یا «سیاوش! من تو رو مث یه دوست، دوست دارم، اما نه مث یه… شوهر.» یا «تو واقعا چی فکر کردی؟ تو… خیلی نفهمی!» یا «خیلی وخ بود منتظر همچین حرفی بودم.» یا «منم عاشقتم سیاوش! منم…» یا هر حرف دیگری (بستگی به شما دارد.) ما نمی‏دانیم سیما چه می‏گوید. و بعد از آن چه می‏شود.

محسنی با یک قیافه‏ی خیلی جدی (این جور وقت‏ها، آدم دوست دارد بزند زیر خنده، اما قیافه‏ی طرف نمی‏گذارد.) به من نگاه کرد و گفت: «امیر! بش گفتم: سیاوش بعدش چی شد؟ همین دیروز بودا. گفت: هر وخ یه دختر چادری می‏بینم که با یک دست‏ش چادر‏ش رو نگه داشته و دست دیگه‏ش از چادر‏ش اومده بیرون، تکیه می‏دم به دیوار، یا می‏شینم رو یه سکو. بغض می‏کنم. گفت: حمید (حمید محسنی) می‏خوام بزنم زیر گریه. حالا پس فردا دوباره می‏بینم‏ش. نمی‏دونم چش شده.»



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search