خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran
نسیم مقصودی دبیر کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان | آرم کانون ادبی | Amaje.ir | آماژه

نسیم مقصودی (شاعر و دبیر کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان)

نسیم مقصودی

داشتیم می خندیدیم و می رفتیم و ناگهان صدای قرآن از ورودی دانشکده [گویا: 7 اردیبهشت 1390]. یک نوشته روی یک پارچه ی سیاه: “درگذشت نابهنگام دانشجوی…” کاش نام دیگری بود. کاش هیچ گاه نمی دیدم. دنیا را ای کاش ها نمی سازد. باورم نمی شد. نمی شود. حتما اشتباهی دیده ام. در و دیوار پر است از نامت و شعرهایت و نامت و “درگذشت نابهنگام مرحوم نسیم مقصودی”

حالا تو. هنوز هم منتظرم یک “ناشناس” زنگ بزند و از آن سوی خط بگوید: “امشب کارگاه داستان…”. لعنت به تصادف. لعنت به ماشین. لعنت به من. به من که آخرین شب شعر با حضور تو را نبودم. کاش هیچ گاه نمی شناختمت و بی توجه به آن کاغذ لعنتی فاتحه ای می خواندم و رد می شدم.

“درگذشت نابهنگام مرحوم نسیم مقصودی دانشجوی نساجی و دبیر کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان را به خانواده و بازماندگانش تسلیت می گوییم.”

و خدا صدا می زند:

“نسیم”

و تو می وزی

به سوی بهشت

[شعر از امیرحسین مجیری]

******

دو شعر از مرحوم نسیم مقصودی:

خش خش این برگ ها را

تا انتهای خیابان

راه که برویم

همرنگ پاییز می شوم

کم کم

و تو فکر می کنی

شاعرم

—–

دوری

و من

آنقدر شعر می نویسم

تا فاصله را لبریز کند

و جاری شود

در اتاق تو

—-

شادی روحش صلوات

===

بعد از نوشت (10 مهر 1396): این نوشته ی کوتاه را مدتی بعد از فوت مرحوم مقصودی نوشتم. حالا که به بهانه ای دوباره یادم افتاد کمی تحقیق کردم و حاصلش شد لینک های زیر. سعی دارم برای همه ی نوشته های آماژه، ویدئوهای کوتاهی آماده کنم و این یادداشت درباره ی نسیم مقصودی هم یکی از آن هاست. اما به نظرم نیاز به کار بیش تری دارد. من در آن زمان، یک دانشجوی صفری (جدیدالورود) بودم و چندان هم با فضای کانون ادبی هماهنگ نبودم و راستش برخورد نه چندان دوستانه ای هم کمی پیش از این اتفاق بین من و یکی از شاعران کانون پیش آمد و همه ی این ها به اضافه ی کم رویی و تنبلی باعث شد در مراسم تشییع مرحوم مقصودی شرکت نکنم. بنابر این ساخت چنین ویدئویی قاعدتن نیازمند گفتگو با دوستان خانم مقصودی (اسم هایی که می دانم: محمدباقر حاجیانی، محمد نویری، سمیه مرادی، محمداحسان هادی، علی خاکزاد) است. ترجیح می دهم کمی سایت پربارتر شود و چند ویدئو بسازم تا قانع کردن دوستان ایشان راحت تر شود و البته ویدئوی ارزشمندی ساخته شود.

اما ماجرای تصادف (تا حدی که می دانم و شنیدم:) نزدیک دانشگاه صنعتی اصفهان (که تقریبن بیرون از شهر ساخته شده و روزهای کاری هر پانزده دقیقه یک اتوبوس از میدان جمهوری اسلامی اصفهان، یا همان دروازه تهران، به دانشگاه می رود و برای ورود به این اتوبوس، مامور حراست دانشگاه کارت دانشجویی یا کارت تردد می خواهد. قبلن که این طور بود و گویا اخیرن تاکسی هم گذاشته اند. غرض این که دانشگاه دور از شهر است) یک امامزاده هست. برای رفتن به امامزاده باید از کنار بزرگراه رفت (من خودم تا به حال نرفته ام). گویا خانم مقصودی هم آن روز دلش گرفته بوده و می خواسته سری به امامزاده بزند و با یکی از دوستانش می رود و آن اتفاق می افتد.

بعد از این اتفاق در مسجد دانشگاه صنعتی اصفهان (که مسجد نسبتن بزرگی است) گروه های مختلف دانشگاه (از کانون قرآن و عترت گرفته تا انجمن اسلامی) فوت ایشان را تسلیت گفتند و دیوارهای مسجد هم پر شد از پارچه نوشت های تسلیت. از قضا همان روزها از صداوسیمای اصفهان برای فیلم برداری از نماز جماعت مسجد به این مسجد آمدند (آن زمان رسم بود که شبکه های استانی و ملی از نماز جماعت های مختلف فیلم می گرفتند تا بعد از هر اذان در تلویزیون یک نماز جماعت را پخش کنند. حالا هم شاید ادامه داشته باشد این کار. نمی دانم). خلاصه این که در فیلم نماز جماعت شبکه اصفهان این پارچه نوشت ها پیدا هستند. اگر بتوانم گیرش بیاورم جالب می شود.

======

نوشته های دیگر درباره ی نسیم مقصودی در وب:

احمد بیگدلی (متولد 1324 – وفات در شهریور 1393) [وبلاگی که درباره ی ایشان نوشته می شده] مدتی (پاییز و زمستان) در سال 1386 در دانشگاه صنعتی اصفهان کارگاه داستان برگزار کرد. البته که خیلی از دانشجوهای کانون ادبی قبولش نداشتند اما چون آن سال کتابش (رمان اندکی سایه) کتاب سال شد (بعضی می گفتند کار سیاسی دولت احمدی نژاد بوده و خودش می گفت داستان های من تروتمیز است و خبری از سیگار و مشروب و کارهای خلاف قانون و عرف و شرع ایران در آن نیست) و حالا به اصرار دانشگاه یا هر چه، مدتی کارگاه داستان برگزار کرد. من هم در این کارگاه شرکت می کردم. نسیم مقصودی هم گاه گاه به عنوان علاقمند یا دبیر کانون ادبی (با این که خودش شاعر بود و کاری به کار داستان نداشت زیاد) در جلساتش شرکت می کرد.

الغرض! الان در مجله ای به اسم «اقلیم نقد» (ماهنامه ی تخصصی، صاحب امتیاز، مدیر مسئول و سردبیر: محمدرضا سرشار، شماره ی 8، صفحه ی 70، فروردین ماه 1392) [قابل دریافت از این جا در کتابناک – آرشیو سایر شماره های این مجله– البته که بعید نیست بعد از مدتی این لینک مشکل دار شود! اگر مشکلی داشت و شما مجله را می خواستید به من ایمیل بزنید یا در این مطلب، نظر بدهید تا فایل مجله را برایتان بفرستم]. دیدم که یکی از داستان های بلند احمد بیگدلی (به نام «بی تردید سه شنبه بود» [طبق اطلاعات این مقاله: انتشارات نشر علم، سال 1390، 127 صفحه-  چاپ 90 کتاب در کتابخانه ملی (نشر علم)چاپ 92 کتاب در کتابخانه ملی (نشر افراز)چاپ 96 کتاب در کتابخانه ملی (نشر چشمه)  ]) نقد شده است. ناقد مریم مقانی است (نام مقاله: «یک سه شنبه ی ملال انگیز»، نوشته شده در دی ماه 1391) که در صفحه ی چهارمش (صفحه ی 70 مجله) اشاره می کند به «مرگ نسیم مقصودی در اثر تصادف». عین متن:

««حذف بسیاری از حوادث از بدنه داستان، نه تنها آسیبی به پیرنگ نمی زند، بلکه اثر را از ابهامی که به آن دچار شده، تا حدی رهایی می بخشد. ماجرای طلافروشی، مرگ نسیم مقصودی در اثر تصادف… اینها هیچ کدام ربط مستقیمی به قتل آذر توسط شوهرش ندارد و فقط داستان را پروار می کند.»»

حالا داستان را پروار کرده یا نه، خوب است که به این ماجرا اشاره ای شده و من می توانم بروم این کتاب را گیر بیاورم و ببینم چه نوشته. به احتمال زیاد (با توجه به نام نسیم، تصادف، سال انتشار، حضور بیگدلی در دانشگاه صنعتی و…) این اشاره دقیقن به خود نسیم مقصودی است.

اشاره به مرگ نسیم مقصودی در مقاله ای در نقد کتاب بی تردید سه شنبه بود از احمد بیگدلی | آماژه | amaje.ir

اشاره به مرگ نسیم مقصودی در مقاله ای در نقد کتاب بی تردید سه شنبه بود از احمد بیگدلی | آماژه | amaje.ir

 

اشاره ای از خودم در نوشته ای که درباره ی نویسندگی ام نوشته ام.

محمد باقر حاجیانی [از کار افتاده]

چند شعر از نسیم مقصودی در دانشجویان نرم افزار 89 و این جا (6 اردیبهشت 1390) [چون می ترسم این هم از کار بیفتد، متن نوشته های این منبع را این جا در آماژه هم می گذارم:]

««سلام

من تازه پست گذاشتم اما اینو یادم نبود…

فردا (۷/۲/۹۰) سومین سالگرد نسیم مقصودی،که دبیر کانون ادبی ما و یکی از بهترین دوستان من بود هستش.

چنتا شعر ازش گذاشتم…

شب

از بیکران دریا

تا

بی نهایت آسمان

فاصله ای نیست

من در کرانه

به تو…

دیگر نه

در تو

شنا

نه

پرواز

نه

می خواهم بگویم

در هم حل میشویم

20 . 2 . 85(بندر عباس)

*****************************

گریه، خون، مرگ

که

دور بزنیم تاریخ را

که

صبورانه رسوخ کنیم

تا مغز استخوانمان

همیشه را میگویم

می لرزیم، از فشار

کافیست

به تب راضی میشویم

شما ، اما

به مرگ ما هم راضی نمی شوید

گرگ بودن احمقانه است

وقتی

بره می خواهید ما را

وقتی

دور می زنیم…

8 . 2. 85

*****************************

دلتنگی هایم

سر هم

به اندازه شادی توست

اندوهم را می خندی

یا

شادیت را می گویم

به اندازه همۀ اوج تو

افتاوم

با من بیا اگر

بال سقوط داری

بی من برو

توان پرواز ندارم…

*****************************

به اندازه همۀ سهم من از تو

دوستت داشتم

تو اما

در قالب عاشقی بی همتا

همۀ عشقمان را

بلعیدی

وقتی اسکار عشق به تو می دادند

برای من “هو” کشیدند به جرم

نفرت…

17. 2. 85

*****************************

جام تهی

سینه از اسرار تهی

فکر از پیچش اسرار تهی

سر از اندیشۀ سودا سرشار

ساز از زمزمۀ نغمۀ پرواز تهی

و هوا از نفس مردم مغموم هراسان سرشا

من از اندیشۀ افسانه دیرینۀ سیب…

*****************************

تا

سبک تر بپم [بپرم]

بی سنگینی رنگ

تا بچگی

بی رنگ بی رنگ آمدم

نقاشی ام نکن.

اردیبهشت 85

*****************************

عاشقانه کودک شدیم و

کودکانه عاشق

آبی شدم

سرخ شدی

ابتدای سرخ آبی عشق بودیم که

احمقانه مغرور شدیم.

*****************************

وقتی دریا طوفانیست

بی قرارم

لبریز می شوم از خدا

تهی می شوی از گریه

هی می میریم از انتظار و هی زنده می شویم از امید

خواهرم از تاریکی می ترسد

من از تنهایی

تو از سنگینی بار امانت

گوش به زنگیم

بابا رفته

برای ما اضطراب و کمی نان بیاورد

و برای دیگران امنیتی پوچ

بی قرارم…

*****************************

ببخشید آقا

لبخند لیلی قاب عکس خانۀ مادربزرگ

که مجنون را هر شب به گریه می انداخت

با سکوت شما

یا سوال من

نسبتی ندارد؟

*****************************

دریا

گریۀ بچه ماهی های تنهاست

مادرانشان که صید میشوند…

*****************************

آمده ام

برایتان از آنجا که آرزویش را داشتید بگویم

اینجا آسمان است

و

شما ستاره

میتوانم کمی بیشتر مهمانتان باشم؟!

26 . 4 . 85

*****************************

چقدر خدا شعر تازه می نویسد این روزها

و حالا

تمام میشود

بارانی بهاری در چلۀ تابستان

امروز خدا شاعرتر از همیشه است.

مرداد85

*****************************

آقا میشود

قلموی جادوییتان را قرض بگیرم

و بوم نقاشیتان را؟!

می خواهم همۀ مرزها آبی باشد

همۀ مرزها دریا

همۀ شهرها بندر

*****************************

زمین برای قدم زدن کم است

هی باید بروی، برگردی…

بروی، برگردی…

بروی، برگردی…

همین مسیر تکراری را.

برگشتنی همه چیز زیباتر است

و هیچ کس تو را به خاطر نمی آورد

جز ماه

که نمی خندد اگر باز همین راه را بروی،برگردی.

(آخرای آبان 86)

===

نظرات وبلاگ دانشجویان نرم افزار 89:

t…m (دوشنبه 12 اردیبهشت 1390): به نظر من قلب وسیعی داشته…مث دریا!!!
امیدوارم خدا روحش رو سرشار از آرامش کنه…

[پاسخ به نظر:] تمام آدمایی که میشناختم برای تشییعش اومده بودن طوری که خونوادش از دیدن اون همه آدم شکه شدن.
خیلی مهربون بود و به همه احترام میذاشت…
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه.

t…m (دوشنبه 12 اردیبهشت 1390): چی شد ک فوت کرد؟؟؟
البته گاهی زمین لیاقت آدمای خیلی خوب رو نداره!!
خدا اونا رو میبره پیش خودش تا بدیهای دنیا و آدماش, قلب مهربونشون رو اذیت نکنه!!

[پاسخ به نظر:] تصادف کرد.جریانش مفصله اما در حالت کلی اتفاقا طوری پیش رفت که اون شب اون اتفاق افتاد.انگار باید اون حادثه پیش میومد…

t…m (سه شنبه 13 اردیبهشت 1390): دلم گرفت!!
البت همین ک بدونیم اون طرف حالش بهتر از اینجاس از غممون کم میکنه!!!»»

شعری درباره ی نسیم مقصودی از سمیه مرادی (10 آذر 1387) [متن یادداشتش را این جا هم می گذارم:]

««برای” نسیم مقصودی عزیز”

که هنوز باورم نیست که نیست!

سراغت را

از عقربه هایی که بر عکس می روند

از پرنده هایی که به پریدن نرسیده اند

و خواب هایی که صبح از یاد رفته اند

می گیرم

اینکه خوب می خوابی و

برای ستاره ها شعر می خوانی

اینکه دلت برای بودن می گیرد و

به نبودن خو گرفته ای

اینکه مثل دختر بچه ها عروسک بازی می کنی و

دست آخر کودکت را در آغوش می کشی

و لالایی نسیم ها یی می شوی

که تو را می پیچانند

دور گلو هایی که

بغض نبودنت را به دوش می کشند!

آبان۸۷

===

نظرات وبلاگ سمیه مرادی:

منیره (دوشنبه 11 مرداد 1387): حادثه خیلی بدی بود. خیلی دردناک بود. هنوزم گاهی که به یادش می افتم اشکم در میاد. دلگیرم از این شهر. خیلی.

سعیده (سه شنبه 12 آذر 1387): سمیه ی گلم سلام
باد همه چیز رو با خودش می بره . آدم ها رو خیلی زود تر از خاطره هاشون.
” برای ستاره ها شعر می خوانی ” خیلی به نسیم می اومد . نه ببخشید میاد.

سارا (پنج شنبه 9 مهر 1388): 5

شیشه (جمعه 31 تیر 1390): اون شهر بوی نیستی میده
یاد نسیم به خیر…
یادش به خیر…
یادش به خیر…
خش خش این برگ‌ها را تا انتهای خیابان راه که برویم
من کم کم شاعر می‌شوم…»»

نظری از امیرحسین مجیری (خودم) در وبلاگ چترهای بسته (عطیه همتی) (7 آبان 1390) [متن نظر را این جا هم می گذارم:]

««سلام
سه شنبه ها شب شعر کانون ادبی صنعتی اصفهان بود. اون شب رو یادمه. خیلی ها اومده بودند. نسیم مقصودی (که چند وقت بعد تصادف کرد و فوت کرد) اون وقت دبیر کانون ادبی بود. “دستور زبان عشق” دستش بود. خوند: “قطار می رود/ تو می روی/ تمام ایستگاه می رود…” قشنگ و با احساس شعر می خوند همیشه. همه بودند. محمد نویری هم بود. یکی از بچه های مذهبی هم (که چند وقت پیش دیدمش که می گفت دارم می رم حوزه) بود. اون هم یه شعر خوند از “گل ها همه آفتابگردان اند”. خیلی ناراحت بود. اصلن نمی اومد جلسات کانون ادبی رو. اون شب فکر می کنم اولین و آخرین شبی بود که اومده بود. اومده بود که شعر قیصر رو بخونه و بره. محمد نویری هم چیزی خوند.
به شکل عجیبی قیصر رو همه دوست داشتند. چه مسعود که خودش می گه خدا رو هم قبول ندارم و پوسترای قیصر رو می زد به دیوار. چه بچه های بسیج که برای قیصر برنامه می ذاشتن. همه شون می دونستن قیصر امین پور چه کاره اس. نسبتش رو با انقلاب، با دین، با روشنفکری… همه می دونستن اما همه هم دوستش داشتند. لابد چون خودش بود. من زیاد نمی شناختمش اون وقت. (الان هم البته) بعدها بیش تر شناختمش. بعدها که همه ازش می گفتند و از حسرت رفتنش. خیلی خوبه که آدم خودش باشه، خودش رو زندگی کنه. قیصر این طوری بود به گمونم. همین بود شاید که باعث می شد همه احترامش رو نگه دارند.

پی نوشت: نسیم مقصودی که رفت، همه تسلیت گفتند. از بچه های مسجد تا بچه های انجمن. توی مسجد پر شد از پارچه های تسلیت. مثل قیصر. گفتم: “و خدا صدا می زند: نسیم/ و تو می وزی/ به سوی بهشت” می گن خدا روز قیامت، آدما رو به اسم کوچیک صدا می زنه آخه. دارم فکر می کنم: “و خدا صدا می زند: قیصر…”»»

نوشته ای از سعید شنبه نژاد در «با هم…» (3 اسفند 1387)

««آن عکس مرا یاد نسیم هم می انداخت.اولین باری که دیده بودمش از همان مسیر به کانون رفته بودم.داشتم به دانشکده میرفتم که منصرف شدم و آن پیاده رو را قدم زدم تا به جاده ابریشم برسم.

جاده ابریشم! اولین باری که تنها با نسیم قدم زدم. روزی که باران نم نم میبارید و من و نسیم به طور اتفاقی به جاده ابریشم رسیدیم;مقصد هر دوی ما کانون بود.

یادش به خیر. اکنون جای نسیم خالیست.دلم برایش تنگ شده.یاد پارسال،همین روزها می افتم،کتابهای هدیه ، هشت کتابِ سهراب که روی اولین صفحه با خط نسیم نوشته: پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنیست….

پ.ن: ضیا،حمید،احسان، نویری،هرکدومتون رفتین به نسیم سر بزنین بهش بگین دلم براش خیلی تنگ شده، به قولی که دادم عمل میکنم!»»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Search