خوش آمدید

آماژه، سایتی است با چهار عملکرد:

1- راهنمای سفر

2- آموزش زبان فارسی

3- طراحی سایت و سئو

4- منِ نویسنده

* آماژه در فارسی باستان یعنی اشاره.

ارتباط با آماژه

Email: amojiry at gmail
Phone (Only in Telegram): +98-9356718113
Tehran

منِ نویسنده

نمی توانم بگویم نویسنده ی حرفه ای هستم اما نوشتن را دوست دارم.

نویسنده ی خوب قبلش خواننده ی خوب است

 

تاریخچه ی نویسنده بودن من

1383: دفترچه هایم

نوشتن را به صورت جدی از سال 1383 شروع کردم. گرچه از کودکی می نوشتم. خیلی از نوشته های آن زمان را هم نگه داشته ام؛ که گنده گویی هایی درباره ی اجتماع و سیاست و دین و فرهنگ بود؛ یا داستان و شعرهای ساده و کودکانه. حتا پنجم دبستان با دو نفر از دوستانم یک نشریه ی دانش آموزی مستقل چاپ کردیم؛ و به بچه های دو کلاس پایه ی پنجم دبستان مدرسه مان فروختیم.

بله! عرض می کردم که سال 1383 (یعنی 15 سالگی) جدن نوشتن را آغازیدم. وقتی خواهر کوچکم یک دفترچه یادداشت به من هدیه داد و سعی کردم هر چند وقت یک بار چیزی در آن بنویسم. اول باز گنده گویی و کم کم خاطره نویسی و روزانه نویسی. دورانی که در این دفترچه یادداشت ها می نوشتم (فکر می کنم تا سال 1393 در مجموع 10 دفترچه نوشتم یعنی تقریبن هر سال یک دفترچه) یکی از بهترین دوره های نوشتنم بود. من برای کسی نمی نوشتم. خودم بودم. گاهی با خودم دعوا می کردم، گاهی مهربانی می کردم، گاهی با خودکار و دفترچه و مورچه و فرش حرف می زدم.

این دفترچه ها را به هیچ کس برای خواندن ندادم (گاهی به دوستانم برای نوشتن یادگاری دادم و گاهی به بچه ها برای نقاشی کشیدن در آن می دادم) به جز دفترچه ی آخر که چند صفحه ی اول آن را نوشته بودم و در سر کار روی میزم بود و یکی از کارمندان محترم آن را از روی میزم دزدید و به حراست اداره داد و فحشی را که در آن به یکی از کارمندان اداره داده بودم ضمیمه ی پرونده کرد و تا آخر.

به هر حال، حالا هم دوست دارم باز سراغ آن دفترچه بروم و دوباره بنویسم. نوشتن واقعی. با خودکار روی کاغذ اما ناامیدانه بعید می دانم.

1383: وبلاگ

اتفاق دیگری که در همان سال 1383 افتاد، ساخت اولین وبلاگ حرفه ای ام بود. آن زمان پرشین بلاگ (که فضای حرفه ای تر و زیباتری از بلاگفای قدیمی و زهوار دررفته داشت) روی بورس بود. من و برادرم تازه با آن آشنا شده بودیم و من گه گاهی در آن وبلاگی می ساختم. بیهوده، الکی! محض وررفتن با کامپیوتر (آن زمان حتا یک سایت html با اکسل ساختم! با چند صفحه و لینک و این ها!).

اما اولین وبلاگ حرفه ای من دیوانه 83 بود که همان سال 1383 راهش انداختم و نویسنده اش بودم. این وبلاگ 5 سال دوام آورد و عاقبت در سال 1388 پالایش شد (الان کسی در آن سه مطلب برای بک لینک ساختن گذاشته و رهایش کرده). بعد از آن نسخه ی دوم وبلاگ را ساختم که بعد از یک سال به کل حذف شد و در آخر هم سومین و آخرین نسخه ی وبلاگ که آن را خودم بعد از 2 سال (تقریبن با پایان دوره ی دانشجویی کارشناسی) رها کردم.

دردسرها

در دیوانه 83 بیش تر نویسنده ی سیاست بودم. گاهی یادداشت های انتقادی تند. از قضا یکی از لطیف ترین هایشان در دوره ی کارشناسی برایم دردسر شد. یکی از نوشته هایم در انتقاد به یکی از تابلوهای فرهنگی حراست دانشگاه! تابلویی با این مضمون که «سیگار عامل اعتیاد است». از آن جا بود که آقای ق* با من دشمن شد. نهایتن سر ماجرای بیهوده ای برایم پرونده ساخت. من آن زمان با نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه همکاری می کردم. در یکی از کانون های مطالعاتی آن بودم. کانون سلام. و به لطف حاج آقای آکوچکیان، حکم یک ترم تعلیق من تبدیل شد به اخطار کتبی همراه با درج پرونده. چیزی که در روند استخدامم در اداره ی جدید هم دردسر شد و بارها احضار و توضیح و تحقیق و غیره.

یکی از یادداشت های ماجراساز دیگر دیوانه 83، یادداشتی بود بلند که تاریخچه ی یکی از ماجراهای پیش آمده در دانشگاه را شرح می کرد. یادداشتی که بعدن به نام فرد دیگری در یک نشریه ی دانشجویی چاپ شد و من هم چیزی نگفتم (رجوع کنید به مسجد امام من).

یادداشت ماجراساز دیگر، درباره ی سانسور (نشدن) کتاب «شرح اسم» بود. یادداشتی که باعث شد از طرف موسسه ی جهادی (که یادداشت مفصلی در انتقاد به کتاب نوشته بودند) با من ارتباط برقرار کنند (ایمیلی و بعد تلفنی) و تشکر کنند.

به هر حال بعضی یادداشت های این وبلاگ را (آخرین هایش) می توانید هنوز در سومین نسخه ی وبلاگ بخوانید. تصمیم دارم همه ی یادداشت های به درد بخور و کم تر دردسرسازم را به این جا منتقل کنم اما هنوز اقدامی نکرده ام.

* اگر برایتان مهم بود بگویید تا اسم کاملش را با رسم شکل بگویم. به هر حال من الان در یک اداره ی دولتی کار می کنم و از دردسر دوباره می ترسم. آن هم سر مسئله ی پوچ و بی اهمیتی چون آقای ق.

1386: عنبرافشان

سال 1386 وبلاگ ادبی عنبرافشان را راه انداختم. این همزمان بود با ورود من به دانشگاه صنعتی اصفهان و ذوق زدگی از رها شدن از فضای کنکور (گرچه در همان سال های کنکور هم زیاد به کتابخانه ی عمومی نزدیک مدرسه می رفتم و برخلاف بقیه از سالن مطالعه برای مطالعه ی رمان ها استفاده می کردم! یادم هست که سال سوم دبیرستان با دوستانم مجموعه ی ارباب حلقه ها را در کلاس ها می خواندیم. چهار نفر بودیم و نیمکت های آخر می نشستیم و هر زنگ سه نفر برای نفر چهارم پوشش می شدند و نفر چهارم کتاب را می خواند). همان اول کار رفتم در کانون ادبی دانشگاه عضو شدم و دبیر وقت کانون ادبی (مرحوم نسیم مقصودی که کم تر از یک سال بعد فوت کرد و درباره اش شعر کوتاهی سرودم) که لابد می خواست من با آگاهی عضو شوم شروع کرد به توضیحات مفصل درباره ی کانون و برنامه هایش و من منتظر نشدم حرفش تمام شود و گفتم خب الان فرم عضویت باید پر کنم؟ بعد از آن من پایه ی ثابت برنامه های شب شعر و شب داستان بودم (البته به مدت کم تر از یک سال) گرچه نویسنده نبودم و شب امتحان میان ترم فیزیک 1 (که دانشجویان صنعتی اصفهان می دانند فیزیک 1 و ریاضی 1 برای صفری ها، یا همان جدیدالورودها، چه مصیبتی است) رفته بودم شب شعر!

خلاصه که شعر و داستان و نقد ادبی و نوشته های شبه ادبی زیاد در عنبرافشان نوشتم. عنبرافشان فعال بود تا همین دو سال پیش که بلاگفا آسیب دید و مدیرش (علیرضا شیرازی) متاسفانه به جای پاسخگویی به خیل عظیم وبلاگ نویسان بی خیال تقصیر را گردن این شرکت و آن شرکت می انداخت و به خاطر این مسئولیت ناپذیری بی خیالش شدم.

1394: آماژه

سال 1394 آماژه راه افتاد! آماژه! طبق معمول از اول بلندپروازی کردم. هزار فکر و خیال برای گسترش سایت کردم. یکی از آن ها هم به نتیجه نرسید. حالا نویسنده بودنم را به این جا آورده ام. و همین جا می نویسم.

مجله نویسی

خبرنگاری و نویسندگی در اصفهان

نسل فردا

زاینده رود

جام اصفهان

نویسندگی در تهران

پراکنده در سایت ها

فرهیختگان

همشهری جوان

 

Search